Monday, July 16, 2012

حوصله ندارم

یه وختایی حال و حوصله مجازی بودن رو نداری
حال و حوصله گپ و گفت مجازی رو نداری
حال و حوصله کارای ناتمومو نداری
حال و حوصله شروع برنامه هاتم نداری
یه وختایی فقط دلت می خواد جلو پنجره بشینی
لیوان داغ چایی تو دستت، خمیازه بکشی و
به شلپ شلپ قطره های بارون تو حیاط زل بزنی
هر یه قطره که می افته، هزارتا حلقه دورش میندازه
هر قطره با همه قطره بودنش می شه یه منظومه،
منظومه شمسی که نه، منظومه قطره ای
بعدش محو می شه، گم می شه
هیشکی هم یادش نمیاد اون قطره هه که الان یه چاله آب شده
قبلن یه منظومه ساخته بوده! یه دنیا بوده واسه خودش
دلم می سوزه براش
دلم می سوزه واسه خودم حتی
که حال و حوصله ندارم و هیشکی هم به تخمش نیس!

Sunday, July 15, 2012

زور الکی نزن!

همش داریم زور می زنیم، زور می زنیم تو این زندگی… عاقبت زور زدن فقط ریدنه یا نهایتن باد شیکم!
یبس هم که باشی، زور زدن فقط یه زائده میاره تو معقدت!... یه درد به دردات اضافه می کنه الکی!
بیخیال… بذار اونچه که باس بشه، بشه!… با زور زدن نه جریانش سریع می شه، نه جهتش تغییر می کنه… جبره؟!… همینه که هس… کاریش نمی شه کرد!

م

عاشق اون «م» مالکیتم که ته اسمم میذاری! :)

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم


بعضی وختا اتفاقا اونجوری نمی شه که می خواییم
یا اونجوری می شه که اصلا و ابدا نمی خواییم
فک می کنیم دنیا رسیده به تهش
اما راستش شنیده م:
«تاریکترین ساعت شب دُرُس قبل از سپیده دمه»
شاید سیب زرد خورشید که افتاده تو آسمون
و روزی هزاران هزارتا چرخ می خوره
فردا از یه ور دیگه ش طلوع کنه، نه؟
هیچی نشدنی نیس!
مهم اینه که منتظر اون طلوعی که می خواییم بمونیم
و مطمئن باشیم که وختش می رسه! :)

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اصن حکمت فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم چیه؟
من فک کنم منظور همینه که سرنوشت آدما یه چیز ثابت و تعیین شده نیس که محکوم باشیم بهش
که اگه اینطور بود، یونس باس تا ابد و دهر تو دل ماهی می موند! نه؟
زندگی آدما با عملکردشون هی تغییر می کنه، تغییر می کنه
حتی خود خدا هم یه وختایی نظرش متناسب با عملکرد آدما تغییر می کنه
پ پاشو... پاشو طرحی نو دراندازیم!

رویاهاتونو ول نکنین!

هیشوخ از خیال پردازیاتون، رویاپردازیاتون واسه آینده تون پشیمون و نا امید نشین
رویاها و هدفاتونو ول نکنین... براشون مایه بذارین، تلاش کنین!(حتی اگه هیچی اونجوری نیس که باید باشه:(
اون رویاها کسی رو جز شوما ندارن که براش جامه عمل بشن!
رو هوا می مونن بی صاحاب!... حیف نیس تو رو به ابولفض؟
اونقد باورشون کنین که خودشونم باورشون شه که اصن همینه.... بعله.... همینه که هس!

نکن بابا جون

وختی یه موی گنده رو چونه ت درومده، هی باهاش بازی می کنی
وختی یه چی لای دندونت گیر کرده، هی بهش زبون می زنی
وختی جوش زدی، هی بهش ور می ری و خون میندازیش
خو،… خاستم بگم مرض داری؟!
علاجت یه موچینه، یه نخ دندون، یه ریزه پنبه الکل
از این حرفا هم نمی خواستم به هیچ نکته فلسفی ای برسم
حالشو ندارم، خوابم میاد :)

یبوست

یادش بخیر... پارسال همین موقعا اسهال بودم!
(از خاطرات یه یبس)

یبوست

یه قرص گیاهی هس قدِ نعلبکی! واسه اینا که یبوست دارن...
همینکه قورتش بدین(اگه بتونین) و داره می ره پایین، سرِ راه همه سولاخ مولاخا رو وا می کنه! (تضمینی)
اگه نرفت پایین، از پایین بفرستین بالا... بالاخره یه جوری باس بفرستینش تو خو :))

روشنفکری اجباری

تازگیا عروسی نگرفتن هم، یه جورایی روشنفکری حساب می شه! البت از نوع اجباریش
چون تو مملکت ما روشنفکرا پول ندارن، موتسفانه!

آس دلمی

تو می گی دلباختمی!
من می گم وختی دل منو بردی، کدوم باخت؟!
تو این قمار عاشقی
هردوتا آس دل آوردیم از قرار :)

زن بودن بی نظیره!

کوچیک که بودم،
دوس داشتم دماغمو فرو کنم تو قوطی پنکیک مامان!
بوی زن می داد... زن زیباااا

پ.ن. بعد از این همه سال هنوزم توی عطرا دنبال بوی زن زیبا می گردم... هیچ عطر فروش ابلهی نمی فهمه چی می گم

زن بودن بی نظیره!

مامان شومام واسه لوازم آرایشش ازین کیف سامسونتای کوچیک داشت!!
وای ی ی… مث صندوقچه جادو بود… فقط کافی بود درش باز شه تا مامانم خوشگلترین مامان دنیا شه

پ.ن. الان لوازم آرایش من که نهایتن یه ماتیکه با یه آینه، ته کیفم افتاده بی منزلت! سامسونت کجا، اینجا کجا؟!

زن بودن بی نظیره!

مامان یه کیف داشت، چرمی مشکی با دسته مربعی باریک فلزی! کیف مهمونیاش بود
همیشه یواشکی می رفتم سروخت کیفش... توش یه روسری کوچیک بود، یه ساعت صفحه نگین دار، یه بادبزن، یه گردنبند مروارید بدلی و یه دستمال توری سیاه که بوی عطر مامانو می داد... کیفو دستم می گرفتم، گردنبند رو مینداختم گردنم و نوک پا نوک پا مث زنایی که کفش پاشنه بلند پاشونه راه می رفتم و اینجوری بازی می کردم!
دلم می خواس زودی بزرگ شم تا منم یه کیف چرمی دسته فلزی، با روسری و بادبزن و دستمال توری داشته باشم... تا زن باشم :)))

کلاغ

کلاغا موجودات عجیبین
ذاتن بورژوان… ینی از چیزای پر زرق و برق خوششون میاد، تازه پنت هاووس نشین هم هستن(همیشه نوک درخت لونه می سازن)
یه جورایی بالا نشینایین که پایین می پرن!
کلن خاکی مسلکن!

عن پرور

از عن کلاغ تو ساختن بمب اتم استفاده می کنن
چون خاصیت اسیدی داره و هرجا بریزه به عمق ده متر سولاخ می کنه!
به همین منظور، چن تا کلاغ تو سازمان سیا استخدام کرده ن
که هی چیزای مسهل بهشون می دن برینن
اونوخ مسئول نگهداری این کلاغا رو می گن: عن پرور

من و بابام


آقای پدر فکر می کنه میوه هرچی بزرگتر باشه، مرغوب تره
دائم با مامان سر این موضوع جرو بحث دارن که اینا چه پرتقالاییه که می خری، یه دونه ش یه ظرف میوه رو پر می کنه!
بماند که وختی پوست می کنی می بینی پرتقاله اندازه پشکله :)))

خود درگیریای سرصبحی

بدترین حس وختیه که ازش می خوای بهت بیشتر توجه کنه !
چون اول اینکه از خودت بدت میاد که چنین تقاضایی کردی
دوم اینکه وختی توجهشو بیشتر می کنه، فک می کنی دیگه صادقانه نیست و چون تو ازش خواستی داره اینکار رو می کنه! :(

بگو چی می خوای!

هیشوخ فک نکنین طرفتون باس خودش یه چیزایی رو بدونه و تو ناامیدی بشینین منتظر که اون کاری رو بکنه که شوما می خوایین! چون تا نگین، نمی دونه چی می خوایین و چه انتظاری دارین!… مردا و زنا دنیاهاشون باهم فرق داره… باس اینو بفهمیم و راه ورود به دنیای همدیگه رو تمرین کنیم، با حرف زدن و بی مهابا ابراز کردن توقعات احساسیمون! بعــــــــــــــله!

موضوع انشاء: می خواهید در آینده چه کاره شوید؟!


من می خوام در آینده که همین الان باشه، پیامبر بشم… می خوام بی واسطه با خدا در ارتباط باشم و کار ملتو راه بندازم… «هی خدا، بابا مرامتو شکر، به خاطر گل روی من این بدبختو شفا بده… یه خونه واسه این یکی جور کن… جفت الهی اون یکی رو زودی برسون… اون یکی هم بچه دارش کن… یه ریزه سختیا رو آسون کن… محض تنوع هم که شده گاهی آخر فراقا، یه وصالی هم بذار… اصن بده که خدا حرف حرفِ خودش باشه فقط… دیکتاتوری تا کی؟!… بیا بشین با هم گپ بزنیم… خوشت میاد هی آه و ناله و نفرین برات حواله کنن!؟ این دلتو باز می کنه؟!… بیا آدما رو ول کن، به حال خودشون بذار زندگیشونو بکنن… بیا اگه حوصله ت سر رفته با هم بشینیم اسم فامیل بازی کنیم. باعش، اول تو!»

کلاس معجزه

می خوام برم کلاس
کلاس معجزه سراغ ندارین؟
وختی عقلم و دستام کوتاهه از کمک کردن
باس یاد بگیرم معجزه کنم واسه اونایی که میان سراغم
الانم دارم تمرین می کنم که
این ماکت خونه رو تبدیل به یه خونه واقعی کنم واسه تو!
و این عکسو برات یه عاشق واقعی کنم
لااقل کسی جایی رو سراغ نداره چوب جادو بفروشن؟!

گراهامبل

آقای گراهامبل عزیز
شوما که بلتین تلفون اختراع کنین، بی زحمت یه چی اختراع می کردین که وختی آدم دلش واسه غریبه ش تنگ می شه، دل غریبه زنگ بزنه!... رینگ رینگ رینگ
نه اینکه هیچ کجا آنتن نده!... عخ خ خ خ
با تچکر

آشپزخونه

این قرتی بازیا چیه؟!؟....آشپزخونه باس در داشته باشه! همین که من می گم
آدم باس بتونه توش با خیال راحت هر غلطی که می خواد بکنه و ۱۰۰نفرم که مهمون داشته باشه، نفهمن اون تو چه خبره!
باس وختی می خواد شامو بکشه، قابلمه رو بذاره کف آشپزخونه و با کفگیر بیوفته به جونش و ته دیگاشو بکنه با تمام قوا! و نگران نباشه اونا که بیخ تا بیخ تو هال نشستن بگن: واااای، چه بی کلاس!
آشپرخونه زن باس حریم داشته باشه... مث باقی چیزاش!
عخ خ خ خ ... بدم میاد از هرچی چیز اوپنه حتی زیادی اوپن مایند...عخ خ خ

بفهم لطفن

وختی رابطه ت تموم شده، وختی می بینی جواب اس ام اسای صبح بخیر، شب بخیرتو نمی ده… جواب محبتتو دیگه نمی ده، وختی می بینی مسیرشو تغییر می ده تا دیگه ریختتو نبینه، وختی بهش می گی مریض شدی از دوریش به تخمشم نیس، اصن بذار راحت بگم، وختی می بینی تحویلت نمی گیره … جان مادرت، جان هرکی دوس داری وااااااااا بده! بسه دیگه… یه ریزه، فقط یه ریزه به خودت فک کن که چطوری داری خرد می شی، واسه کی آخه؟! اون که دوزارم براش مهم نیس… حتمی باس اونقده عاصیش کنی که سرت داد بزنه: ازت متنفره، دیگه نمی خوادت!
می دونی چیه؟ رها کردن خودش یه جور هنره که خعلی بیشتر از کنه شدن کاربرد داره بوخودا!... حتی یه عاشق واقعی هم از کنه شدن فراریه به قرعان!
پ.ن.۱. درضمن وختی ذهنی کسی رو رها نکردین، یکی دیگه رو وارد زندگیتون نکنین. یه چس مرام داشته باشین و بلایی که سرخودتون اومد، سر یکی دیگه نیارین! عخ خ خ خ
پ.ن.۲. نت ابدا ربطی به من نداره (نگران نشین)… از دیروز که افتادم به کار تکریم فالوئر و خوندن نتاتون با حجم وسیع چس ناله ها مواجه شدم که بعد از چن ماه یا چن سال هنوز دارین ادامه ش می دین، موتسفانه!

پژو سفید

امروز که وایساده بودم منتظر ماشین، یه پژوی سفید قدیمی جلو پام ترمز کرد… یه پیرمرد بود که مسافر کشی می کرد… سوار شدم، منم که عاشق ماشینای کلاسیکم، با ذوق داشتم جلو داشتبوردشو نیگا می کردم و نوار کاستاشو که زیر ضبطش ولو بود… متوجه علاقه من شد و گفت: «ماشینمونم مث خودمون زوارش در رفته!» و بعد غش کرد از خنده… منم گفتم: «شوما کارت درسته بابا، با این سلیقه…» اونقده ذوق کرد که می خواست تا طبقه پنجم که شرکتمون باشه، برسونتم :))
پ.ن. یه تعریف کوچولو- انتقال یه حال خوب- می تونه روز یه نفرو بسازه!

ترس زنونه

بزرگترین ترس زنا اینه که به قدر کافی زیبا نباشن
«وای خاک به سرم، ۲کیلو چاق شدم
موهام می ریزه:(
شیکم درآوردم
پهلوهام گنده شده
زیر چشمم چروک ریز افتاده
وای رنگ موهام بهم نمیاد
یا مو سفیدام دراومده!
وای
ای وای دماغم نوکش افتاده پایین
یا زیادی رفته سر بالا
عضلاتم شل شده
ای وای نکنه پیر شده م؟!!:(»
بزرگترین ترس زنا اینه که به قدر کافی زیبا نباشن
بس که آقایون ماشالا هزار ماشالاااااا زیبا پسندن

خواب بد

بدترین خواب من که زیاد می بینم، اینه که با عجله دارم آماده می شم برم مهمونی
یه دفه نیگا می کنم به پاهام می بینم اپیلاسیون نکردم
بعد همه چی کند می شه
هی کش میاد، کش میااااااااااد...
وااااااااااای دیوونه می شم اینجور وختا

من و بابام

آقای پدر عاشق بستنیه، اونم کیلویی وانیلی میهن… گاهی می ره واسه خودش می خره… شب بعد از شام میارتش تا مامان براش کاسه کنه! مامانم هم نامردی نمی کنه، یه سوم بستنی رو میذاره تو کاسه آبگوشت خوری می ده به بابا که بذارتش رو دستمالی که از قبل رو پاش پهن کرده، هی هم بزنه، هم بزنه تا نرم شه و اونوخ با لذت مزه مزه می خورتش … کلن واسه بستنی خوردن مراسم داره :))) (خدا رو شکر که قند نداره، بزنم به تخته)

من و آبجی بزرگه

آبجی بزرگه تو جواب اس ام اسی که براش فرستادم نوشته: ای کره خر :))
منم براش فرستادم: شرمنده، من خواهرشونم :))))))

۱۰۰دف بچه دوست

من ۵ثانیه وخت صرف می کنم تا با یه بچه دوس شم
بعدش ۵ساعت باس وخت صرف کنم تا دست از سرم برداره
یه همچین چسبی داره وجودم... عخ خ خ خ
دلم می خوات یه روزی چادر گل گلی سرم کنم، زنبیل قرمز دستم بگیرم- به فرمت شهناز تهرونی- برم واسه آقامون دوتا نون سنگک خاشخاشی بگیرم :)))

عخ خ خ خ خ

دلم می خواس می ریدم به این زندگی
اما عادم باس ادعای چیزی رو کنه که از پسش برمیاد

(از دلنوشته های یه دائم الیبس)

به مشکلت محبت کن

می گن باس با مشکلات محبت آمیز برخورد شه تا خودشون شرمنده شن و رفع شن!
به کی قسم، ما هر روز قربون صدقه عنمون می ریم اما افاقه نکرده :)

من و بابام

آقای پدر عاشق اینه که همه چی رو با هم قرو قاطی کنه و یه چیز جدید ابداع کنه
مثلن چن تا چایی رو با هم قر و قاطی می کنه و به خوردِ ما می ده
یا چن تا ماستو با هم قاطی می کنه، کیسه ش می کنه و آخرش می گه این ماستو من درس کردم:))
چن سالی هم هس که پسته های آجیل شب عیدو با جوهر لیمو صورتی می کنه و هر کی می پرسه چرا پسته های شوما این رنگیه، چشاش از شادی برق می زنه!
خلاصه پدری دارم در حد پروفسور بالتازار! :))

پدرخوانده

دیروز یه کارگر افغانی رو دیدم که فرقونشو خوابونده رو تپه خاکی که کندتش (طوریکه دسته های فرقون روی زمین بود) و خودش توی فرقون نشسته بود و به دور دستا خیره شده بود… به جان خودم حالش کم از حال پدرخوانده روی صندلی چرمیش نداش… پدرخوانده دنیای خودش بود :)

لاتاری

یه بارم ازین ایمیل فیک ها واسه ما اومد که برنده لاتاری گرین کارت شدی… مام بچه بودیم، نفهم بودیم، نمی دونستیم فیک چه کوفتیه… حالا بشین گریه کن که جدایی سخته… ای وای… کجا بریم بی خونواده؟! مملکت غربت!… ما از این ور عر می زدیم، خونواده از اونور… چمدونا رو بستیم، زنگ زدیم خدافسیامونو کردیم تا اینکه خان داداش ایمیل داد که ایمیلت فیک بوده! بعد نشستیم دوباره از اول گریه و زاری که خاک بر سر مملکتشون که به ما گرین کارت ندادن… خونواده هم از اونور پا به پای ما گریه و زاری که خاک بر سر بوش که به بچه ما گرین کارت نداده، مرتیکه بی سوات!…. یه همچین خونواده همدلی هستیم ما :)))

من و آبجی بزرگه

اس ام اس من به آبجی بزرگه: وختی داری میای خونه بی زحمت از سر راهت یه تن ماهی، شیر کم چرب میهن، اسپشیال کی ساده، سفیدآب، ریمل، شلوار لی برام بخر بیار!
اس ام اس آبجی بزرگه: امری باشه؟!
من: آخ... بلیط تور ایتالیا یادم رفت :)

گوز

بعضی دخدرا اونقده همیشه ظاهر مرتب و آراسته و یکنواخت و شسته رفته ای دارن که این سئوالو تو ذهن میارن که اینا شده گاهی تو خلوتشون بگوزن!!!... والا... سئواله دیگه...

