دیشب یه فیلم دیدم، پیرزنه داشت در مورد شوعر مرحومش می گفت:
«یه وختایی فک می کردم چطوری تونستم باهاش ازدواج کنم! چه طوری تحملش می کنم گاهی!!!...اما همین که سرمو می ذاشتم رو سینه ش آرووم می گرفتم، می دیدم ضربان قلبم با ضربان قلبش هماهنگه… انگاری که ما واسه هم ساخته شدیم!… بعد فک کردم چقدر واسه خدا خاص بودم که اونو برای من، فقط برای من خلق کرده!… چیزی که نصیب هر کسی نمی شه!… پ خدا چقدر دوستم داشته! ... بعد از مرگش دیگه ضربان قلبم منظم نشد... الان تنها آرزوم اینه که بمیرم و به شوهرم بپیوندم!»
همینه… اونا که حال عاشقی رو تجربه کردن می فهمن که چقدر این جمله ها درسته!
«یه وختایی فک می کردم چطوری تونستم باهاش ازدواج کنم! چه طوری تحملش می کنم گاهی!!!...اما همین که سرمو می ذاشتم رو سینه ش آرووم می گرفتم، می دیدم ضربان قلبم با ضربان قلبش هماهنگه… انگاری که ما واسه هم ساخته شدیم!… بعد فک کردم چقدر واسه خدا خاص بودم که اونو برای من، فقط برای من خلق کرده!… چیزی که نصیب هر کسی نمی شه!… پ خدا چقدر دوستم داشته! ... بعد از مرگش دیگه ضربان قلبم منظم نشد... الان تنها آرزوم اینه که بمیرم و به شوهرم بپیوندم!»
همینه… اونا که حال عاشقی رو تجربه کردن می فهمن که چقدر این جمله ها درسته!
No comments:
Post a Comment