با آبجی بزرگه نشسته بودیم لب پله، کنار یه دختر پسره، داشتیم بستنی می خوردیم! چه بخواییم، چه نخواییم صداشونو می شنیدیم… دختره دنبال کار می گشت و پسره می گفت: « دوس ندارم منشی بشی! ایشالا ازدواج کنیم، بریم سر خونه زندگی خودمونو ایناا… » دلم سوخت براشون… بلند شدیم که بریم محض کنجکاوی، برگشتم نیگاشون کردم ببینم چه شکلین و حال و روزشون چیه! دیدم پسره تازه پشت لبش سبز شده و دختر، یه بچه ۱۵،۱۶ساله س که سرشو گذاشته رو شونه پسره، اونم ماتم زده!!! ینیا تازه فهمیدم علاوه بر کودک درون، یه پدر درون هم دارم! کف دستم می خارید واسه اینکه برم یه پس گردنی به جفتشون بزنم بگم: «گم شین برین خونه توله سگا، مشخاتونو نوشتین اومدین نشستین اینجا…شر می گین واسه هم؟!»
پ.ن.۱: تازشم صدای پدر درونم، شبیه صدای بابای خودم بود! :)))
پ.ن.۲: هیچ بعید نیس نصف بیشتر این چس ناله کننده های پلاس یه مش بچه مدرسه ایه تازه بالغ شده باشن که از شوماها چس ناله کردنو یاد گرفتن… عخ خ خ خ
پ.ن.۱: تازشم صدای پدر درونم، شبیه صدای بابای خودم بود! :)))
پ.ن.۲: هیچ بعید نیس نصف بیشتر این چس ناله کننده های پلاس یه مش بچه مدرسه ایه تازه بالغ شده باشن که از شوماها چس ناله کردنو یاد گرفتن… عخ خ خ خ
No comments:
Post a Comment