این دانشمنداااااا

این دانشمندای ابله سالها مطالعه کردن تا بفهمن فلان جونور دریایی نایاب تنها موجود کره خاکیه که خمیازه نمی کشه... منم دوستی دارم که ادعا می کنه هیشوخ تو عمرش نگوزیده!!! به نظرتون نباس به دانشمندا معرفیش کنم؟!

گوز اول

هیچی مث اولین گوز، فاصله ها رو کم نمی کنه :)))))))

یه وخت ضایع نشی!:)

هیچی ضایع تر از وختی نیس که واسه خودت یه آهنگ شب شبه ی توووپ انتخاب می کنی، صداشوتا ته بلن می کنی، هدفنو میذاری تو گوشت، دکمه پلی رو می زنی و بعد همه بخش تو شرکت سورپرایز می شن از حسن سلیقه ت( چون یادت رفته هدفنتو به کامپیوتر وصل کنی:)))))

Saturday, July 14, 2012

غریبه م غریبه ماااا:))

وختی غریبه تون بیشتر از خودتون به کارِتون و هنرتون اعتقاد داره و براش دوندگی می کنه،
شوما گه می خورین موفق نشین… همین که من گفتم:)

جنبش غیر متعهدها

الان داره اخبار می ده، در مورد اجلاس جنبش غیر متعهدها می گه
مونده م این جنبش غیر متعهد ها دیگه چه کوفتیه! لابد یه عده آدم غیر متعهد دور هم جمع شده ن و هر معزل و مشکلی که پیش میاد، شونه بالا میندازن و می گن:« بیخیال... به ما چه؟!...کون لق بقیه!!!» اونوخ این که دیگه جنبش نداره، خسته می شن بدبختااا:))
پ.ن. یه عده هم تو پلاس بهتره به این جنبش بپیوندن، استعدادشون داره هرز می ره بوخوداااا

چه کاریه؟!؟!

از تصور راپونزل و اینکه یکی بخواد موهای ما رو بگیره از دیوار بیاد بالا، ریشه ی موهام درد می گیره... هر وخت غریبه خواس بیاد، بهش می گم زنگ بزنه، از آسانسور بیاد! بی تره :)))
خوبه آدم عاشق کسی باشه که عاشقشه... مث تابیدن نوره به آینه... بازتابش کم از اصلِ نور که نداره هیچ، خعلی هم روشنی بخشه... فقط بپا چشمتو نزنه :)

ما همه از اونور اومدیم

دنیا پره از پری ها، فرشته ها، سانتورها... حتی شیطونکا
همه از اونور اومدیم، نه؟ فقط تو این دنیا بالای پرپریمونو، دم ماهیمون، سُمای اسبیمون، دم کله مثلثی شیطونیمونو گذاشتیم تو کمد و شلوار آدمیزاد کشیدیم به پاهامون تا بگیم فرق داریم... شدیم یه موجود متفاوت! اشرف مخلوقات!هه....اما همینکه یه گُله آب می بینیم انگاری دم ماهی تو بدنمون می جنبه... همینکه یه تپه سرسبز می بینیم، سمای اسبیمون رو زمین پا می کوبن... همین که یه ابر توپول می بینیم، شونه هامون می خاره جای بالهامون.... همین که یه آتیش می بینیم، سرنیزه سه شاخه تو دلمون علم می شه و بنای نافرمانی می ذاریم... آدم کجا بود؟!؟ ما همه از اونوریم

عخ خ خ خ خ خ خ

عخ خ خ خ خ خ خ خ  صوتی ست که در هنگام نارضایتی و مدل غرغرانه از ته حلق ادا می شود ... استمرار در بکار بردن این صوت موجب عَخ تف می گردد، حتی!
(توضیح المسائل در جهت کاربرد صحیح اصوات ۱۰۰دفانه)

زاییدی بابا

آقای پدر امروز رفته بود خرید، پولش دادم دوتا شیرکم چرب هم واسه من بخره… اومد خونه با یه کیسه پر از چیپس و پفک و بستنی و هله هوله… خلاصه که  در کنار دوتا شیر، یه کیسه پر هله هوله هم نوشت به حساب ما :))) همچین پدری داریم ما:)))))

من و بابام

آقای پدر امروز رفته بود خرید، پولش دادم دوتا شیرکم چرب هم واسه من بخره… اومد خونه با یه کیسه پر از چیپس و پفک و بستنی و هله هوله… خلاصه که  در کنار دوتا شیر، یه کیسه پر هله هوله هم نوشت به حساب ما :))) همچین پدری داریم ما:)))))

من و بابام

آقای پدر داره با کمترین تحرک بدنی!!!
ورزش صبحگاهی می کنه پیش روی من، بسیار جدی اونم
البت همه حرکات هم غلط
منتهی کی جرات داره از ورزش صبحگاهی خاندان فدائیان ایراد بگیره
اونم تازه خانشون
فقط نمی دونم چرا اینقده نفس نفس می زنه
گردن چرخوندن که دیگه نفس نفس زدن نداره:)))))

من و بابام

«گوز بیک» و «گوزگولو»
فحشای مورد علاقه آقای پدر، وختی صدف کوچک بود :)

آقای پدر

آقای پدر معتقده قند باس تو دهن بیااااااد!
از اینرو یه کله قند رو چهار قسمت می کنه، میذاره تو قندون :)

من و بابام

توی کوچه مون چن سال پیش، یه دیواری بود که زنبورا توش لونه ساخته بودن... آقای پدر که ماشینشو اونجا پارک می کرد، از زنبورا شاکی بود... یه بار از تو تراس دیدم بابا یه تیکه از لنگی که باهاش شیشه ماشینشو تمیز می کرد، کند و گوله کرد و فرو کرد تو سولاخ دیوار... چشمتون روز بد نبینه... دُرُس مث کارتونا، زنبورا گله ای افتادن دنبال بابا... بابا هم از اینور کوچه به اونور می دوید و با لنگ زنبورا رو دور می کرد...:))))
تو این هیری ویری، همساده طبقه بالامون که از قضا زنبورا رو نمی دید و فقط بدو بدو و بالا پایین پریدن بابا رو می دید، با لهجه ترکی غلیظ هی می گفت: « اِ... آقا فدائیان... زشته اینکارا... اِ... آقا فدائیان) :))))

من و بابام

بعضی اوقات می بینم آقای پدر خعلی با دقت داره به حرفای بغل دستیش گوش می ده
بعد که ازش می پرسم، آقاهه چی می گفت که اینقده با دقت گوش می دادی، می گه: من که گوشم نمی شنوه اما روم نشد بپرم وسط حرفش که بلندتر بگه :)))))
همچین پدر مبادی آدابی دارم من... چشمم کف پاش

آی دلم

شکم عضو بی چشم و روییه!
وختی گشنه ش بشه، آبرو برات نمی ذاره بس که سر و صدا می کنه
بعد از اونی هم که سیر شد، باس التماسش کنی پس بده، نکبت!

آی دلم

آی دلم... آی آی آی دلم... آی آی آی دلم... آی دلم
پ.ن. فک کنم آقامون شهرام هم وختی این آهنگو می خونده، باس یکی پیدا می شده یه قاشق شربت آلمینیوم ام جی بهش می داده، نه اینکه با آه و ناله ی بدبخ، ملت قر کمر بیان... نمی فهمن! عخ خ خ خ

عشق شیکمی

اینکه می گن طرف از سرِ شیکم عاشق شده، ینی معشوق دستپختش خوبه؟! یا عاشق احیانن آدمخواره؟

خوردنیای کارتونی

شوما هم مث من وختی سندباد یا پینوکیو می دیدین دلتون از اون نونا یا رونای مرغ نمی خواس که با هر گاز کش میومد تا کنده شد؟! یا ازون سوپای آبکی که یه چیزای قلمبه قلمبه توش بود… واااااای میزای غذای خونواده دکتر ارنست که شاهکار بود (اسمایلی آب دهن قورت بده ی شیکم قارقارکن)

ترولی

باس اعتراف کنم بچه بودم خعلی دوس داشتم سوار این ترولی ها (سبدای چرخدار) توی فروشگاه بشم اما مادرم نمیذاشت... می گفت اون آقاهه - منظور فروشندهه- دعوام می کنه... الانه، ترولیا  خعلی شیک جای کون بچه هم دارن:(
منم نمیذارم بچه م سوار شه تا چشش درآد... همین که من می گم

رضا

بچه که بودیم، پسر همسایه که همسن و سال ما بود و خعلی هم تپل بود، رضا بود... یه بار با آبجی بزرگه رو یه تیکه سنگ گنده نوشتیم:« رضا... دوقلو بزا» بعدم گذاشتیمش جلو در خونه شون تا به محض اینکه در رو باز کرد، ببینه...
خواستم از همین تریبون اعلام کنم که اگه آق رضا دچار افسردگی و خود کم بینی شد و آخرش معتاد شد و سر از جوب آب درآورد، به ما چه!!! آدم باس جنبه شوخی داشته باشه... عخ خ خ خ

تقلب

سال سوم دبیرستان به خاطر تقلب می خواستن منو از مدرسه اخراج کنن
تا همین دو، سه سال پیش اعتراف نکردم که اون تقلب خفن کار من بوده اما
حقیقت اینه تنها امتحانی که تو عمرم تقلب نکردم، کنکور بوده
اونم نه اینکه نخواسته باشم، چشام آستیگماته گزینه الف میز بغلی رو گزینه ب می دیدم... واسه همین ترجیح دادم یه ریزه درس بخونم :)))

آقای پدر

آقای پدر وختی کسی زیادی حرف می زنه می گه:
طرف خیلی چس چس می کنه :))

پیوند اعضاء

هیچی دردناکتر از حس و حال این خونواده هایی نیس که منتظر نوبت برای پیوند اعضا نیشستن!
فک کن که هر روز دارن به درگاه خدا دعا می کنن که یکی مرگ مغزی شه تا قلبشو، ریه شو، کبدشو، چشمشو اهدا کنن به عزیزشون…
گاهی وختا واسه چیزایی که آرزوشو داریم، ناخواسته بد دیگرون رو می خواییم

من و بابام

دیروز که رسیدیم خونه، آقای پدر اومد دم در و با شادی ما رو بوس کرد!
مام خوشحال، گفتیم چه خبره؟! چی شده؟!( آخه آقای پدر ما سالی دوبار، اونم تولد و سال تحویل ما رو بوس می کنه)... آقای پدر هم گفت: چیه؟ ناراحتی؟ بیا پس بگیر... لپشو آورد جلو:))))
فقط همینو بگم کلی شاد بودم تا آخر شب... مث وختایی که واسه معدل خوب جایزه می گرفتم
می خوام برم امروز براش بستنی بخرم، وانیلی کیلویی میهن

جاده گاهن ناهموار می باشد

هیشوخ یه مسیر تازه ای که پیش گرفتی، صاف و آسفالتی نیس که پاتو بذاری رو گازو بری تا تهش، … همیشه کلی دست انداز هس… دست انداز هم که نباشه، یه دفه می بینی یه تنه درخت افتاده وسط جاده. یا باس یه فکری کنی که چه جوری برش داری یا دنبال یه راه فرعی بگردی واسه رسیدن به هدفت… یا اینکه کلن بی خیال شی و دنده عقب بگیری و برگردی خونه!… جایی که رکودش واسه ت اطمینان بخشه که لا اقل سنگی، پاره آجری وسط خونه ت رو سرت نمی افته… به نظر من اینجور وختا یکی دو ساعت، یکی دو روز بشین و به هیچی فک نکن… نه به هدف، نه به مسیر، نه به مشکل… فقط آروم بگیر!… آروم… وختی آروم گرفتی خودت می فهمی که کدوم راهو ترجیح می دی… اینکه یه راه حل پیدا کنی یا اینکه بیخیالش شی!
من که خودم بعد از یکی دو ساعت آروم گرفتن، قلم دستم گرفتم و طرحی نو درانداختم… شوما رو نمی دونم:)

آتیش نشونی

سر کوچه مون یه آتیش نشونی واز شده... به آبجی بزرگه گفتم بیا یه آتیشی بسوزونیم، آتیش نشونی بیاد!... گفت: اومدیم و نیومدن، اونوخ کونمونه که می سوزه :)))

تمرکز

هميشه روي هدف، تموم تايمتونو به تمركز كردن اختصاص ندين، چون وختتون تموم مي شه... مثلن همين من... ديروز وخت داشتم يه ساعت بخوابم.. پنكه روشن بود تو صورتم... منم سينوزيت دارم و نگران بودم صورت درد نشم... حالم نداشتم پاشم خاموشش كنم... واسه همين يه ساعت روي دكمه آفش تمركز كردم بلكم خاموش شه با نيروي فكرم... خاك بر سر فك كنم چون دستگاش چينيه، زبون تمركز من حاليش نشد... آخرم وخت خوابيدنم تموم شد و مجبور شدم پاشم برم پي كارم:(

خیال پردازی

عاشق خیال پردازیم
فقط کافیه چشماتونو ببندین و در عرض یه ثانیه
جهانگرد بشین و دور دنیا رو بگردین
ونیز، پاریس، برزیل، اسپانیا… بی اونکه یه قرون خرج کنین
می تونین بشین نوازنده ارکستر فلارمونیک آلمان
یا بشین یه طراح لباس خعلی هم معروفتر از بیژن
بشین یه نویسنده که جی کی رولینگ جولوتون لنگ بندازه
بشین یه هنرپیشه معروف روی فرش قرمز
بشین یه آدم حرفه ای تو ورزشای رزمی… اوووووووووووووآآآآآآآ
بشین برنده آمریکن آیدل حتی
بشین یه مترجم همزمان که بلته به پنج زبون دنیا حرف بزنه
گیلتایرد نباله اوخلافسکی سوخ موخ
چیه؟ هنگ کردی؟!
تو همون خیال پردازیات یه کلاس زبان هم برو خو :))
اما وختی چشاتونو باز می کنین
خوبه که عشقتونو جلو چشمتون ببینین، واقعی… قابل لمس

سیبیل

مرد باس جنم داشته باشه... مرد باس از نوک سیبیلاش خون بچکه... باس آدم بتونه به تار موی سیبیل آقاش قسم بخوره... سیبیل نخش مهمی تو زندگی زنا داره... گفته باشم :))))

زن زیبا

مهم نیس چن سالت باشه... تو وجود هر زنی، یه دختر دلبر و زیبا و عشوه گر وجود داره...
دیروز تو اتاق داشتم کتاب می خوندم... صدای حرف زدن مامان و آقای پدر میومد... نمی دونم چی می گفتن اما مامان یه دفه یه خنده ریز دلبرانه کرد... مث شرشر بارون بود... ۷۵ سالشه و کم هم با آقای پدر جر و بحث نداشتن تو زندگی و کم بهم تلخی نکردن اما... به شیوه خودشون جونشون واسه هم در می ره
عاشقشونم

دختر لوسا و پسر تخسااا

تو وجود هر زنی یه دختر بچه لوسه و تو وجود هر مردی یه پسر بچه تخس!
چن روز پیش با غریبه رفته بودیم تو اسباب بازی فروشی، الکی!
من مبهوت یه ست عروسک چوبی با موهای کاموایی بودم با اسباب حموم توالتش:)))
غریبه مبهوت این عروسکا که عین بروس ویلیس و آرنولد و ایناس :))))

:)

می خوای باباتو بیارم جلو چشت؟!... آره؟!....پ شماره خونه باباتو بده تا ازش بخوام بیاد جلو چشت

استاندارد؟!؟

تو مملکت ما -قدرتی خدا -هیچ محصولی نیس که یه ماه تموم کیفیت یکسان داشته باشه... دیروز بستنی شکلاتی میهن خوردیم، مزه بستنی موزی میداد... اونوخ مثلن این محصولات نستله از وختی نوزاد بغلی بودم تا الان یه مزه ثابتی رو میده... این خارجیا اصن خلاقیت ندارنا، مث ما تو فکر سورپرایز کردن مشتریاشون نیستن... عخ خ خ خ
پ.ن.۱. از بستنی موزی متنفریم ما
پ.ن.۲. این مسئولین کنترل کیفیت و استاندارد و کوفت چی رو چک می کنن؟!... لابد فقط همینکه تولید کننده بجای وانیل، مرگ موش نریزه واسشون کفایت می کنه و روزی سه بار نماز شکر به خاطرش می خونن... والااااااا

ناهارای ابداعی

مادرمون گاهی وختا ناهارای ابداعی برامون می پزه
امروزم ناهار قولیا پلو داریم، قولیا پلو چیزی بین لوبیا پلو و خورش قیمه س... ینی لوبیا پلویی که توش لپه و سیب زمینی سرخ کرده هم باشه... البت نمی دونم اون ظرف خورش قیمه ای که از پریشب تو یخچال مونده بود، کجاس الان؟! :)))

عشق اونه که . . .

