Saturday, March 24, 2012

ماهی تو تنگ ما یه ملچ ملوچی راه انداخته عجیب غریب
عمرن ندیده بودم ماهی ملچ ملوچ کنه
خوبه براش غذای ماهی نریختیم
و الا ازمون خلال دندونم می خواس احتمالن! :))
وختی بعد از ۱۷، ۱۸ سال اسباب کشی کنین خونه جدید، خو.. نه راهشو بلدین، نه چاهشو… یه دفه به خودتون میایین می بینین وسط یه کوه اسباب اثاثیه ین و گوزپیچ که از کجا شروع کنیم… اونوخ وختی آقا بابا از تو اتاق خواب و چرت ظهرگاهانه ش دربیاد و با خونسردی در حالیکه با گوشه ناخنش بازی می کنه رو کنه به شوماها که از زور کار عرق از ۷تا سولاختون درومده و بگه: بگردین لای اسبابا ببینین ناخن گیر کجاس!… اونوخ دوست دارین همه موهای کله تونو بکنین!
پ.ن. کلن آقا بابای ما بهیچوجه در کارای خونه مشارکت نمی کنه واسه همین موقع اسباب کشی اولین کاری که کردیم این بود که اتاق خوابشونو بچینیم تا برن بخوابن و بذارن ما کارمونو بکنیم :))

اندازه عاشقی

اینکه بخواییم عاشقی رو اندازه بگیریم مث این می مونه بگیم ظرفیت دل من و معشوق چقده! چقده توش عشق جا می شه؟!
راستیتش من فک می کنم اونی که واقعن عاشق باشه، ظرف دلش هیشوخ پر نمی شه، عشق بی اونکه پرش کنه، جذب ظرف دلش می شه و به غناش اضافه می کنه! اصن رنگ و لعابش می شه... واسه همین دل همیشه جا داره واسه عاشقی
کی می تونه بگه واسه عاشقی اندازه نگه دار! حد نگه دار!
اصن با چی سنجیده می شه؟ با چی اندازه گرفته می شه؟
خدایی سایز عاشقی چنده؟ شوما رو نمی دونم
واسه من حد نداره... حد نداره

قانون دافعه و جاذبه

قانون دافعه و جاذبه ( به قول ممد پوری)
اینکه هر چقد گه باشه اخلاقت و کمتر احساستو نشون بدی می تونی طرفو دنبال خودت بکشونی و رابطه رو حفظ کنی، تو عشق واقعی تعمیم پیدا نمی کنه!... اینا قانون ریفیق بازیای تینیجرانه س!
به کسی که دوسش دارین، کسی که عاشقشین، کسی که براتون فرق داره با بقیه، انگشتر هدیه بدین… فرقی نداره طلا باشه یا بدل، فرقی نداره نگین برلیان داشته باشه یا یه نگین پلاستیکی یا اصن بی نگین… فرقی نمی کنه چی باشه، مهم احساسیه که پشت این هدیه س… خودتونو چس نکنین که اینکار ینی نشون کردن دختر، ینی دراز شدن گوشا، ینی تو هچل افتادن… نخیرم، هیچم اینطور نیس! حتی اون خارجیای کون ناشور (به قول مادربزرگم) هم بهمدیگه انگشتر هدیه می دن، انگشتر دوستی و عشق… انگاری مث سند زدنه… بعله مث نشون کردنه! مث اینکه بگی این دختر مال منه! سهم منه! چپ نیگاش نکنین که صاحاب داره… خعلی از دخترا حس فمینیستیشون ممکنه الان بزنه بالا و بگن: «انگشتر ینی بندگی! ما حلقه ازدواجشم دس نمی کنیم! مگه ما حیوونیم که صاحاب داشته باشیم و فلان» اما دوزار این حرفا واسه من یکی ارزش نداره… من دوس دارم تعهد داشتنو، تعلق داشتنو… اینا جزئی از فرایند عاشقیه!
واسه همین من انگشترمو دوس دارم، این حسو که به کسی تعلق دارمو دوس دارم، البت نه هر کسی، کسی که خودمم عاشقشم :)

