Monday, March 19, 2012

بازم ماجرای تاکسی سواری!

تا که سوار تاکسی شدم و کیفمو گذاشتم رو پام و دستم خالی شد، شالمو که داش میفتاد درستش کردم… رانندهه که شبیه بچه آخوندا بود، یه نیگا بهم کرد و با خنده گفت: خانوم یا کاملن بکشینش جلو یا درش بیارین! اینجوری که نمی شه، نصفه! آدم یا یه کاری رو نمی کنه یا تمام و کمال انجامش می ده!
یه ابرو بالا، از اون نیگاهای صدفانه تحویلش دادم و گفتم: « اتفاقن منم ترجیح می دادم اگه می شد درش بیارم! شومام سرت به رانندگیت باشه لطفن! حالا من بی دین و ایمون اصن! تو دین شوما نگفتن به زن نامحرم نیگا نکنی»
تا آخر مسیر، هدفن گذاشتم تو گوشم و می دیدم هنوز هر از گاهی از تو آینه براندازم می کنه و زیر لب لا اله الا الله می گه!
خواستم از همین تریبون استفاده کنم و بگم: ریدم تو اون دینت حاج آقا!

No comments:

Post a Comment