مادر (مادر بزرگمو می گم) خدا بیامرز گوشاش سنگین بود، یه بار خان داداش که از دانشگاه اومده بود با خوشحالی کنارش نشست گفت: « مادر، ممتاز شدم»… مادر وا رفت، چشاش پشت عینک ته استکانیش شد اندازه نعلبکی و با لهجه غلیظ دامغانی گفت: « ای ی ی، نن جان! معتاد شدی؟!»
ینیاااا قیافه خان داداش دیدنی بود :)))
ینیاااا قیافه خان داداش دیدنی بود :)))
No comments:
Post a Comment