دیروز یه کارگر افغانی رو دیدم که فرقونشو خوابونده رو تپه خاکی که کندتش
(طوریکه دسته های فرقون روی زمین بود) و خودش توی فرقون نشسته بود و به دور
دستا خیره شده بود… به جان خودم حالش کم از حال پدرخوانده روی صندلی چرمیش
نداش… پدرخوانده دنیای خودش بود :)
No comments:
Post a Comment