عشق اونه که ۳ ساعت تو این ظل گرما، تو این ترافیک وانفسا می کوبه میاد دنبالت واسه نیم ساعت دیدنت!
عشق اونه که خودش دیر می ره سر کار، اصن مرخصی می گیره می ره دنبال کارای تو، مبادا مرخصی گرقتن تو برات تو کارت مشکلی ایجاد کنه
عشق اونه که موقع رد شدن از خیابون سمتی وامیسته که ماشین میاد، نکنه یه وخت ماشین بهت بزنه
عشق اونه که الویت اولش تو کاراش تویی، اینکه صدف چیو دوس داره، صدف دوس داره کجا بریم، صدف این غذا رو دلش می خواد، صدف نوشابه آبی می خوات:)
عشق اونه که به خودش سختی می ده، گشنگی می کشه، از وسوسه خوراکیای خوشمزه می گذره که لاغر بشه واسه عشقش
عشق اونه که هر شب قبل از خواب کلی اس ام اسای عاشقونه برای توی خواب می فرسته و بعدم کلی تو خیالش باهات عشق بازی می کنه تا خوابش ببره
عشق اونه که موقع عشق بازی همه حواسش به توئه که یه وخت دستت خسته نشه، یه وخت حالت خوب نباشه و تو هم به اندازه خودش لذت ببری
عشق اونه که اشک می ریزه از تجسم یه روز نبودن و نداشتنت
عشق اونه که وختی نیگات می کنه دلت بلرزه از عمق احساس تو چشاش، وختی دستتو می بوسه ببینی که چشاشو می دزده ازت نا نبینی جمع شدن اشکو تو چشاش
عشق اونه که وختی می خندی روزشو بسازی براش، وختی غمگینی پا به پات غصه می خوره برات
عشق اونه که وختی پریودی روزی ۱۰بار ازت بپرسه که بهتر نشدی؟! :*** همیشه نگرانته که چرا پای چشت گود افتاده، نکنه یبوست داری، نکنه کم خونی داری، چرا به خودت نمی رسی!!
عشق اونه که وختی ناامید شدی هولت می ده، تشویقت می کنه و کلی دست و پا می زنه که واسه مشکلت راه حل پیدا کنه
عشق اونه که واسش میزان بشی... همه مثالاش توی عاشقی تو باشی، واسش کمال باشی، زیباترین دخدر عالم باشی، واسش هرگز متوقف نشی:)**
عشق اونه که واسه داشتنت، واسه احتمال حتی یه درصد زندگی باهات همه تلاششو بکنه و هیشوخ از نرسیدن ها و نشدن ها نترسه و وا نده
عشق اونه که.... (می تونم یه کتاب بنویسم با اینا، یه کتاب جدید، محمدم)
عاشق اونه که محمد باشه، محمدم باشه همیشه
کاش منم بتونم براش یه معشوق خوب باشم همیشه

من اگه یه روزی شاه بشم...

می دونین چیه من اگه یه روزی شاه بشم- این از اصطلاحات آقای پدره- هرکی هر جرم و گناهی که با اعضای بدنش مرتکب شه، اون عضو مربوطه رو می دم قطع کنن و بدن دستش... اینجوری آمار جرم و جنایت میومد پایین... اونوخ چقده خواجه داشتیم تو این مملکت که شاید می شد واسه مصارف دیگه ای ازشون استفاده شه... والااا

آشپزی من :))))

یکی از فانتزی های ذهنی غریبه اینه که:« یه روزی بیام شرکت دنبالت... ببرمت خونه... یه فیلم بذاریم با هم ببینیم... بعد من پاشم برات یه شام خوشمزه بپزم»
حتی تو فانتزیاشم نمی گنجه که من آشپزی کنم :)))

بزرگ باش

دیروز توی ترافیک، نیگام به پرچمایی بود که بالای پل وصل کرده بودن و با باد حرکت می کردن
پرچمای کوچیک، به شدت تکون می خوردن، تغییر حالت می دادن و دست و پا می زدن!
اما پرچم بزرگ حرکاتش و تکوناش آروم بود، بی جنب و جوش اضافه... اسلوموشن بود... انگاری بادی که این دوتا رو تکون می ده با هم متفاوته
آدمای کوچیکو مشکلات کوچیک به دست و پا زدن میندازه اما آدم وختی روحش بزرگه در مقابل هجوم مشکلات ریزه ریزه، باوقارتر رفتار می کنه... و الا که باد واسه هردوتا از یه جهت می وزه و شدتش یکیه خعلی وختا!

جوش چیست؟


جوش یه قلمبگی بعضن قرمز رنگ حجیم است سرشار از عقده خود کم بینی، از اینرو برای اینکه دیده شود و در موردش حرف زده شود معمولن در مناسبتای خاص، قرار مدارهای خاص، عروسیا، پاتختی، ختنه سورون و اینا…. در نواحی بسیاااار چشمگیر صورت مث نوک دماغ، به منسه ظهور می رسد

یا علی مدد

یارو پشت شیشه ماشینش نوشته : « یا علی مدد» بعد عین شتر رانندگی می کنه!(بلانسبت شتر البت)
بنظرم باس می نوشت: « یا علی، بی زحمت مدد به بقیه» که جون سالم بدر ببرن از جلو ماشینش!

عروسکم

بچگیام یه عروسک داشتم که بازی نمی کردم باهاش، می ترسیدم خراب شه
ماهی یه بار به مامان می گفتم از بالای کمد درش بیاره تا فقط بغلش کنم!...
وختی خواهرم بچه دار شد، دادمش به خواهر زاده م، به شب نکشید تموم تنش با خودکار خط خطی شد و یه دستشم گم شد... کفرم درومده بود که چرا تو بچگی خودم این بلا رو سرش نیووردم! والاااا...
پ.ن. متنفرم از خودم که همه چی رو خووب نیگه میدارم و خراب نمی شه... عخ خ خ خ

پروانه سفید خیالم

با اخمای درهم کشیده از آفتاب به سمت شرکت میومدم که یه پروانه سفید از بغل چشمم پر زد و رفت… مث یه خیال کوچیک بود… ورجه وورجه کن و شادی بخش… دهنم به لبخندی شاد گشوده شد…
پ.ن. توی خیابون اگه دخدری دیدین که داره می خنده بی دلیل، بهش نگین دیوونه! شاید پروانه خیالش چن ثانیه قبل از بغل چشمش پریده باشه!
پ.ن. برای یه لبخند شاد و گنده، دنبال دلایل گنده گنده نباشین… گاهی یه پروانه کوچیک رسالتش لبخند شماس

اسکار

آبجی بزرگ بزرگه یه دوستی داش، یه خانوم لات باشخصیت! من که عاشقش بودم!
یه بار اومد ازمون یه فیلم گرفت که توش مایکل داگلاس بازی می کرد و به خاطر بازی تو این فیلم اسکار گرفته بود… از قرار فیلمه صحنه زیاد داشته… وختی اومد فیلمو پس بده، به آبجی بزرگه گفت: « اگه اسکار گرفتن به اینه که باس به شوعر من هر شب اسکار بدن»
ینیا آبجیمون تو راهرو از خنده نعره می زد :))))))))

بی موقع سر می رسن!

آهای با شوما هستم
چرا همیشه بی موقع سر می رسین
وختایی که عصبانیم
وختایی که باس قوی باشم
وختایی که می خوام داد بزنم و حقمو بگیرم
چرا یه دفه از راه می رسین
که در اوج عصبانیتم، وختی مشتامو گره کرده م
وختی دارم فریاد می زنم، به همه ثابت کنین که من یه زنم!
یه زن… که خشمش تو چشم خعلیا ضعفشه
چون شوما سر می رسین
بعله… با شوما هستم
اشکای لامصب من!

خعلی زنی!

نهایت تعریف یه مرد از یه زن، وختی می بینه زنی قویه و وا نمی ده تو کارشه اینه که بگه: « باباااا… خعلی مردی!»
خوبه وختی احساساتی می شن و رمانتیک می شن، بهشون بگیم: « خعلی زنی!!» نه دیگه، برخورنده س… مشکل زا س.. به مردونیگیشون برمی خوره…
چه جوریه که زن بودن توهینه، مرد بودن تعریف؟!؟… از این به بعد تصمیم گرفتیم هرکی بهمون بگه خعلی مردی بزنیم له و پهش کنیم :)))

وا نده

خدای من توی پنجره اتاقمه
با اینکه قبله م یه ور دیگه س
دیروز که خسته بودم از دوندگیام
دوندگیایی که هنوز جوابی نگرفته م ازشون
رو به پنجره اتاقم سه بار داد زدم: « نوبت منم می شه... می شنوی؟!... بعععععععله... بالاخره یه روزی نوبت منم می شه»
بعدش سبک شدم
نشستم و قلمم رو دوباره دست گرفتم
مهم اینه که وا ندی، همین!

آلترناتیو؟!؟

تو بعضی رابطه ها دیده م که طرفشون براشون حکم آلترناتیو رو داره
ینی یه جورایی حکم زیر خاکی،… اینجوری که طرفشون فقط باشه باهاشون که تنها نباشن تا وختی که یه عادم جدید که دلخواهشونه گیر بیارن و اونوخ یه تیپا بزنن زیر کون اون بدبختی که براشون اینهمه مایه گذاشته… خواستم فقط یه چی بگم خدمتشون، اونم اینکه: خواهر من، برادر من… کارما می دونی چیه؟! دنیا هر چی بذاری تو کاسه ش برات دوبله می ذاره، شک نکن! پس فردای روزگار می بینی خودت واسه یه نفر که براش میمیری، صرفن حکم آلترناتیو رو داری!…بعله، پ چی؟!
پ.ن.۱. یه چیز دیگه هم می خواستم بگم خدمتشون اونم اینکه: تو روحتون!!!
پ.ن. ۲. این نت ابدا به من ربطی نداره... خدا رو صد هزار مرتبه شکر :)

سر صبحی

ـ اوهوم
+ اوهوم
ـ هووووم؟!
+هوم… هووووووم؟!
ـ هوم:)

ترجمه:
ـ سلام
‫+‬ سلام
ـ خوبی…  خووب خوابیدی؟
‫+‬ای… تو خوبی؟
ـ منم خوبم…

(مکالمه من و آبجی بزرگه وختی از خواب بیدار می شیم … هیچکدوم به محض بیدار شدن حال حرف زدن نداریم:)

ماتیک باس پررررررررنگ باشه

یه ماتیک خریدیم ینیااااااا خداس... پر رنگ گ گ... وختی می زنی دلت خنک می شه از این حجم رنگ... فقط یه مشکلی هس... اونم اینه که جرات نداریم بزنیمش و تو خیابون هزارتا چرند بشنویم از عمله نکره ها و ظاهرن معقولای نکره باطن!!!
هر از گاهی تو خونه  می زنیم و هی تو آینه به خودمون لبخند می زنیم، آرزو به دل شدیم واسه غریبه بزنیمش یه روزی تا دلش بره،... ینی از اینی که هس بیشتر دلش بره:)))

قصه من

می خوام قصه بنویسم
می خوام اول قصه م بنویسم: یکی بود، یکی دیگه هم بود
آخرشم کلاغه به خونه ش برسه!
و همه خوب و خوش باهم زندگی کنن تو قصه من

مشوق

آدم باس تو هر کاری یکی رو داشته باشه کنارش که قوت قلبش باشه… تکیه گاهش باشه… مشوقش باشه… حتی تو دزدی!… والا بوخودا… رابین هود هم اگه ماریانو نداشت همون اول کار وا داده بود

من بابام شدم


بعضی اوقات اخلاقم گند می شه… نمی دونم… سن که بالا می ره، آدم محتاط تر می شه… ریسک پذیریش کم می شه… شایدم چون من کارمند زاده م و هیشوخ دختر پولداری تو زندگی نبوده م و بابا مامان پولدار نداشته م که تو پر قو بزرگم کرده باشن و می دونم اگه ببازم کسی نیس دستمو بگیره!‪...‬ می دونم که نمی تونم روی زندگیم، روی همه موجودیم که واسه هر یه قرونش دهنم صاف شده ریسک کنم… می دونی… می ترسم!…آخه دیده م که آدما به خاطر یه اشتباه کوچیک همه زندگیشونو باختن... دیده م... یه موقعی می شد بگی عیب نداره، ببازم دوباره می سازم... اما الان تو این وضعیت ببازی دیگه ساختنی نیس! لااقل حالا حالاها نیس... نمی خوام منفی باشم اما از ریسک کردن دوری می کنم... ریسکای بزرگ منظورمه...اینجور وختاس که حب نع میارم! می شم گوجا تو کارتون بنر که همش مخالف بود… می شم گلام تو کارتون گالیور که همش می گفت من می ی ی ی دونم!… با اینکه هفت ماهه بدنیا اومدم و همه عمرم به عجول بودن معروف بودم اما الان ترجیح می دم گامهامو آهسته تر بردارم… با احتیاط تر… دارم شبیه بابام می شم

من و بابام

آقای پدر عادت داره وختی داره باهام تلفونی حرف می زنه، بی خدافسی و خبر قبلی قطع می کنه... اینجور وختا منم جلو همکارا آبرو داری خودمو می کنم و خعلی با طول و تفصیل خدافسی می کنم با بوق آزاد تلفون!

GF

بینم این دکمه GF تو آسانسور همون گرل فرنده؟! واسه همین واسه ما جذابیتی نداره
این آسانسورا چرا دکمه BF نداره، که بزنیم و خعلی آسان طوررررر برسیم به غریبه.... والاااا
 بعضی موزیکا رو وختی گوش میدی جایی از وجودتو، روحتو درگیر می کنه که عمرن دستت بهش برسه… یه چیزی درون آدم می ریزه، جاری می شه… نمی دونی کجاس… نمی دونی این چیه که علاوه بر دلت داره تو بدنت می تپه… ضربان داره… بی نظیره!... این دنیایی نیس حسش!...نمی تونم خوب توضیحش بدم اما هر وخت موزیک فیلم فهرست شیندلر رو گوش می دم گریه م می گیره از هیجان چیز ناشناخته ای که درونم رخ می ده… چیزی درونم اوج می گیره که از حجمش شگفت زده می شم!
پ.ن.فقط به خاطر این موزیک بود که تصمیم گرفتم ویولن سل بزنم و تا دو سال هم خعلی جدی می زدم اما خو، ازم برنیومد… دروغ چرا!؟

هدفن چیست؟


هدفن شی ء سیم بلندی س که داخل گوش تعبیه می شود جهت شنوفتن موزیک… لکن در بیشتر مواقع عملکردش با آهن ربا اشتباه گرفته شده و مخاطبین رو( مخاطب یعنی افراد خواهان گفتگو) رو به سوی شخص هدفن استفاده کننده به شدت جذب کرده و از لذت شنوفتن موزیک محروم می گرداند…

اونجا که عرب نی انداخت

کلن هم یه روز بار و بنه رو جم می کنم و با غریبه می ریم همونجا که عرب نی انداخت!
بعد میام براتون تعریف می کنم چه جور جایی بود تا جاهل از دنیا نریم :)

این دانشمندا

اینهمه علم پیشرفت کرده اونوخ این دانشمندای ابله یه موتور نتونستن واسه این عقربه های نکبتی درس کنن که تندتر بچرخه و ساعت ۵ شه، عخ خ خ خ... خاک بر سر علم فیزیک اصن

Friday, May 4, 2012

۱۰۰دف مودب

«پس من فردا تشریف میارم واسه ثبت نام!»
(مکالمه تلفنی با منشی آموزشگاه زبان، ۱۰۰دف وختی می خواد خعلی مودب باشه)

دانشمندا

این دانشمندای ابله عوض اینهمه تحقیقات چرت و پرتشون، باس یه دکمه رو تن آدما تعبیه! تابیه!؟ می کردن تا آدم دکمه رو که می زنه تمیز شه، موهاشم سشوار زده و مرتب شه، ابروهاشم برداشته شه... بعد دست و پاشم اپیلاسیون شه... خعلی هم عالی در وخت آدمیزاده صرفه جویی می شه اینجوری!
معلوم نیس دارن چه غلطی می کنن
پ.ن. تا این دکمه هه اختراع شه مجبورم خودم جورشو بکشم. عخ خ خ خ ... فیلن

کیفیت زندگی

آدم وختی عاشقه، کیفیت زندگیش مث یه ریسمان به معشوقش وصله!… وختی معشوق دور می شه، این ریسمانه هی کش میاد، کش میاد… پاره نمی شه اما مث نقش و نگار روی کش وختی که زیادی کشیده می شه، کم رنگ می شه، بی روح می شه… کیفیت زندگی کمرنگ می شه!… عاشق باس کنار معشوق باشه تا همه چی سر جای خودش باشه :)

آخ از وختی که آشناها، غریبه شن!

