Sunday, July 15, 2012

پدرخوانده

دیروز یه کارگر افغانی رو دیدم که فرقونشو خوابونده رو تپه خاکی که کندتش (طوریکه دسته های فرقون روی زمین بود) و خودش توی فرقون نشسته بود و به دور دستا خیره شده بود… به جان خودم حالش کم از حال پدرخوانده روی صندلی چرمیش نداش… پدرخوانده دنیای خودش بود :)

No comments:

Post a Comment