Friday, March 16, 2012

اون زمونا که ما بچه بودیم خونمون توی یه کوچه بن بست بود… چهارشنبه سوریا همسایه ها توی کوچه ما جمع می شدن، سه، چهارتا گله آتیش درس می کردن، به ما بچه ها یه فش فشه های کوچولو می دادن، ما هم دور هم می دویدیم و ذوق می کردیم از آتیش جرقه زن فشفشه مون!… عندِ خلافمون هم این بود که ضبط دو کاسته رو خان داداش میوورد تو کوچه و یه کم بزن برخص می کردیم!… هه هه هه… یادش بخیر… مامانم، بابا، آبجی ها و همسایه ها از رو آتیش می پریدن و می خوندن: زردی من از تو… سرخی تو از من!… گاهی هم منو می زدن زیر بغلشونو می پریدن از رو آتیش… منم از ذوقم با تمام توانم جیغ می کشیدم و می خندیدم… بعد از اونم که می رفتیم خونه، پسرای محل چادر می کشیدن سرشون و میومدن در خونه ها قاشق زنی!… آبجی بزرگ بزرگه تا ریختشونو از زیر چادر نمی دید، رضایت نمی داد تو کاسه شون آجیل و شکلات بریزه!… البت بعد سر و کله آقا بابای غیرتی پیدا می شد و پسرا رو دک می کرد و ما رو هم می کرد تو خونه!… دلم واسه چهارشنبه سوریای اون موقع ها تنگ شده! نمی دونم از کی مردم شروع کردن به وحشی گری تو این روز، طوریکه به قول ممد پوری، باس پیرمردا و پیرزنا رو دورکرد از این مراسم تا زهره ترک نشن، بدبختااا…. خعلی ساله که چهارشنبه سوری واسه من و خونواده م یه روزیه مث بقیه روزا با این تفاوت که زودتر از هر روز کارو تعطیل می کنیم و فرار می کنیم به سمت خونه!!! تا بلکم از مهلکه جون سالم به در ببریم!… راستش باس قبول کرد که خعلی چیزا رو جامعه خراب نکرد، خودمون ریدیم توش موتسفانه! :(

No comments:

Post a Comment