پریروز عکس خان داداش از تو کیف پولم افتاد… برش داشتم و بهش نیگاه کردم… این مرد کیه؟! چقدر غریبه س… انگار نه انگار بیست و خرده ای سال خاطره داشتیم با هم… حالا هفته ای یه بار، دو هفته یه بار تلفن و احوال پرسی خشک و خالی! … متنفرم از این فاصله ها که آشناها رو برات غریبه می کنه! عخ خ خ

امروزو باش

می گن قراره قحطی بیاد
مرگ و میر و نحسی بیاد
می گن قراره زلزله شه
تو دلا رخت بشورن، هلهله شه
می گن اون قیامتی
که مث قصه می مونه
ممکنه فردا بیاد، همه جا ولوله شه
می گن…
می گم بیخیالِ اینکه چی می گن
امروزو که هستیم پیش هم
حیفه که عاشق نباشیم
اومدیم و فردا
هیچکدوم اینجا نباشیم

دُر و گهر

می گما، اینا که دهنشونو وا می کنن همینطور دُر و گهر می پاچن بیرون، چرا جیباشون خالیه اونوخ! این دُر و گهرها کجا می رن؟... همین خود بنده ( اسمایلی خود شیفته ی با جیب خالی:))

دلم می خواد پولدار شم

می خوام وختی خعلی خعلی پولدارشدم
پولامو بدم به بقیه
خودم به روال عادی برنامه ادامه بدم! :)

روال کار تو ایرون شایدم همه جا

مهم نیس چقده با استعداد باشی و کارت درس باشه!
مهم اینه که دستمال مخملی داشته باشی واسه دستمال کردن بالا دستیا... بعله اینجوریاس موتسفانه

آینده حرفه ای شاید لزومن شغلتون نباشه


یه همکاری داشتیم که اونم مث من مدیر هنری بود، خعلی به شیرینی پزی و کیک پزی علاقه داشت… تا وخت گیر می آورد، تزئینات آخرین مدلای کیک رو تو اینترنت پیدا می کرد، آخرین دستورای کیک پزی رو!
۲،۳ سال پیش در کمال ناباوری همه با اینکه تو کارش خعلی موفق بود، از شغلش استعفا داد رفت دنبال علاقه ش…. با هیچی شروع کرد ولی الان داره تبدیل می شه به یکی از شیرینی پز های معروف تهرون که مشتریاش هنرپیشه های معروفن! از استعداد هنریشم استفاده کرد تو دیزاین کیکا و شیرینی هاش و برگزاری ایونت ها!… دمش گرم… واسه من شد الگو این دختر… خواستم بگم شاید از کاری که می کنین راضی نیستین اما فکر هم نکنین باس تا آخر عمر تو این شغل محبوس باشین! کار کنین، پس انداز کنین تا به وختش برین دنبال عشقتون! همین کاری که من دارم می کنم :)))

وایسا زندگی

یه روزی بالاخره می رم پی زندگیم
به شرطی که وایسه بهش برسم

Happy anniversary

خان داداش: تو که کلاس می ری، Happy anniversary به اسپانیایی چی می شه؟
من: ببیـــــــــــــن... ام... ما تا سر Happy anniversary خوندیم! هنو درسمون نرسیده :)
خان داداش به حالت قهقهه :)))))))

آرزوهای بزرگ بزرگ

هیشوخ آرزوهای بزرگ بزرگ نداشتم
یه خونه تو الهیه، یکی تو نیس فرانسه!
یه پورشه آخرین مدل
راه به راه خرید از گوچی و آرمانی
کفشم فلان مارک باشه
بابام فلان کس باشه
یه جت شخصی داشته باشم
یا یه جزیره تو فلان جا
شاممو رستوران ماکسیم تو پاریس بخورم
واسه ناهار پیک نیک کنم رو تپه های سبز هلند
نه، خدایی هیشوخ آرزوهای بزرگ بزرگ نداشتم
اما، یه بزرگی هس که آرزوشو دارم!
که اگه اون باشه
هر جا باشم، هر چی بپوشم، هرجا برم
(حتی شده تا شاه عبدالعظیم)
بهترینه واسه من!

بارون بارونه

فک کنم اون بالاها یه دعوایی چیزی شده
هر از گاهی یه نعره خدایانه و بعدش سیلاب اشکا
مث اینکه بچه فرشته ها باز مزاحم خواب خدا شده ن

Friday, April 27, 2012

حقیقت و واقعیت

حقیقت چیه؟
واقعیت کجاس؟
چیزی که واضح و مبرهنه اینه که
من الان حقیقتن حوصله م سر رفته
و سر رفتنشم واقعیه!

بودن یا نبودن؟

بودن یا نبودن؟
مسئله من یکی این نیس الان!
پاشم برم یه بستنی بخورم
عوض این خزعبلات!

۳۵سالگی

۳۵ سالگی ینی میانه بودن
میانه ی راه شاید
نه اینوری، نه اونوری
ولی راستش منو ناخواسته به میانه ی راه هل دادن
صدف درونم هنو
بالای درخت نشسته و
داره شیشکی می بنده به ریش این دنیا
هه…
همینم که هستم

دوران جنگ

دوران جنگ با همه بدبختیاش یه حسن داشت… آدما بهم نزدیکتر بودن
اصن تو زمون بمبارونا فامیل یه جا جمع می شدن که اگه بمبی چیزی بزنه همه با هم برن اون دنیا تا درد فراق براشون نمونه
یه روز آفتابی اگه بود، همه بساط جمع می کردن محض پیک نیک کنون( وسط یه عالم بدبختی و جنس کوپنی و اینا)… با پسر دایی ها، دختر خاله و عمه و عمو بزرگ شدیم اما بعد از اون فقط سالی یه بار پیر شدناشونو دیدیم! وختی که دیگه جنگ نبود و مث الان همه چی گل و بلبل بود…هه

سولاخ دعا

اینکه می گن طرف راه سولاخ دعا رو گیر آورده، منظور کدوم سولاخیه
خو آدمو روشن کنین، مام بریم دعا کنیم، یه وخ دیدی مستجاب شد! والاااا

افراط

افراط در هیچ چیزی فضیلت نیس!.. حتی در مردم داری
(رساله الصدف الدلبرالدوله دیلمی)

دورم نکن

منو از خودم دور نکن
اگه پایه یی!
تو بیا نزدیکتر

دورم نکن

اراده کن

اراده کردن چیز عجیب غریبیه
اینکه یکی اراده کنه بعد از ۱۵،۱۶سال که از گرفتن لیسانسش گذشته، بشینه بکوب درس بخونه تا فوق قبول شه ( مث آبجی بزرگه ما)
اینکه یکی اراده کنه از چیزایی که لذت می بره صرف نظر کنه واسه سلامتیش( مث رژیم گرفتن غریبه)
اینکه آدم اراده کنه کاری رو شروع کنه
رابطه ای رو شکل بده
عاشق بشه
بره جلو
اصن اراده کنه جفت پا بپره وسط ترساش
وسط چیزایی که ازشون فراریه
بعد می بینه که ترسا چه خنده دار بودن
درواقع آدم از خودِ ترسه که می ترسه، نه از عامل ترس
اراده کردن چیز عجیب غریبیه

خط عابر پیاده

تازگیا دارم تمرین می کنم از رو خط عابر پیاده رد شم
نه به خاطر اصرار غریبه به رعایت قوانین!
بیشتر به خاطر اینکه این افراد قبیله مااو مااو که تازگیا یاد گرفتن
غیر از شترمرغ سواری، پشت رل هم بشینن
اگه زدن به ما و دخلمونو آوردن
اقلکن خونواده مون زبونشون دراز باشه واسه گرفتن دیه ما!
تا بتونن بعد از ما با دیه مون راحت زندگی کنن
والاااا

کسی رو تغییر ندین

کسی رو تغییر ندین
اگه دوسش دارین هرگز اینکارو باهاش نکنین
کاری نکنین تو خلوتش دچار خوددرگیری بشه که این کیه من تو کالبدشم!
بذارین اگه بناس تغییر کنه، خودش به مرور تغییر کنه
نه بخاطر شوما
چون اونوخ ممکنه شوما رو نبخشه که خودشو از خودش دور کردین
خلوتشو ازش گرفتین!
تو رو خدا، هیچ کسی رو تغییر ندین
(حتی شده واسه صوابش)
فقط کنار بیاین باهاش و تغییراتی که ممکنه به مرور بکنه
اگه واقعن عاشقشین
بپذیرینش هر کوفتی که هس

عاشقی بابا جون!

هر وخت بعد از شیش، هفت ماه دوستی
بعد از قرارتون خواست برسونتتون خونه
به ساعت نکشیده هردوتا غمباد گرفتین از دلتنگی
بدونین کار دیگه از دستتون خارجه!
عاشقی بابا... مقاومت الکی نکن!

عاشقی بابا جون!

هر وخت احساس تعلق و تعهد کنین به کسی و
پا ندین به یکی دیگه (حتی توی خواب)
آخ خ خ ... بدونین کار از دستتون خارجه دیگه!
معشوقتون چنان عمیق رفته تو زوایای روحتون که حتی خودتونم بهش دسترسی ندارین!

چاقا خعلی هم خوبن!

این دوخدر نازکا هستن، نی قلیون، پاها در حد چوب کبریت! موندم چرا اینقده کله هاشونو بزرگ درس می کنن، دو طبقه حتی! فک نمی کنن با کله گنده و پاهای باریک از دور شبیه آبنبات چوبی می شن!!؟
به قول مادر بزرگم دوخدر باس یه پره گوشت داشته باشه!
پ.ن. من که فک می کنم ۲،۳ پره هم اوکی باشه… حالا چون شومایی، چهار، پنج پره هم عیب نداره :)))

چاقا خعلی هم خوبن!

یه نیگا به تاریخ بنداز! می گم بنداز بوگو چش!
نقاشیای دوره رنسانس و حتی بعدش، اون نقاشی لختیا منظورمه! زنا همه چاق بودن
اصن چرا مملکت این اجنبیا!! عکس زنای ناصرالدین شاهو دیدی؟
همه زنا چاق سیبیلو… حالا از سیبیل خانوم که فاکتور بگیریم، چاقی معیار زیبایی بوده به قرعان!
از کی تهاجم فرهنگی ؟ هان؟
چشاتونو باس با وایتکس بشورین! با آب خالی جواب نمی ده

(ستاد حمایت از چاقالوهای عزیز)

چاقا خعلی هم خوبن!

برند، برند، برند اینه؟!ت ت ت ت ت ت ت(شیشکی)
خاک تو سر اون برندی که واسه چاقا لباس نداره
وختی نصف بیشتر جمعیت دنیا چاقن!
باس یه فکری کرد( اسمایلی ۱۰۰دفانه متفکر طور)

حرف نزن، عمل کن

بنظرم هر تصمیمی که می گیری فوری اجراش کن... هی حرفشو نزن
افسرده ای؟ به نظرت زندگی پوچه؟ انگیزه ادامه حیات نداری؟ می خوای خودتو بکشی؟ بکش پ!
بدو.... اصن تردیدم نکن... بکش و خلاص.... اصن درس نیس آدم حرفشو بزنه، عمل نکنه!
یا بکش خودتو، ما رو راحت کن از چس ناله چن ساله ت... یا بیا من این خیرو در حقت بکنم، یه جماعتی رو از دستت راحت کنم! (اسمایلی خبیث)

شیر یا خط

هر وخت بین دوتا تصمیم، گیر می کنم، غریبه می گه: « شیر یا خط بندازم؟»
می گم: « آره»
همین که سکه رو می خواد بندازه، ازم می پرسه: « دوس داری شیر بیاد یا خط؟ زود باش بگو»
منم سریع می گم… بعد سکه رو میذاره تو جیبشو می گه: « همون کاری رو بکن که دلت می گه»
اینجوری شیر و خط میندازم تو سرنوشتم با تو، غریبه! می دونم که دلم باهاته!

آگهی

کسی آدم فنی سراغ نداره؟
ما مخمون نشتی کرده
فکرامون داره هرز می ره!
حیفه ها! از ما گفتن :)
داریوس جد برگ رو یادتونه؟!
هیچی... کاریش نداشتم!
فقط خواستم بگم صدای حسین فراهانی چقده خوب بود! :))))


امروز دو تا لپ دیدم، یه بچه وسطش بود!

بالا و پایین

اونقده تو زندگیم بالا و پایین داشته م
که ترجیح می دم همین وسطا وایسم! نه به بالا امیدوار، نه نا امید از پایین رفتن
همین وسطا وایساده م تا ببینم اینبار برام چی می خوای! شکر
خدایا، خعلی عرز می خوام مزاحم اوقات شریفت شدماااا
خواستم بدونم شوما هم جمعه ها تعطیلین آیا؟ که آب و جارو رو قطع می کنین، می شینین استراحت می کنین، بعد همچین که ما باس بریم سر کار، شیلنگ آبو رو سر ما واز می کنین؟!
با تچکر از پاسخ شوما!

پ.ن. بارون وختی قشنگه که آدم تو خونه ش باشه! تازه اون موقع هم آفتاب خعلی هم بی تره! والااا

بهشت من

بهشت واسه من جائیه که رودخونه های نوتلا داشته باشه، نه عسل!
فرشته ها راه به راه بستنی شکلات تلخ سرو کنن!
بابی سانز هم حتمی باس شعبه داشته باشه اونجا!
باس بشه تو بهشت رو ابرای پنبه ای لم داد و
دو سه تا فرشته بیان خوووب مشت و مالت بدن… ( دستشون طلا، این تو کتف من بد جور درد گرفته)
بعد اگه فرشته مهربون سیندرلا بیاد بگه اگه فلان کارو کنی، آرزوتو برآورده می کنم، بهش بیلاخ بدیم و بگیم: «زرشک، خود خدا بغل گوشمه، تو رو می خوام چیکار؟!… برو بچررر»
دیگه دیگه،…. خدا از عرش کبریاییش بیاد پایین دوتایی با هم منچ بازی کنیم!
بهشت باس پر از درخت باشه، رنگی رنگی
میوه درختا هم می تونه همه چی باشه، از اسپشیال کی شکلاتی تا بیسکوئیت نگرو و شکلات میلکای دسر (هیشکی هم چاق نشه، جوش نزنه)
بارونم نیاد بی زحمت! می تونه عوض بارون شیر کاکائو بیاد یا شایدم کوکا کولا( دندونا هم خراب نشه)، یا چای لاته لیپتون اصن… به به
هر شب هم کنسرت باشه، لایو!
هایده و مستی و ویگن و … حتی آقامون مایکل جکسون
بعد بلیطشم مفتی باشه، لژ نشین هم نداریم!
بهشت جائیه که یه گوشه ش تخت بزنن
غریبه روش نشسته باشه و بگه: « زن… بیا قلیون هلو نعناع»
ما هم بپریم بغلشو.....( سانسورم نداشته باشیم:)))
اصن بهشت جائیه که غریبه باشه
روشنه؟

راههای مبارزه

واسه مبارزه با کسی که تواناییهاتو نمی بینه، یا باس با داد و هوار و گریه توانایی هاتو بکنی تو حلقش(که البت نمی ره)، یا باس میدونو خالی کنی و بذاری بری با دلخوری، یا باس حواله ش بدی به تخم چپ غریبه و تمام داداشای مجازیت و تمام تلاشتو بکنی تا موفق تر و کامل تر از الانت بشی، تا بعدن عین بز پشیمون بشه که ندید گرفتت!... اوهوم

ریتم یا محتوا؟

به نظرم خعلی وختا ریتم از محتوا هم بی تره! همینکه یه آهنگو بتونی با سوت بزنی یا ریتمشو با دهن بزنی کلی هم هنر کردی! کلمه ها دست و پا گیرن! بماند که حافظه ما هم در حد پشم! :)))
یا اگه یه کم با استعداد باشی بتونی سریع یه کلماتی رو جایگزین کلمات شعر آهنگ کنی!
باور کن خعلیا نمی فهمن! چون ریتم مهم تره از محتواس!... انصافن خعلی از محتواها، همون بهتر که تو یاد نمونن!

