Saturday, July 14, 2012

من و بابام

توی کوچه مون چن سال پیش، یه دیواری بود که زنبورا توش لونه ساخته بودن... آقای پدر که ماشینشو اونجا پارک می کرد، از زنبورا شاکی بود... یه بار از تو تراس دیدم بابا یه تیکه از لنگی که باهاش شیشه ماشینشو تمیز می کرد، کند و گوله کرد و فرو کرد تو سولاخ دیوار... چشمتون روز بد نبینه... دُرُس مث کارتونا، زنبورا گله ای افتادن دنبال بابا... بابا هم از اینور کوچه به اونور می دوید و با لنگ زنبورا رو دور می کرد...:))))
تو این هیری ویری، همساده طبقه بالامون که از قضا زنبورا رو نمی دید و فقط بدو بدو و بالا پایین پریدن بابا رو می دید، با لهجه ترکی غلیظ هی می گفت: « اِ... آقا فدائیان... زشته اینکارا... اِ... آقا فدائیان) :))))

No comments:

Post a Comment