Thursday, April 26, 2012

مادر

یه بار سفره ابولفض انداخته بودیم… از اون نذرای مادر بود… سفره پارچه ای سفید پهن بود و خان دایی که حواسش به لامپا بود و داشت با یکی حرف می زد، با کفش رفت تو سفره… تندی بیرونش کردیم از اتاق اما هر چه کردیم جای پا پاک نشد… مادر تا جای پا رو دید، نشست به گریه. جای پا رو به چشاش می کشید، بو می کرد و می بوسید، می گفت جای پای حضرت ابولفضله!… ای جان! نشد یا نخواستیم از تصورات روحانیش خارجش کنیم و بگیم واسه جا پای کثیف خان دایی ۲ ساعت اشک ریخته! :(

No comments:

Post a Comment