چس کلاس

هر وخت می خوایین واسه یکی ادعای فضل کنین و چس کلاس بذارین، یه تحقیق سر دستی بکنین که طرفتون هیچی از اون مقوله حالیش نباشه تا بعدن نرینه بهتون:)))

کتابای فارسی رو باس بازنویسی کنن

غریبه آمد
غریبه در باران آمد
غریبه با ۲۰۶ آمد:)))
(کتابای فارسی رو باس بازنویسی کنن... والا)

من و بابام


دیروز بابا رو فرستادم که بره آژانسی که صبحا ماشین می گیرم ازش، بقیه پولمو که راننده همراه نداشت بگیره! بابا هم رفته با بقیه پول من واسه خودش بستنی کیلویی وانیلی خریده ، ۲تا… جای من و بابام عوض شده… هه هه هه... راضیم ازش:)))

هوای عاشقی دارم

قابل توجه این رفقای چس ناله کن که پای نتای عاشقونه میان می نویسن:«گشتم نبود، نگرد نیست»
یا می نویسن که: « عشق مگه وجود داره؟» و هزاااااااااااار ….شر دیگه!
خدمتتون عارضم که بنده با ۳۵ سال سن دور و بر خودم آدم عاشق کم ندیدم! همین امروز خواستم با همکارم که از قضا دوست صمیمیمه برم خونه، شوهرش اومد دنبالش و منم سرشون هوار شدم… خدایی کیف می کنم از دیدنشون،… با اینکه الان ۴، ۵ سالی هس که ازدواج کردن و قبلشم ۴ سال با هم دوست بودن، شوهر هنوز که هنوزه دیوونه وار عاشق زنشه...براش گل می خره… وختی نیگاش می کنه، تو چشاش فقط اونه… براش آواز می خونه و دوستم پشت موهاشو نوازش می کنه و حظ می بره از شوهرش!… می دونین، زوجایی مث اینا هستن که باعث می شن آدم دلش هوای عاشقی کنه… این فقط یه نمونه شه!... بخوام از خواهر و شوهر خواهرم بگم که خودش یه کتابه!... اصن اگه بخوام از غریبه بگم... نمی گم البت!:)))
فقط همین که غریبه ما خعلی هم بهتره از همه شون…. بزن به تخته! :))

کاسه زندگی

آدم دنبال هرچی که بگرده، خدا میذاره تو کاسه ش!
شوما، افسرده ای؟ همش ناله می کنی؟ شکست عشقی خوردی؟ بفرما، یه کاسه بدبختی و بدگمانی و چس ناله روزی شوماس تا وختی آدم شی!
شوما چی؟ شادی، خوشی، امیدواری... عاشقی، دور و برت فقط زیباییا رو می بینی، بیا اینم کاسه زندگی شوما! بازتاب همه چیزایی که به دنیا ارائه کردی! برو حالشو ببر، نوش جون! :)))

من و آبجی بزرگه

من به حالت ولو و بی حوصله جلو تلویزیون: دلم واسه اون فیلمه تنگ شده!
آبجی بزرگه از یه ور دیگه ولو: کدوم فیلمه!
من: اسمش یادم نمیاد!
آبجی بزرگه: اسم بازیگرشو بگو؟
من: اِم...حال ندارم فک کنم!
آبجی بزرگه: توریست؟
من: آها... آره

پ.ن. واقعن بعضی وختا نیازی به توضیحات اضافه نیس وختی بی هیچ راهنمایی ای به جواب می رسی!… یه همچین خونواده باهوشی داریم ما:))))

هیچی رو تو زندگی بزرگ نکن

هر چی رو که ذهنی بزرگش کنی واسه خودت، عینی هم بزرگ می شه!
حالا می خواد جر و بحث با رفیقت، رئیست باشه یااااا حتی خوبیای یکی باشه!
لامصب همه چی تو مخمونه که تحقق پیدا می کنه والا این عالم هستی که همش مجازه!... ما هم تو دنیای مجازی می شیم مجاز اندر مجاز...هه

یکی بیاد منو ببره سر درس و مشخم پیاده کنه!
با تچکر

سرعت اتفاقا

گاهی باس بذاری سرعت اتفاقا تو رو با خودش ببره جلو… نترس! برو جلو… خدا اگه از امن نبودن راه مطمئن نبود که راهو هموار نمی کرد‪،‬ نمینداختت تو سرازیری که هی اوج بگیری، سرعت بگیری!… مث وختی که بچه بودیم و دوچرخه سواری می کردیم، وختی می رسیدیم به یه سرپایینی صاف و بی مانع، حتی دستمونو از فرمون بر می داشتیم تا دوچرخه خودش بره… چه کیفی داره که مطمئن باشی و بسپری!!
اما همینکه خودت عجله به خرج می دی تو ماجراهای زندگی، می شی مث این ساندویچای کف خیابون که فقط جلو رفتن اون ماجرا رو به تعویق میندازه… رهاش کن! همین

زبان فارسی رو پاس کنیم

خو راستشو بخوای عمو، اینجا دور هم جمع شدیم که همچی بفهمی نفهمی زبون فارسیمونو بذاریم تو حجره، درو روش قلف کنیم تا مطمئن باشیم خوووووب سیو می شه! حالیته؟ واسه شروع اول باس بری تو گود! میلو که برداری، زبون اجنبی از در زورخونه گت اوت می کنه ، همچی عینهو دانکی چهار نعل می ره تا هل!… یونو؟!، فرست یو ماست بی آندرستند وات یو وانت …. هوی عمو! حواست کوش؟ دیفیکالته بوگو استپ بای استپ بگم

فیلمای تکراری

من توانایی اینو دارم یه فیلمو که دوس دارم ۵۰۰۰ بار ببینم و خسته نشم!
کودک درونم (خعلی کودکانه و خوش باورانه) هر بار منتظر یه اتفاق جدیده توی فیلمای تکراری!
تو ذوقش نمی زنم… بازم می بینم و می بینم :))

آدمای تکراری


آدمای تکراری واسه خعلیا تکرار نشدنین!... بعله

Thursday, April 26, 2012

مادر

یه مادربزرگ داشتیم هر وخت می خواس نذر کنه، از یکی دیگه مایه میذاش… مثلن می گفت: « ننه، ۲۰۰۰۰۰تومن نذر کردم فلان کارت درس شه، خودت ببری بدی... من که درآمد ندارم!»
یا اینکه برامون نذر سفره ابولفضل می کرد تا خودمون بندازیم… خلاصه تا می گفت نذر کردم، چهار ستون بدنمون می لرزید( خدارحمتش کنه)… معمولنم نذراش می گرفت:)

مادر

مادر (مادر بزرگمو می گم) خدا بیامرز گوشاش سنگین بود، یه بار خان داداش که از دانشگاه اومده بود با خوشحالی کنارش نشست گفت: « مادر، ممتاز شدم»… مادر وا رفت، چشاش پشت عینک ته استکانیش شد اندازه نعلبکی و با لهجه غلیظ دامغانی گفت: « ای ی ی، نن جان! معتاد شدی؟!»
ینیاااا قیافه خان داداش دیدنی بود :)))

مادر

یه بار سفره ابولفض انداخته بودیم… از اون نذرای مادر بود… سفره پارچه ای سفید پهن بود و خان دایی که حواسش به لامپا بود و داشت با یکی حرف می زد، با کفش رفت تو سفره… تندی بیرونش کردیم از اتاق اما هر چه کردیم جای پا پاک نشد… مادر تا جای پا رو دید، نشست به گریه. جای پا رو به چشاش می کشید، بو می کرد و می بوسید، می گفت جای پای حضرت ابولفضله!… ای جان! نشد یا نخواستیم از تصورات روحانیش خارجش کنیم و بگیم واسه جا پای کثیف خان دایی ۲ ساعت اشک ریخته! :(

مادر

یه بارم رفته بودیم خونه مادر و عموم (مادر با عموم زندگی می کرد) دیدیم نشسته با دقت از پشت عینک ته استکانیش زل زده به تلویزیون و اخبار می بینه!... بهش گفتیم: « مادر، چه خبر؟!»
گفت: « اخبار می گه یکی اومده، قراره یکیایی رو ببینه! فردا هم می ره» :))
خدایی خبر از این گویاتر می خواستین؟! :))
خدا رحمتش کنه

مادر

یه بار آبجی بزرگه تو تعطیلیای تاسوآ عاشورا که لازم نبود سر کار بره، واسه خودش لاک قرمز زده بود... اومد که به مادر چایی تعارف کنه، مادر رو انگاری برق ۲۲۰ ولت گرفته باشه: « اینا چیه؟ دسته بیلای عمر»
حالا اینکه عمر اصن بیل داشته که تازه دسته بیلشم قرمز باشه جای بحث داره! :)
خدا رحمتش کنه

مادر

مادر همیشه یه شال می بست دور کمرش!
پرِ شالش همه چی پیدا می شد، از انواع قرص و دارو گرفته تا ناخنگیر و جوراب اضافه و آبنبات و نخودچی کیشمیش! اصن مادر با شال کمرش می تونس یه سفر دور دنیا بره و چیزی هم کم نیاره!
کاشکی لااقل شال کمرشو با خودش برده بود، تا خیالم تخت باشه :((

Friday, April 6, 2012

خعلیا یه پا آخوندن!

یه بارم به یکی که خعلی داشت واسه ما موعظه می کرد و خدا پیغمبر می کرد(در حالیکه می دونستم چه جور آدمیه)، گفتیم:
«واسه من جانماز آب نکش عزیز
وایسا تو آفتاب خشک شی از گرمای وجودش... هه»

امر به معروف و نهی از منکر

امر به معروف و نهی از منکر بر هیچ تنابنده ای تو دنیای مجازی واجب نیس و حتی طبق روایت در زمره گناهان کبیره س!

تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟

سه، چهار روز اول عید: همگی شاد و هپی
پنج تا ششم، هفتم عید: فشار عصبی، نقطه جوش، خونواده عصبی
هشتم تا دوازده عید: یکی به دو، دعوا، قهر، جنگ اعصاب
سیزده عید: خوشحال از تموم شدن تعطیلات نکبتی و دور همی اجباری

اینگونه تعطیلات عید خود را می گذرانیم هر ساله! عخ خ خ
بنظرم تعطیلات همون ۳،۴ روز باشه، بقیه شو پخش کنن تو طول سال! والاااا

فلسفه!

حقیقت چیه؟
واقعیت کجاس؟
چیزی که واضح و مبرهنه اینه که
من الان حقیقتن حوصله م سر رفته
و سر رفتنشم واقعیه!

فلسفه

بودن یا نبودن؟
مسئله من یکی این نیس الان!
پاشم برم یه بستنی بخورم
عوض این خزعبلات!

میانه

۳۵ سالگی ینی میانه بودن
میانه ی راه شاید
نه اینوری، نه اونوری
ولی راستش منو ناخواسته به میانه ی راه هل دادن
صدف درونم هنو
بالای درخت نشسته و
داره شیشکی می بنده به ریش این دنیا
هه…
همینم که هستم

جاده

به قول یه دوستی، وختی تنهایی و کسی رو نداری، هیشکی هم طرفت نمیاد و پا تو حریم تنهاییت نمیذاره!
به محض اینکه کسی وارد زندگیت می شه و دلت گیر می شه، انگاری بقیه فک می کنن جاده یه طرفه، حالا دو طرفه شده پ واسه ما هم شانسی هس لابد!!!
یه کلام، ختم کلام... این جاده هرچن دو طرفه شده، اما نه واسه شوما

Thursday, April 5, 2012

دور و نزدیک

دوران جنگ با همه بدبختیاش یه حسن داشت… آدما بهم نزدیکتر بودن
اصن تو زمون بمبارونا فامیل یه جا جمع می شدن که اگه بمبی چیزی بزنه همه با هم برن اون دنیا تا درد فراق براشون نمونه
یه روز آفتابی اگه بود، همه بساط جمع می کردن محض پیک نیک کنون( وسط یه عالم بدبختی و جنس کوپنی و اینا)… با پسر دایی ها، دختر خاله و عمه و عمو بزرگ شدیم اما بعد از اون فقط سالی یه بار پیر شدناشونو دیدیم! وختی که دیگه جنگ نبود و مث الان همه چی گل و بلبل بود…هه

سولاخ دعا

اینکه می گن طرف راه سولاخ دعا رو گیر آورده، منظور کدوم سولاخیه
خو آدمو روشن کنین، مام بریم دعا کنیم، یه وخ دیدی مستجاب شد! والاااا

دورم نکن

منو از خودم دور نکن
اگه پایه یی!
تو بیا نزدیکتر

خط عابر پیاده

تازگیا دارم تمرین می کنم از رو خط عابر پیاده رد شم
نه به خاطر اصرار غریبه به رعایت قوانین!
بیشتر به خاطر اینکه این افراد قبیله مااو مااو که تازگیا یاد گرفتن
غیر از شترمرغ سواری، پشت رل هم بشینن
اگه زدن به ما و دخلمونو آوردن
اقلکن خونواده مون زبونشون دراز باشه واسه گرفتن دیه ما!
تا بتونن بعد از ما با دیه مون راحت زندگی کنن
والاااا

کسی رو تغییر ندین

کسی رو تغییر ندین
اگه دوسش دارین هرگز اینکارو باهاش نکنین
کاری نکنین تو خلوتش دچار خوددرگیری بشه که این کیه من تو کالبدشم!
بذارین اگه بناس تغییر کنه، خودش به مرور تغییر کنه
نه بخاطر شوما
چون اونوخ ممکنه شوما رو نبخشه که خودشو از خودش دور کردین
خلوتشو ازش گرفتین!
تو رو خدا، هیچ کسی رو تغییر ندین
(حتی شده واسه صوابش)
فقط کنار بیاین باهاش و تغییراتی که ممکنه به مرور بکنه
اگه واقعن عاشقشین
بپذیرینش هر کوفتی که هس

کامل نیستم

من کامل نیستم
نمی خوام که باشم
چون
می خوام قطعه ای از تو باشم
با تو کامل شم
می فهمی؟

پ.ن. اگه یکی به خودی خود کامل باشه، دیگه دنبال قطعه گمشده ش نمی گرده که! می گرده؟!؟ ( با تاثیر از کتاب قطعه گمشده شل سیلور استاین)

دوس دخدر یا آسانسور؟

اینا که به دوس دخدرشون می گنGF
اونوخ تعدادشون بیشتر بشه می گن: 1,2,3,4؟
اونوخ اون علامت زنگه چی می شه؟ دوس دخدر خطری؟

Saturday, March 24, 2012

ماهی تو تنگ ما یه ملچ ملوچی راه انداخته عجیب غریب
عمرن ندیده بودم ماهی ملچ ملوچ کنه
خوبه براش غذای ماهی نریختیم
و الا ازمون خلال دندونم می خواس احتمالن! :))
وختی بعد از ۱۷، ۱۸ سال اسباب کشی کنین خونه جدید، خو.. نه راهشو بلدین، نه چاهشو… یه دفه به خودتون میایین می بینین وسط یه کوه اسباب اثاثیه ین و گوزپیچ که از کجا شروع کنیم… اونوخ وختی آقا بابا از تو اتاق خواب و چرت ظهرگاهانه ش دربیاد و با خونسردی در حالیکه با گوشه ناخنش بازی می کنه رو کنه به شوماها که از زور کار عرق از ۷تا سولاختون درومده و بگه: بگردین لای اسبابا ببینین ناخن گیر کجاس!… اونوخ دوست دارین همه موهای کله تونو بکنین!
پ.ن. کلن آقا بابای ما بهیچوجه در کارای خونه مشارکت نمی کنه واسه همین موقع اسباب کشی اولین کاری که کردیم این بود که اتاق خوابشونو بچینیم تا برن بخوابن و بذارن ما کارمونو بکنیم :))

اندازه عاشقی

اینکه بخواییم عاشقی رو اندازه بگیریم مث این می مونه بگیم ظرفیت دل من و معشوق چقده! چقده توش عشق جا می شه؟!
راستیتش من فک می کنم اونی که واقعن عاشق باشه، ظرف دلش هیشوخ پر نمی شه، عشق بی اونکه پرش کنه، جذب ظرف دلش می شه و به غناش اضافه می کنه! اصن رنگ و لعابش می شه... واسه همین دل همیشه جا داره واسه عاشقی
کی می تونه بگه واسه عاشقی اندازه نگه دار! حد نگه دار!
اصن با چی سنجیده می شه؟ با چی اندازه گرفته می شه؟
خدایی سایز عاشقی چنده؟ شوما رو نمی دونم
واسه من حد نداره... حد نداره

قانون دافعه و جاذبه

قانون دافعه و جاذبه ( به قول ممد پوری)
اینکه هر چقد گه باشه اخلاقت و کمتر احساستو نشون بدی می تونی طرفو دنبال خودت بکشونی و رابطه رو حفظ کنی، تو عشق واقعی تعمیم پیدا نمی کنه!... اینا قانون ریفیق بازیای تینیجرانه س!
به کسی که دوسش دارین، کسی که عاشقشین، کسی که براتون فرق داره با بقیه، انگشتر هدیه بدین… فرقی نداره طلا باشه یا بدل، فرقی نداره نگین برلیان داشته باشه یا یه نگین پلاستیکی یا اصن بی نگین… فرقی نمی کنه چی باشه، مهم احساسیه که پشت این هدیه س… خودتونو چس نکنین که اینکار ینی نشون کردن دختر، ینی دراز شدن گوشا، ینی تو هچل افتادن… نخیرم، هیچم اینطور نیس! حتی اون خارجیای کون ناشور (به قول مادربزرگم) هم بهمدیگه انگشتر هدیه می دن، انگشتر دوستی و عشق… انگاری مث سند زدنه… بعله مث نشون کردنه! مث اینکه بگی این دختر مال منه! سهم منه! چپ نیگاش نکنین که صاحاب داره… خعلی از دخترا حس فمینیستیشون ممکنه الان بزنه بالا و بگن: «انگشتر ینی بندگی! ما حلقه ازدواجشم دس نمی کنیم! مگه ما حیوونیم که صاحاب داشته باشیم و فلان» اما دوزار این حرفا واسه من یکی ارزش نداره… من دوس دارم تعهد داشتنو، تعلق داشتنو… اینا جزئی از فرایند عاشقیه!
واسه همین من انگشترمو دوس دارم، این حسو که به کسی تعلق دارمو دوس دارم، البت نه هر کسی، کسی که خودمم عاشقشم :)

