یه بارم به یکی که خعلی داشت واسه ما موعظه می کرد و خدا پیغمبر می کرد(در حالیکه می دونستم چه جور آدمیه)، گفتیم:
«واسه من جانماز آب نکش عزیز
وایسا تو آفتاب خشک شی از گرمای وجودش... هه»
«واسه من جانماز آب نکش عزیز
وایسا تو آفتاب خشک شی از گرمای وجودش... هه»
No comments:
Post a Comment