بادمجون

بادمجون بعد از بستنی(شکلات تلخ البت) بزرگترین نعمت خداس!
«بادمجون را آفریدیم تا شیکمهایتان را به ضیافت خورش قیمه بادمجون، کشک بادمجون، میرزا قاسمی(وااای)، حلیم بادمجون و....... حتی ته دیگ بادمجون( من نخوردم تا حالا موتسفانه) ببریم!
باشد که اگر ملاجتان برقرار باشد و بادمجان خور درگاه ما باشید، اگه صلاح دونستم رستگار شوید!»
(نمی گم آیه چندم از سوره چیه تا بمونین تو خماری:)

در باب رژیم

خدایااااا منو با مرغای پخته محشور نگردان
اقلکن بریم جهنم رو آتیش کبابیشون کنم :(
(زنجه موره های ۱۰۰دفانه رژیمی)

در باب رژیم

بنظرم رژیم گرفتن هم باس مث روزه صواب! یا ثواب داشته باشه
وختی همه نیشستن جلوتو باقالی پلو چرب می خورن، سوسیس و پیتزا و نوتلااااا(اونم تو عید، وسط این همه خوراکیای خوشمزه) اونوخ تو داری با حسرت مرغ پخته کم نمک سق می زنی، این هیچ دست کم از جهاد نفس نداره
اصن مستقیم دریه به درهای بهشت
والاااا بوخودااا
تقریبن همه قوانین خونمونو بابا خان وضع کرده
مثلن غذاهایی که بابام دوس نداشته، هیشوخ تو خونه ما پخته نشده
یه چیزایی مث خورش بامیه، خورش کنگر هیش فرقی با فولان غذایی بومی آفریقایی نداره واسه ما
هر دوتاش ناشناخته س برام :(

پ.ن. خورش هویج و تاس کباب رو هم جا انداختم+ یه عالمه چیز دیگه که حتی اسمشونم نشنیدم تا حالا

Wednesday, March 21, 2012

خرده ریزه

من آدم قصه های بلند نیستم
شاید آدم اتفاقای بزرگ هم نباشم
یا آدمی روی قله های بلند
چون از ارتفاع می ترسم:)
من به همین خرده ریزه ها راضیم
خرده فانتزیام مث خرده شیرینی دور دهنم
خرده فلسفه هام مث جورابای لنگه به لنگه م
ریزه ریزه غر زدنااام مث جرینگ جرینگ النگوهام
خرده ریزه دل سپردنم حتی
که شد یه دفه همه ی زندگیم
من همینم، همین خرده ریزااا
راضیم… شکر

Tuesday, March 20, 2012

شب بخیر

جیش، بوس، لالا
یا
چک، لقت، پس گردنی
خودت انتخاب کن!
(محبتای مادرانه ۱۰۰دفانه واسه فرستادن کودکاان نو پاش به تخت خواب:))))

تبلت گلکسی

یه بار غریبه ازمون پرسید:« تبلت دوس داری عزیزم؟»
من: « آره ه ه… البت بستگی داره تبلت چی؟»
غریبه: « گلکسی دیگه»
من: « وای ی ی گلکسی خعلی دوس می دارم… خوشمزه س»
غریبه: « خوشمزه؟!»
خو، آدمو زودی روشن کنین راجع به چه گلکسی ای باس نظر بدم! عخ خ خ …این دانشمندای ابله چه فکری کردن پیش خودشون که اسم شکلات گذاشتن رو دستگاه کامپیوتریشون؟

‎پررنگ شو‫!‬

‎حضورتو پر رنگ کن
‎چه فایده داره تو پس زمینه گم بشی
‎مث هزاران لکه دیگه تو تابلوی زندگی
‎حضورتو پر رنگ کن بچه جون
‎اصن بشو یه لکه قرمز وسط یه عالمه خاکستری
‎تا هر کی می بینه دلش برا حضورت ضعف بره
‎این درسته!!! آره

Monday, March 19, 2012

گودی گردنم را فقط
بوسه های تو پر می کند
فوتبالی بودن یه مریضی بسیار وخیم مردانه س… در حد باد فتخ و پروستات و اینا… از عوارض این بیماری: بیخیال شدن خواب بعد از ظهر، مهمونی نیومدن سر فوتبال، بد قلقی، عربده های هیجانی سر ظهر، دعوا و مرافه با بقیه اعضای خونواده و کنش های رفتاری نامتعادل سرخودانه ی بی کنترل مآبانه س (اوخ… چقده علمی)
لپ کلام قبل از آشنایی بیشتر با مرد دلخواهتان ، به غیر از تست اعتیاد و مصرف بیش از حد نوشابه های الکلی در حد آب خوردن، از فوتبالی نبودنش مطمئن بشین! همینااا

پ.ن. بابای من با ۷۴ سال سن، دو ساله به این بیماری حاد مبتلا شده و دکترا ازش قطع امید کردن موتسفانه
پ.ن.۲: خدا رو شکر غریبه ما ابدا فوتبالی نیس اما خو... مجتهدین گفته ن واسه نفوذ به قلب پدر زن تظاهر کردن به این بیماری بلامانع است :)!
من اگه پلیس بودم  این ماشینا که می خوان تو ترافیک زرنگی کنن، تو لاین مخالف گاز می دن بعد می پیچن جلوت رو نه تنها جریمه میلیونی می کردم، بلکه با چوب بیسبال شیشه جلوشونم خردِ خاکشیر می کردم… ما ایرونیا ذاتن از خودراضی هستیم و فک می کنیم خونمون از بقیه رنگین تره!

پ.ن. امروز یه کامیونه اینکارو کرد… باورتون می شه؟!؟ قشنگ راهو بند آورده بود ابله
فک کنم من مادر شوهر خوبی باشم
چون احتمالن بردیامو از ۱۸، ۱۹ سالگی ول می کنم در جامعه که بره دختر دلخواهشو گیر بیاره و بذاره من با باباش یه ریزه تنها باشم و بی سرخر گفتمان کنم :))))
تو خونه ما همه دارن با هم حرف می زنن اما هیشکی هم مخاطب اون یکی نیس... ینی مامانم به خودش و گوشی تلفن خاموش غر می زنه، بابا جوابشو می ده، آبجی بزرگه با لپ تاپش حرف می زنه، من می گم: هان؟!... بعد مامان با قابلمه در حال قل قل حرف می زنه و بابا............ اصن اوضاعی شده ها! یکی بیاد ما رو از هم سوا کنه
آبجی بزرگه اس ام اس زده که زود باش یه خبر خوب بده، شارژ شم!
منم براش نوشتم: « خبر خوب اینه که هیچ اتفاق بدی نیفتاده»
خوبه دیگه! راس گفتم اقلکن
بعضی آدما مث روزنامه ن... باس به روز بخونیشون
بعضیای دیگه مث کتابای جیبی ن، واسه یه بعد از ظهر کافی ن!
بعضی آدما مث رمان می مونن، ۱۰ جلدی اصن... دهنت صاف می شه تا سر و تهشونو هم بیاری
اما
بعضیای دیگه مث عاشقانه های شل سیلوراستاین ن
شاید همش سه خط باشن اما یه عمر بهشون فک می کنی... یه عمر
پشم هایت را به من بسپاااار... پرنده مردنی س
اپی لیدی براووون

تبلیغات میان برنامه:)
جاهای خالی را پر نکنین
سعی هم نکنین حتی
هر کسی جای خودشو داره آخه!

من و بابام

جای من و بابام عوض شده… بچه که بودم، اگه شلوغ می کردم و مزاحم روزنامه خوندن بابا می شدم، از بالای عینک بهم چشم غره می رفت و من خفه خون می گرفتم… الان که من سرم تو پلاسه و بابا افتاده رو دور حرف زدن، یکی از همون نگاهای پدرونه از دستم در رفت… الان مث بچه ها لوچه کرده، برم سر به سرش بذارم از دلش درآد!
چرا بعضیا مهره مار دارن؟
اصن چرا مهره مار؟ مثلن مهره زرافه یا سوسمار قرمز آفریقایی چشه؟
حالا اینکه آدم مهره مار نداشته باشه، چه ایرادی داره؟
اونوخ اونا که جای مهر رو پیشونیشونه ینی مهره مار تو خونشونه؟یا خود مار؟!؟؟

عصر حجر

اگه الان عصر حجر بود
من دوس داشتم جادوگر قبیله بشم
یه آتیش گنده راه بندازم
دورش بخونم و برخصم تا بارون بباره
رو دیوار غارا نقاشی می کردم و هی زرت و زرت پیشگویی می کردم
که حالا مثلن بوفالوها کجا قایم شدن تا بریم شیکار
نقاشیای غارم معروف می شد و می شدم پیکاسوی عصر حجری
بعد دور خودمون پوست حیوونا رو می بستیم و
تنامونو رنگ می کردیم تا بریم شیکار بوفالو
لباسا رم خودم دیزاین می کردم و اینجوری
می شدم بیژن عصر حجری
بعد گله بوفالوها میومد و پت ت ت ت ت
از رومون رد می شد و ریقمون درمیومد
همه رو خاک می کردم و بالا سرشون زجه مویه های حجری راه مینداختم
و واسه زر زر کردنام از ملت تخم دایناسور یامفت می گرفتم
اونوخ می شدم آخوند عصر حجری

باس رفت

مشکلات سنتی- خونوادگیه
باس رفت
گرونیه، بی پولیه
باس رفت
نفته، دلاره، طاعونه
باس رفت
خواب و خیال و آرزوئه
باس رفت
آینده س، بچه، شوعره
باس رفت
پیشرفته، آرامشه، دو کلوم حرف حسابه
باس رفت
… .
اما
غربته، تنهائیه
بی زبونی، بی خونوادگیه
بی تجربگی و بی همدلیه
مهمه؟!
آخ خ خ خ خ خ ….
بی خیال
باس رفت
گاهی دوسِت دارم گفتنات کافیه برام
نیازی به محکم کاری نیس.. به عاشقتم گفتنات، به قسم خوردنات
تو فقط بگو دوسَم داری، همین
خودم مابقیشو تو چشات می خونم:)))
دیدین بعضی آدما بعد از ازدواج خودشونو ول می کنن؟! اگه تا قبل از ازدواج هر روز به خودشون، موهاشون، هیکلشون می رسیدن، بعدش انگاری خیالشون راحت می شه که این دیگه بیخ ریشمه، لازم نیس دیگه خودمو براش بکشم!… عخ خ خ خ
دوستی دارم که مادرش بعد از ۳۶، ۳۷ سال زندگی مشترک همینکه باباش زنگ در رو می زنه، مادرش می دوه تو اتاق تا ماتیکشو بزنه و سر و قیافه شو تو آینه چک کنه! آخه کی مهم تر از کسیه که هر روز باهاش زندگی می کنی خو؟ والا بوخودا
وختی موتورم روشن می شه تو یه کاری، همچین تختِ گاز باس برم تا تهش… اخلاقم اینجوریه!… شاید چون فروردینی م… شایدم چون حقیقتن ۷ماهه دنیا اومدم...
اونوخ اگه یه چی باعث شه نتونم بیشتر از ۴۰تا سرعت برم یا اصن مجبور به توقف شم بنا به دلایلی، اونوخ باس جرثقیل بیارین منو بوکسل کنه! دیگه عمرن بتونم با علاقه پی شو بگیرم!

پ.ن. واسه همین وختی دارم می تازونم، پا به پام بیا تا خاموش نکرده م وسط راه بااااااع
نفست گرم ینی زنده باشی! نه؟
ولی انگار بار معناییش بیشتره
انگار توش بیشتر زندگیه تا اینکه آدم صرفن زنده باشه!
انگار از دل خوش میاد

واسه همین می گم
نفست گرم، رفیق! :))
وختی که گریه می کنم
تو رو خدا، تو دیگه گریه نکن
فقط محکم بغلم کن و آروم آروم تکونم بده
هر از گاهی هم تو گوشم بگو: « هیش ش ش
آرووم باش عشقم…همه چی درس می شه!»
بذا نفس داغت به گوشم بخوره
تا گرما بده به کلماتت!
وختی که گریه می کنم
شاید دلم نمی خواد قوی باشم
پس بهم نگو: « قوی باش عسلم!»
فقط بگو: « من پیشتم » همین!
بذا خیالم راحت باشه
تو امنتیت آغوشت
عوضش تو قوی باش برام،
وختی که گریه می کنم!

من و آنیا

اگه من یه روزی دختر دار بشم، دخترمو جوری بار میارم که بتونه تو این دنیا گلیمشو از آب بیرون بکشه! دختر من یه دختر زر زروی بچه ننه نمی شه (البت اگه باباش لوسش نکنه)، اگه یه روز تو مهدکودک کتک بخوره بیاد خونه، زر بزنه، یه کتکم خونه می خوره تا بیشتر زر بزنه! باس بلت باشه با فحش و لگت و تف شده، از خودش دفاع کنه! گاز هم موثره البت!… البت بزرگتر کوچیکتری رو حالیش می کنم تا بچه بی ادبی بار نیاد! بعدم موهاشو امکان نداره مدل خرگوشی از دو طرف ببندم… موهاش باس شلوغ و وحشی باشه… باس بتونه تو چمنا معلق بزنه، بدوه، جیغ بکشه و از درخت بالا بره حتی… خودم یادش می دم! بعد باباش بیاد دختر و مادرشو از درخت بیاره پایین! :))))
خلاصه که اگه یه وختی تو خیابون یه دختر بچه ۴ ساله خوشگل دیدین که یه پاچه شلوار جینش بالا رفته، لپاش از بدو بدو گل انداخته، موهاشو باد وحشی کرده و دستش تو جیبشه داره آدامس می جوه، اگه بهش گفتین: خوشگل خانوم یه بوس به عمو می دی!؟ جواب داد: «چی ؟!؟ چه گهی خوردی؟» لطفن بیارینش تحویلش بدین به خودم! احتمالن با سه چرخه ش رفته مسافرکشی! :))))))
خوبیش اینه که هیشکی نمی تونه تو رو واسه من تحریم کنه!
این از این :)))
تو هر امتحانی بالاخره یه مسئله هس که شاید از پسش بر نیای
می گذری ازش... باس بگذری، مجبوری
نهایتش چن نمره س اما می تونی شانستو تو مسائل بعدی امتحان کنی!
زندگیم همینه... بگذر از یه قسمتاییش بابا
تا لااقل از بقیه ش جا نمونی، رفوزه شی!

بازم ماجرای تاکسی سواری!

تا که سوار تاکسی شدم و کیفمو گذاشتم رو پام و دستم خالی شد، شالمو که داش میفتاد درستش کردم… رانندهه که شبیه بچه آخوندا بود، یه نیگا بهم کرد و با خنده گفت: خانوم یا کاملن بکشینش جلو یا درش بیارین! اینجوری که نمی شه، نصفه! آدم یا یه کاری رو نمی کنه یا تمام و کمال انجامش می ده!
یه ابرو بالا، از اون نیگاهای صدفانه تحویلش دادم و گفتم: « اتفاقن منم ترجیح می دادم اگه می شد درش بیارم! شومام سرت به رانندگیت باشه لطفن! حالا من بی دین و ایمون اصن! تو دین شوما نگفتن به زن نامحرم نیگا نکنی»
تا آخر مسیر، هدفن گذاشتم تو گوشم و می دیدم هنوز هر از گاهی از تو آینه براندازم می کنه و زیر لب لا اله الا الله می گه!
خواستم از همین تریبون استفاده کنم و بگم: ریدم تو اون دینت حاج آقا!
تازگیا زیاد چیزی گم می کنم
یا شایدم چیز میزام منو زیاد گم می کنن

خلاصه بلبشوئیه!
چرا قاچ هندونه رو می گن شتری؟! شتری ببررم برات؟
منظور اینه که شتر پسنده یا باس مث شتر بخوریمش؟
شاید توانایی انجام یه کاری رو داری، حالا مالی، جسمی، موقعیتی یا حالا هر چی
بعد می بینی چون تو توانائیشو داری و همیشه آماده کمکی،
دیگران به راحتی رو توانایی تو، رو کمک تو برنامه ریزی می کنن واسه خودشون
بدون اینکه ازت بپرسن حتی
تا تو رو تو عمل انجام شده قرار بدن، خواه نا خواه
....
خواستم بگم یه جا باس محکم وایسی و بگی نع
حتی اگه می تونی هم بگی نع!
نذار دیگرون عادت کنن جای تو زندگی کنن
با توانایی های تو
همیشه لطفی که در حق کسی می کنی، بعدش می شه وظیفه!... بپاااا که داری برای کی چیکار می کنی!
دلم می خواد اگه به سن پیری برسم، از این پیرزنای یه کم تپل با لپای صورتی شم! البت خوش تیپاااا
پیرزنای لاغر ترسناکن... خاله هتی رو یادتونه تو قصه های جزیره؟! خدایی ترسناک بود قیافه ش
مامانم وختی با داداشم که آمریکاس، تلفنی حرف می زنه، خعلی بلند حرف می زنه… همش نگرانه که صداش تو این فاصله بهش برسه!
الانم که داره نماز می خونه، کم مونده بلندگو بگیره دستش تا صداش حتمی برسه تا اون بالاها!… شایدم خیال می کنه خدا پیر شده، گوشش سنگین شده :))))… البت بدم نیس… ثوابش به ما هم می رسه اینجوری! :)
همین الان تلفن زنگ زد، با بابام کار داشت... مامانم گوشی رو برد تو مستراح داد دست بابام!
خواستم بدونین همچین خانواده با ملاحظه ی مردم داری دارم من :)))... به به
من هیشوخ بابا بزرگامو ندیدم… یکیشون قبل اینکه من دنیا بیام فوت کرد،… یکی دیگه شون هم وختی یه سالم بود… خلاصه عقده بابابزرگ دارم… یه بابا بزرگ با سیبیلای پهن سفید، یه کم تپل، با کلاه شاپو، کت و شلوار و جلیقه… و زنجیر ساعت و عینک… یه بابابزرگ که من نوه گلش باشم‪،‬ همیشه و همه جا جلو بقیه حتی بابام، ازم دفاع کنه و طرف منو بگیره… یه بابا بزرگ که کلی خاطره تعریف کنه برام از جوونی خودش و بقیه‪…‬ یه بابابزرگ که بوی قرص نعنا بده و تو جیبش همیشه نخودچی کیشمیش داشته باشه!
خلاصه الان یه بابابزرگ مورد نیازه،… از واجدین شرایط تقاضا می شه رزومه شونو تو همین کامنتدونی ارائه بدن تا بررسی شه! با تشکر
دیشب خواب دیدم یه سری آدم، مث مامورای اف بی آی دنبالمن
از قرار یه چیزی پیشم بود که براشون مهم بود
همش در حال تعقیب و گریز و مخفی شدن بودم
بوخودا راضی بودم می گفتن چی می خوان تا بهشون بدم برن
( من به درد عملیات شهادت طلبانه نمی خورم ابداااا)
بس که بدو بدو کردم تو خواب، الان خسته م حسابی
دارم فک می کنم مرخصی بگیرم برم خونه استراحت کنم
والااااااا
عمویم یه حرف خوبی می زد: « وختی به یه آدم مودار می گی کچل، مث جک می مونه براش، می خنده به شوخیت… اما وختی به یه کچل می گین کچل! بهش برمی خوره»
این حکایت خیلیاس تو پلاس!
خوبه یاد بگیریم تو یه محیط مجازی هم که شده شعور شوخی کردن داشته باشیم! یا هنوز از راه نرسیده، حتی فالو بک هم نشدی، باب شوخی رو باز نکنی… ابداااااا…. این ۱۰۰۰۰بار! عخ خ خ خ

خیالی نیس!

موهات هی می ریزه، پوستتم خشک شده
مال آلودگی هواس؟!… خیالی نیس!
چهار تا کتاب نوشتی که دوتاش رو هواس!
خیالی نیس!
عشق و عاشقی برات قصه شاه پریاس؟!
خیالی نیس!
فکرو خیال داغونت کرده، سرت رو زانوهاس؟
خیالی نیس!
قیمت ارز و دلار که هنوزم بالاس!!!
خیالی نیس!
رئیس چش غره می ره
تو فکر تعدیل نیروهاس؟!… خیالی نیس!
راستی می گن ۲۰۱۲ آخر دنیاس
خیالی نیس!
تمام
اون موقع که باس گریه کنم، اشکم نمیاد
اون موقع که باس بخندم، خنده م نمیاد
اون موقع که باس غش کنم، غشم نمیاد
(ینی بلت نیستم)
عشوه مشوه هم تو کارم نیس کلن
مونده م من که هیشکدوم از سیاستای زنا رو ندارم
چه جوری زندگی کرده م تا حالا؟

من و بابام

هیشکی تو خونه مون به اندازه من با بابام نجنگید
به اندازه من باهاش کل کل نکرد
به اندازه من ، بابا بهش گیر نداد
روانشو باد نداد
هیشکی به اندازه من و بابا
باهم بداخلاقی نکردیم… دعوا مرافه نکردیم اما
از وختی فهمیده می خوام پذیرش بگیرم از دانشگاه خارجه و برم از ایران
چن روزه تو لکه… غم افتاده تو چشاش
فک کنم بیشتر از هر کسی تو خونه
من و بابام دلمون واسه هم تنگ شه! :(
اونقده سرده که چس می تونه وسیله گرمازا بحساب بیاد
خوب که فکرشو می کنم، معلمای تربیتی مدرسه در آینده من نقش بسزایی داشتن... منو از سر کلاس ریاضی بیرون میاوردن تا روزنامه دیواری واسه دهه فجر درس کنم و ماکت بسازم واسه نمایش ها... خوب واسه همین بعد از اون هیشوخ پایه ریاضی من درس نشد و پای همه کتابای ریاضیم گل و بلبل می کشیدم!...عخ خ خ خ خ
یه موقعی یابو علفی فحش مورد علاقه من بود
اما الان که نصف آدما یابو ان، نصف دیگه شون علفی تکلیف چیه؟ عخ خ خ خ خ

پ.ن. تازه خنده دار اینه که علفیاش، علفی بودنشونو حسن می دونن و با افتخار ازش حرف می زنن... عخ خ خ خ مجدد
امروز یه نفر رو سه بلاکه کردم
اگه بخوام بعدن از بلاک بودن درش بیارم، لابد باس محلل بیاریم :)))
کینه تو دل خلق الله میندازیم، به خاطر حق الله؟!؟
خود خدا هم با همه بزرگی و کرامتش گفته من از حق الله می گذرم اما از حق الناس نمی گذرم
دلم تنگه
دلم به اندازه نظر شوما تنگه
دل تنگم از نظر تنگیتون

تاکسی سواریای من

هان؟ چته؟ زیپ کاپشنمو کشیدم پایین، فک کردی دارم زیر کاپشنم چیکار می کنم عنینه، که اینطور با شوق و ذوق کله کشیدی؟ این آی پاد شافله!! دارم دنبال موزیک دلخواهم می گردم، نه بند و بساط ننه ی تو… عخ خ خ خ…
(امروز تو تاکسی - واقعی)

تاکسی سواریای من

هان؟ چته؟ زیپ کاپشنمو کشیدم پایین، فک کردی دارم زیر کاپشنم چیکار می کنم عنینه، که اینطور با شوق و ذوق کله کشیدی؟ این آی پاد شافله!! دارم دنبال موزیک دلخواهم می گردم، نه بند و بساط ننه ی تو… عخ خ خ خ…
(امروز تو تاکسی - واقعی)
کیبورد پی سی ، واسه آی مک ۲۷ اینچ، مث مردی می مونه که کت و کراوات پوشیده اما پیژامه پاشه!..عخ خ خ

پ.ن. یه لیوان چایی رو ریختم رو کیبورد کامپیوترم و سوزوندمش... مسئول آی تی شرکت، تنها کیبورد موجود رو موقتن بهم داده و نمی تونم باهاش کار کنم!
دلم می خوات الان، یکی رو دس بلندم کنه ... ببرتم بذارتم تو تخت، پتومم تا زیر چشام بکشه روم و مطمئن شه هیچ جام از پتو بیرون نیس!... بخاری رو روشن کنه... دندونامم ببره بشوره، جای منم جیش کنه... بعدم بیاد، لپمو بوس شب بخیری کنه... چراغم خاموش کنه... شلوغم نکنه...
همین دیگه! واسه الان دیگه چیزی از خدا نمی خوام
دعای قبل از خواب صدفانه
خدایا در مورد اون قضیه که خودت می دونی چیکار کنی!:)
دستتم طلا
اون مشکل هم دست خودتو می بوسه، فدااااااات
راستی مرسی از بابت امروز به خاطر همون که خودت می دونی
همین دیگه
کاری نداری؟!
شب بخیر

من و بابام

بابا عاشق اینه که کشف کنه هنرپیشه این فیلمه، تو کدوم فیلم بازی می کرد
و از اونجا که کلن همه هنرپیشه هایی که می شناسه به دهه ۷۰ برمی گردن، یه خرده قضیه سخت می شه
خلاصه بیشتر طول فیلم به حدس و گمان بی نتیجه خودش با خودش می گذره تا به خود فیلم!
۱۰۰دف غرغرانه
اصن این چه وضعشه؟!
چه معنی می ده زن تا ساعت ۶عصر سر کار باشه؟
کی بچه ها رو می خواد بزرگ کنه، هان؟
اونوخ نمی شه که صبح راس ۹ شرکت باشی
وختی باس بعد اینکه صبونه آقا رو دادی، یه کم دراز بکشی و استراحت کنی
بعدم زنا باس کمه کم ۲روز در ماه تعطیل باشن
(حالا نگفتم ۷ روز)
وختی… وختی… حتمن باس توضیح بدم آی کیو؟!
دیگه دیگه
اصن چه معنی می ده زن کار کنه
باس بره تو کوچه با بچه هاش لی لی بازی کنه
از درخت بره بالا
ناهارای خوشمزه اختراع کنه واسه آقاش
همینا دیگه
بعدم آخر شب آقا با لگت درو واز کنه بیاد تو
بگه به به… چه بوی قورمه بادمجونی میاد!
خوبه دیگه
همین که من می گم
«بوخودا صدف اگه مریض شی، کشتمتااا!»
خو اینجا دوتا انتخاب وجود داره:
یا باس از سرماخوردگی بمیرم یا مخاطب خاص منو بکشه!
من گزینه ۲ رو انتخاب می کنم، می رم مرحله بعدی:)))))))
همکار: اگه امکانشو داشتی کس دیگه ای باشی، دوس داشتی کی باشی؟
من: خووووو... این سئوال خعلی خوبیه!... م م م م.... به خعلی عوامل بستگی داره... باس از دیدگاه علمی و فلسفی بررسیش کرد... فقط قبلش یه نکته گنگی وجود داره.... اونم اینه که اگه ما امکانشو داشته باشیم یکی دیگه باشیم، اونوخ یکی دیگه امکانشو داره که ما باشه؟! اونوخ ینی می تونه همه چیزای خصوصی ما رو ببینه و بفهمه؟!... چی ی ی ؟!؟... خعلی گه می خوره بخواد سرک بکشه تو زندگی خصوصی ما... اصن خوشمون نمیاد از این قرطی بازیا!... ما خودمون رو خودمون غیرت داریم... این دیگه چه سئوال مسخره ایه ؟! کدوم خری جرات داره بخواد ما باشه؟! هان؟
.... (جای خالی همکار)
داشتم تو کوچه شرکت میومدم، یه صدای ظریفی از پشت سرم گفت: بیب
یه کم کشیدم کنار تا مینی ماینر یا ام وی ام یا هر ماشین فسقلی دیگه ای که به اون صدای بیب میومد از کنارم رد شه… دیدم یه ون گنده سبز، سپر و درو دستگیرشو زده زیر بغلش و با احتیاط از پهلوم رد شد….
ای جونم، تا حالا یه ماشین گنده ندیده بودم که کودک درونش اینقده فعال باشه
چه فرقی می کنه ولنتاین یا سپندارمزگان
چه فرقی می کنه من کجام و تو کجا
عشق تهاجم دلاس
ما رو با تهاجم فرهنگی کاری نیس!
بعضیا ناخن انگشت سبابه رو بلن می کنن چون سه تاریستن!
بعضیای دیگه ناخنای یه دستو کامل بلن می کنن، چون گیتاریستن!
یه عده هم ناخن انگشت کوچیکه رو بلن می کنن، چون خز و پیلیستن!
خدایی حالا گیریم ناخن انگشت کوچیکه واسه یه عده از آقایونا کاربرد داره واسه تو دماغ، تو گوش، مرتب کردن سیبیلا….عخ خ خ خ خ
اما هیچ جوره نمی فهمم آقای راننده امروزی چرا ناخن شستشو بلن کرده بود
شاید فک کرده اگه بیلاخش قد بلن باشه، تاثیرش دوبله می شه! :))
هر وخ از یکی می پرسی بهترین فیلمی که دیدی چیه، حتمن مثالش یه فیلم تراژدیه! ممکن نیس کسی یه فیلم طنز و فانتزی انتخاب اولش باشه (من خودم جزو استثناهام البت)
یه جورایی می شه گفت، درد ارج و قربش بیشتره از شادی… اندوه شاید باشکوهه اصن… نمی دونم… یه آدم شکست خورده شاید جذاب تره تا یه آدم عاشق… ملت مرده پرستی هستیم اصولن… معنی خوشیا رو نمی فهمیم… ینی نمی خواییم بفهمیم… واسه همینه که همه دوس دارن قهرمان شکست خورده یه داستان عاشقونه باشن حتی تو بطن وصال … همه دوس دارن چس ناله کنن… وا بدین تو رو به ابولفض… من الان ۳۴سالمه… فقط یه سال، یه سال کوتاه فرصت دارم ۳۴ساله باشم… می خوام ازش خاطره بسازم… این فلسفه همه سالهای عمرمه… تا وختی عمری باشه برام…همین
گاهی وختا واسه رسیدن به این حالی که داری کلی وخت صرف کردی!… کلی کتاب خوندی، کلی عشق ورزیدی، کلی ریاضت کشیدی حتی، تا اینروزا خوب باشه حالت… اما همین حال خوب هم شاید هنوز جون نگرفته باشه و یه کم متزلزل باشه… باس بذاری دوران نقاهتشو طی کنه… نباس بذاری درد جدید بهش وارد بشه و همه زحمتاتو هدر بده!… واسه همین اگه می بینین چس ناله ها رو دنبال نمی کنم، یا اصولن پای درد دل کسی نمی شینم، یا مشکلات بقیه رو به خودشون واگذار می کنم، به دل نگیرین!… خودخواهیه؟؟!… شاید باشه اما می خوام اینروزا فقط به فکر خودم باشم همین!

پ.ن. واسه همینه که دیگه یه عده از دوستای قدیم گودرم رو فالو نمی کنم... اما این دلیل نمی شه دوستون نداشته باشم!... فقط اینکه نتاتون روزمو خراب می کنه... شرمنده
من اصولن آدم رکیم
همه می دونن ۱۰۰دف همیشه مستقیم سر اصل مطلبه
بی حاشیه
حالا هم می خوام بگم بی رودرواسی و بی حاشیه
عاشقتم غریبه، همین
ممکنه روز ما امروز نباشه
مثلن یه روزی توی پاییز باشه اصن اما
جامون که اینجاس
قرار امروزمونم همینجا
جایی که همه چی ازش شروع شد :))
چطور از فیلترینگ اینترنت می نالیم
در حالیکه محل کارمون، قوانین خونه مون حتی
فیلترینگ خودشو داره
اونوخ تو جامعه دنبال آزادی می گردیم؟!؟
وختی هرکدوممون تو دیکتاتوریای کوچیک گیر افتادیم؟!؟
اگه من یه پرنده نایاب تو جزایر حاره بودم
لابد دیالوگم با بقیه تو دستگاهای آوازی بود
(اگه گوش خراش نبود البت)
لابد پرای رنگی رنگی داشتم و
همین که اراده می کردم، زرتی پرواز می کردم و
می رفتم اون دور دورااااااااا
اما احتمالن باس از حشرات تغذیه می کردم…عخ خ خ خ
از حشرات متنفرم
دیگه… دیگه
حتمی اونقده نایاب بوده م که
همین دانشمندای ابله رو جذب می کرد تا منو بندازن تو قفس
بعدش لابد همه چیمو چک میکردن و میذاشتنم زیر ذره بین
از آب خوردن و گوزیدن و جفت گیریم تااااا … چه می دونم
لابد ۱۰ها سال مطالعه می کردن تا ببینن عاروق من خواص دارویی داره یا نه!
خوب که فکرشو می کنم لازم نیس من یه پرنده نایاب تو جزایر حاره باشم
همین که دارم تو این خراب شده زندگی می کنم و
تا حالاش دووم آوردم، یه جونوری هستم قابل بررسی! والاااا
عادت کردن همیشه هم بد نیس بوخودا
آدم وختی چیزی رو دوس نداشته باشه، بهش عادت نمی کنه
اصن بعضی وختا آدم به عادت کردنه که عادت می کنه
یه وختایی هم با عادت کردنه که اهلی می شه
آره بابا… اینجوریاس
با همین فرمون برووووو
بروووو…. بروووووووو
نهایت آخرش می گی
فرمون دست خودم بود و انتخاب خودم
فقط بپااا که ترمزت نبرره باااااا
به روح اعتقاد داری؟!
منم به روحت اعتقاد دارم
واسه همینم عاشقت شدم
بابا به آبجی بزرگه می گه: تو این هوا می خوای با ماشین بری بیرون؟!
آبجی بزرگه: پ چی؟ می خوای تو این هوا پیاده برم؟
بابا: آخه ماشینو دیروز دادم کارواش، کثیف می شه :))
واقعی- همین الان
هه، تلویزیون سامسونگ خریدین؟! من خعلی تحقیق کردم گفتن فقط شارپ خوبه! بقیه برندا مفت گرونه!
هه، ۸۰۰ تومن خرج روکش و رنگ مبلاتون کردین؟ می رفتین یه دست نوشو می گرفتین… کی گفته این چوبا گیر نمیاد دیگه… از این بهترشم هس تو بازار مثلن مبلای ما!
هه، خونه شوما متری ۳میلیونه؟! اینجا؟! پاسداران؟!؟ طرفای ما کمتر از متری۴میلیون نیس(خونه فرد مذبور طرفای پونکه البت)
هه، رفتین یخچال فریزر جدا خریدین؟ خوب ساید بای ساید می خریدین… کی گفته جا نداره! خعلی هم توش جا داره، مث یخچال فریزر ما!
هه، این لپ تاپ چیه که خریدی؟ اچ پی همه می گن بی خوده! فقط ای سوس خوبه… فقط… دوست من متخصصه… اون می گه( لپ تاپ آبجی بزرگه رو می گفت)

هه…. هه و کوفت کاری! ینیااااااا تحمل بعضی از افراد فامیل خعلی سخته! اگه شدنی بود، حتمی چهارتا کلفت و گنده بارش می کردم که تا ابد جرات نکنه واسه ما چسی الکی بیاد! عخ خ خ خ
از سنتی رخصیدن زنا( همون مدلیا که از رو زمین، نشسته شروع می کنن) چندش تر
زنونه رخصیدن مرداس… حتی شده صرفن واسه ادا درآوردن و مسخره بازی باشه

پ.ن. کلن مردایی که ادای زنونه درمیارن- حتی شده واسه خنده- ادا عشوه زنونه، ادای حرف زدن زنونه، ادا رخصیدن و راه رفتن زنونه باس عضو شریفشونو برید داد دستشون تا دیگه خیالشون راحت باشه که تا ابد می تونن به رفتارشون ادامه بدن!

Friday, March 16, 2012

مرد هم باس خودش سنگین باشه، هم اینکه سنگین برخصه
بعععععله.... اینجوریاس :))
هیچ می دونستین شترمرغا چه جوری جفت گیری می کنن!… ماده هه می شینه، اونوخ نرها میان جلوش می رخصن… هر کی بهتر رخصید ماده هه با اون می ره… فقط یه لحظه تصور کنین دخترا، که نشستین رو نیمکت پارک، یه دفه چن تا پسر بپرن جلوتون بابا کرم برخصن…ها هاها… عالیه خدائیش
حواست هس که چشمم به دره؟
حواست هس دلم در به دره؟
حواست هس که دردت به سره؟
حواست هس که اون برق چشات
آخ خ خ …. دلم رو می بره؟
ها؟ حواست هس؟

تراورتن!

بابا: این کارگردانه کیه؟ تراورتن!
آبجی بزرگه: تراورتن فک کنم به کاشی و موزاییک می گن
من: فک کنم منظورش کوئینتین تارانتینو ئه!
بابا: آره همونو می گم… همونیه که تو فیلم گریس بازی می کرد
آبجی بزرگه: آها… جان تراولتا رو می گی
بابا: آره همون
من: بالاخره کوئنتین تارانتینو یا جان تراولتا؟
بابا: همون هفت تیر کشه… تو اون فیلمه که من دوس دارم
آبجی بزرگه: دسپرادو رو می گه
من: آها… آنتانیو باندراس
بابا: همون دیگه… تراورتنو می گم

پ.ن. کوئنتین تارانتینو، جان تراولتا و آنتانیو باندراس را بریزین تو قابلمه، با گوشکوب بکوبین تا خوب مخلوط شن… معجون نهایی تراورتن نامیده می شود!
فک کن سیستم پستی الان کبوتری بود، اونوخ تو فصل جفت گیریشون مرسولات یا گم و گور می شد یا سر از ناکجاآباد درمیاورد… کبوترا بیخیال وظیفه شون می رفتن پی الواتی! :)))))
حالا چرا کبوترا نامه بر بودن؟ خو تعلیمشون دادن دیگه
شاید اگه واسه باقی جک و جونورا هم وخت می ذاشتن، استعداداشون شکوفا می شد
مثلن کرگدن ها چه کم از کبوترا دارن اصن؟...کرگدن نامه بر
من بودم به کرگدنا یه فرصت می دادم! والا... چون بی ریخته، سنگینه، پوست کلفته, خشنه قیافه ش نباس بهش اعتماد کرد و مسئولیت داد بهش؟!؟ بدبخ... همه جای پیشرفت دارن حتی کرگدنا
خانومم م م م منو از پهلو دیدی، فک نکن کاغذم و بُعد ندارم که به اندازه ۵سانت کشیدی کنار تا منم بشینم بغل دستت تو تاکسی! دنده هام اومد تو حلقم بس که دسته در تو دنده هام فشار آورد! عخ خ خ خ
آبجی بزرگه یه پی کی داره که اسمشو گذاشته یاقوت… الان یاقوت جزئی از خونواده س اصن… یاقوت فدائیان:)) یه بار که داشتیم با یاقوت می رفتیم گردش، آبجی بزرگه گفت: «شاید بهتره یاقوتو بفروشم، یه ماشین بهتر بگیرم…» اونشب تا صبح یاقوت تو پارکینگ زوزه کشید( به طرز مسخره ای دزدگیرش قاطی کرده بود) فرداش آبجی بزرگه دستی به سر و کله یاقوت کشید و گفت: «شوخی کردم بابا… ابدا نمی فروشمت… تو عضو خونواده ای دختر جون…» بعد از اون دزدگیر یاقوت به طرز اعجاب آوری درس شد… کی گفته اشیاء جون ندارن و احساس حالیشون نمی شه… به یه تیکه سنگ محبت کنی برات معجزه هم می کنه…
من و سالی
نمی دونم تا حالا اینو فهمیدین یا نه؟! من اصن دختر لوسی نیستم… ینی از این چس بازیای دخترونه و اتاق پر از عروسک و خرس و پلنگ ندارم… از بچه گونه حرف زدن و اینام متنفرم… چن سال پیش یه عروسک پارچه ای از پشت ویترین مغازه، خعلی جدی بهم گفت منو ببر خونه! شک کردم.. با تردید نیگاش کردم و آخر سر خریدمش … تردید واسه اینکه من خعلی وخت نیگهداری بچه ندارم، اونم از نوع پارچه ایش… خلاصه آوردمش خونه… سه سالی هس با ما زندگی می کنه…اسمش سالیه… همه می گن دخترِ صدفه اما من احساس مادری ندارم بهش… خوبیش اینه که زیاد زر نمی زنه اما عوضش خوب گوش می ده به آدم… خووووووووبا… اصن یه وعضی… کلن عروسک عن و بچه ننه ای نیس… شده تا حالا گاهی که پای تلفن عصبانی می شم و زبونمو گاز می گیرم محض کنترل خانومیت، اون جای من فحش می ده… خدائیش یه چیزایی بلده که من تو عمرم نشنیدم… هه هه هه… گاهی هم میاد می شینه باهم فیلم می بینیم… تا آخر فیلم پلک نمی زنه لامصب… حتی بعدشم نمی زنه… اینجور عشق فیلمه… چن روز پیش یه بحث شدید با هم داشتیم راجع به فیلمای کلاسیک… راستش سلیقه فیلمیشو می پسندم، فقط مشکل اینه که از من خعلی بیشتر حالیشه… واسه همین تو بحث کم میارم... عخ خ خ ...همین دیگه
شومام وختی غیبت می کنین، بین خودتون می گین: الان سوسک می شم؟!
فک کن واقعن با همین ریخت و قیافه سوسک شیم، عصرم کیف کوله مونو بندازیم، ماتیکمونو بزنیم و بریم خونه!
تو آشپزخونمونم اگه آدم دیدیم با لنگه کفش دخلشو میاریم:))))))))
اگه تناسخی باشه
و قرار باشه تو کالبد دیگه ای
جای دیگه ای
دنیای دیگه ای
متولد شم
یه جایی رو انتخاب می کردم
پر از صلح و دوستی
صفا و صمیمیت
یه جایی
که لااقل زبونش بین المللی باشه
تا مجبور نباشم برم زبان یاد بگیرم
عخ خ خ خ خ خ خ:))
من با قلمبگی زیر پای نفر وسط زیر صندلی عقب پیکان مشکل دارم
اگه لازم بود، خوب پراید هم قلمبگی داشت اما نداره که
اصن یه سری از قلمبگی ها کاملن بی دلیل ساخته شدن
هیچ مهندسی نیومد مشکل قلمبگی زیر پای نفر وسط زیر صندلی عقب پیکان رو حل کنه
اونوخ انتظار داریم مشکلات قلمبگی شخصیتی آدما حل شه
والاااا
بابای من وختی یه جکو براش تعریف می کنی، دو ساعت از دیدگاه منطقی بررسیش می کنه و عدم ممکن بودن جک رو اثبات می کنه طوریکه به کل نمک جک از بین می ره… حکایت یه عده از دوستانه تو کامنتدونیا… بابا، تجزیه تحلیل نکنین… نکته طنزشو بگیرین و بخندین… همین… واسه خودتون می گم بوخودا… یه جا که می تونین بخندین، دریغ نکنین از خودتون
من دخترم اما شک ندارم اگه عصبانی بشم می تونم خرخره طرف رو بجوم
و هنوز بعد از ۷،۸ماه از یادآوری راننده ماشین دربستی که چون بابام پول درخواستیشو نداده و گفته زیاده، پاشو گذاشت رو گاز و بردش تو کوچه پس کوچه کتکش زد، اونم بابای هفتاد و چهار ساله منو با گوش سنگینش که نصف حرفای اون مرتیکه هم نفهمیده و تازگیا موقع بستن زیپ کاپشنش باس کمکش کنم… ینی از یادآوریش می تونم مرتکب قتل شم و به عمدی بودنشم اعتراف کنم حتی!
مامانم تعریف می کنه زمون شاه یه بار یه پیرمرد ۷۰ و خرده ای ساله برنده بلیط بخت آزمایی شد… از تلویزیون رفتن واسه مصاحبه… ازش پرسیدن:« می خوای با پولت چیکار کنی؟» گفت: «می خوام همشو توالت عمومی بسازم…» پرسیدن: «توالت عمومی؟!؟ واسه چی؟» گفت: «شانسی که تو این سن به آدم رو کنه، باس رید توش»
بعضی وختا دیر می شه، اگه اصن بشه کلن!
بخشش از بزرگونه
ما که کوچیک شوماییم بوخودا
بذا پس لااقل این گلدونو بکنم تو حلقت :)
من یه سری از زن ها رو درک نمی کنم، با اینکه زنم
من درک نمی کنم مادر شهیدی رو که جلو دوربین می گه اگه بازم پسر داشتم می فرستادمش جنگ تا شهید شه در راه اسلام
من درک نمی کنم اون مادری رو که پای چوبه دار پسر مبارزش وایمیسته و سرشو با افتخار بالا می گیره
من درک نمی کنم مادری رو که می تونه بعدِ از دست دادن بچه ش زندگی کنه، یه لقمه نون بخوره حتی
من شجاع نیستم
مبارز نیستم
سیاسی نیستم
سواتشم ندارم
فقط یه زنم… هر چند مادر نیستم
اما از فکر از دست دادن بچه نداشته م می تونم سال ها گریه کنم
مهم نیس به خاطر چه هدفی- درکش نمی کنم
اینروزا عشقِ به دوربین از عشقِ به میهن بیشتره
تقریبن یک ماه دیگه ۳۵ ساله می شم
۳۵ سالگی می تونه خعلی هم غمگین نباشه
اما خوب
دروغ چرا؟
وختی می شنوی همکار مردت بعد از دعواش با مشتریش گوشی رو که قطع می کنه خطاب بهش می گه: «زنیکه یائسه!!» هه… یائسگی رو بعنوان فحش استفاده می کنه
وختی می شنوی با هم دارن راجع به دختری حرف می زنن که دوسش داره اما اون یکی بهش می گه: «بیخیال شو بابا…دختره ۳۵ سالشه… نمی تونی بگیریش که… دیگه بچه ش نمی شه»
وختی هنوز که هنوزه می بینی مرد ۳۵، ۴۰ ساله تازه رو بورسه
اما زن ۳۵، ۴۰ ساله از دور خارجه!
حالا هر چقدم بهت نیاد
حالا هرچقدم خووب مونده باشی
عدد تو شناسنامه ت مث گاو پیشونی سفیده
پنهونش که نمی تونی بکنی
مث این می مونه که تو این دنیا حق زیادی دیگه نداری
*اینکه عشقتم ازت کوچیکتر باشه
مث این می مونه که شاید اونم حق تو نباشه
مال تو نباشه!
حق نداری چیزی رو بخوای که شاید حق یکی دیگه باشه!
هی راه نرو بهش بگو: آینده مون، خونه مون، بچه مون
شاید هیچ کدوم نشه… لااقل واسه تو نشه*
۳۵ سالگی می تونه خعلی غمگین نباشه وختی می بینی زنای زیادی دور و برت همین شرایط رو دارن
و می تونه خعلی غمگین باشه وختی می بینی طرز فکر آدما، راجع به یه زن ۳۵، ۴۰ ساله با ۵۰ سال پیش هیچ فرقی نکرده!
در من زنی با سینه های پر شیر به ماتم نشسته
ماتم بچه ای که نمی دونه خواهد داشت روزی!!!

دانشمندا

چرا دانشمندا واسه بعضی آدما دستگاه کنترل مث مال تلویزیون درس نمی کنن که بتونی هروخت حوصلشونو نداری، صداشونو قطع کنی یا اصن بزنی یه کانال دیگه… والااااا

این دانشمندا دارن چه غلطی می کنن آخه؟
بچه های کوچولو بعضی لغتا رو چون زبونشون نمی چرخه درس تلفظ نمی کنن که این خودش حرف زدنشونو بانمک می کنه… مثلن بچه همسایه مون به من می گفت: «عدس»! بعد از یه مدت هم به «سبد» ترقی پیدا کردم! :))
اما یه سری لغتای ابداعی دارن مخصوص خودشون که هیچ شباهتی به اصل جنس نداره… مثلن پسرعموی من عاشق جوراب نازک زنونه بود و بهش می گفت: « بیلامی»… دلیلش هم در سپیده دم عهد عتیق گم شد، موتسفانه!
وختی حالت خرابه مهم نیس با چی و چطوری، اشکت یه دلیلی واسه جاری شدن گیر میاره!
مث من دیروز که خواستم یه کارتون بذارم شاد شم خیر سرم، کارتون پرنسس و قورباغه رو گذاشتم و حدودن یه سطل واسه مرگ اون حشره شب تابه اشک ریختم… همچین آدم رمانتیک گندی می شم بعضی وختا… می بینی غریبه، تو رو به ابولفض؟!؟ :))
چشات مث تیله های ماشی براق، آرزوهای بچگیمو به یادم میاره
چقد فانی فیس خریدم واسه پیدا کردن چشات! :))

پ.ن. فانی فیس- اون قدیما- یه خوراکی پودری خوشمزه و ترش بود و زبونامونو رنگی می کرد، اما ما بچه ها بیشتر به هوای جایزه توش که تیله های رنگی بود می خریدیمش!
بغلتو می خوام انحصاری
دورشم سیم خاردار بکشی
روش بزنی: ملک خصوصی
بی اجازه وارد نشی
حتی واسه ی عکاسی
این بغل صاحاب داره
سند داره، منگوله دار
حتی اگه صواب داره
بفرمایین جای دیگه
بغل پره، اونم صلواتی!
دلم پنجره های قدی خونه قدیمیا رو می خواد… که نور خورشید پهن می شه تو خونه… اونوخ باس یه بالش برداشت و ولو شد تو آفتاب… تا همچین پوستت گزگز کنه و تو هم سرخوش گوله بشی و خواب و بیدارانه واسه خودت بری تو خلسه اصن… آخ که چه خوبه بعد یه آدم خیری از راه برسه یه پتو هم بندازه روت و بهت بگه: « خنکه هنوز عزیزم واسه خوابیدن زیر آفتاب… مریض بشی کشتمت!» اونوخ تو حتی چشاتم باز نکنی، فقط نخودی بخندی زیر پتو توی آفتاب کم جون زمستووووون
بس که بچه همسایه بالاییمون رو کله ما یورتمه می رفت، یه نامه زدیم بی عنوان، رو برد ساختمون، با این مضمون: « همسایه گرامی، کف خانه شما، سقف همسایه س… لطفن مراعات کنید»
اومده با خودکار پاش جوابیه نوشته: « اگه می خوایین سقف خانه تان کف خانه همسایه نباشد، می رفتین از طبقات فوقانی واحد می خریدین!» و از اون به بعد پدر هم به کمک فرزند آمد برای ایجاد سر و صدا….
یه همچین همسایه هایی داریم ما!… شعور در حد آمیب!

پ.ن. همیشه اعتراضات و مبارزه موثر نیس… به اعصاب خود بیندیشید! والاااا
شرکت خالی شده
همه کمدا، کشوها کارتن شده
همه کامپیوترا و دستگاها لیبل چسبونده شده
۱۰سال کم نیس
دلم تنگ می شه واسه همه چی
علی آقا سرایدار ساختمون
حیاط و درخت توت قرمزش که تابستونا من و ساناز بهش آویزون بودیم
همسایه ها که با هم سلام علیکی داشتیم
کل خیابون نیلوفر و غذا فروشیاش
آقا فریدون ( فری کثیف) :))
آواچی، سرچ، اُ اینو….
شهرداری که هی میومد و مینداختمون بیرون از ساختمون:))))
اوخ… یادم رفته بود
برف بازی رو پشت بوم شرکت و بعدش آش جو خوردن… به به
مسیر هر روزه مون تو خیابون آپادانا با ساناز
درحالیکه بستنی قیفی دستمون بود
همه مغازه دارا ما رو می شناختن
چقدره جوراب خریدیم از پا کوچولو
یا دسته جمعی می رفتیم این مغازه خنزرپنزری بغل شرکت
واسه یکی از همکارا کادوی تولد می خریدیم
یا ناهار می رفتیم امیر
۱۰سال کم نیس
اتاقای خالی
اتاق کنفرانس
چقده ایده پردازی کردیم و خندیدیم تو همین اتاق
این گوشه کمد که همیشه بهش گیر می کردم
اسباب کشی غمگینه
قبلنم گفته م اینو
هرچند می ریم جای جدید
اما چیزی از غم کندن و رفتن، کم نمی کنه!
دستکشام هی گم می شن
شاید چون
دستام، دنبال دستای تو می گردن!