بادمجون

بادمجون بعد از بستنی(شکلات تلخ البت) بزرگترین نعمت خداس!
«بادمجون را آفریدیم تا شیکمهایتان را به ضیافت خورش قیمه بادمجون، کشک بادمجون، میرزا قاسمی(وااای)، حلیم بادمجون و....... حتی ته دیگ بادمجون( من نخوردم تا حالا موتسفانه) ببریم!
باشد که اگر ملاجتان برقرار باشد و بادمجان خور درگاه ما باشید، اگه صلاح دونستم رستگار شوید!»
(نمی گم آیه چندم از سوره چیه تا بمونین تو خماری:)

در باب رژیم

خدایااااا منو با مرغای پخته محشور نگردان
اقلکن بریم جهنم رو آتیش کبابیشون کنم :(
(زنجه موره های ۱۰۰دفانه رژیمی)

در باب رژیم

بنظرم رژیم گرفتن هم باس مث روزه صواب! یا ثواب داشته باشه
وختی همه نیشستن جلوتو باقالی پلو چرب می خورن، سوسیس و پیتزا و نوتلااااا(اونم تو عید، وسط این همه خوراکیای خوشمزه) اونوخ تو داری با حسرت مرغ پخته کم نمک سق می زنی، این هیچ دست کم از جهاد نفس نداره
اصن مستقیم دریه به درهای بهشت
والاااا بوخودااا
تقریبن همه قوانین خونمونو بابا خان وضع کرده
مثلن غذاهایی که بابام دوس نداشته، هیشوخ تو خونه ما پخته نشده
یه چیزایی مث خورش بامیه، خورش کنگر هیش فرقی با فولان غذایی بومی آفریقایی نداره واسه ما
هر دوتاش ناشناخته س برام :(

پ.ن. خورش هویج و تاس کباب رو هم جا انداختم+ یه عالمه چیز دیگه که حتی اسمشونم نشنیدم تا حالا

Wednesday, March 21, 2012

خرده ریزه

من آدم قصه های بلند نیستم
شاید آدم اتفاقای بزرگ هم نباشم
یا آدمی روی قله های بلند
چون از ارتفاع می ترسم:)
من به همین خرده ریزه ها راضیم
خرده فانتزیام مث خرده شیرینی دور دهنم
خرده فلسفه هام مث جورابای لنگه به لنگه م
ریزه ریزه غر زدنااام مث جرینگ جرینگ النگوهام
خرده ریزه دل سپردنم حتی
که شد یه دفه همه ی زندگیم
من همینم، همین خرده ریزااا
راضیم… شکر

Tuesday, March 20, 2012

شب بخیر

جیش، بوس، لالا
یا
چک، لقت، پس گردنی
خودت انتخاب کن!
(محبتای مادرانه ۱۰۰دفانه واسه فرستادن کودکاان نو پاش به تخت خواب:))))

تبلت گلکسی

یه بار غریبه ازمون پرسید:« تبلت دوس داری عزیزم؟»
من: « آره ه ه… البت بستگی داره تبلت چی؟»
غریبه: « گلکسی دیگه»
من: « وای ی ی گلکسی خعلی دوس می دارم… خوشمزه س»
غریبه: « خوشمزه؟!»
خو، آدمو زودی روشن کنین راجع به چه گلکسی ای باس نظر بدم! عخ خ خ …این دانشمندای ابله چه فکری کردن پیش خودشون که اسم شکلات گذاشتن رو دستگاه کامپیوتریشون؟

‎پررنگ شو‫!‬

‎حضورتو پر رنگ کن
‎چه فایده داره تو پس زمینه گم بشی
‎مث هزاران لکه دیگه تو تابلوی زندگی
‎حضورتو پر رنگ کن بچه جون
‎اصن بشو یه لکه قرمز وسط یه عالمه خاکستری
‎تا هر کی می بینه دلش برا حضورت ضعف بره
‎این درسته!!! آره

Monday, March 19, 2012

گودی گردنم را فقط
بوسه های تو پر می کند
فوتبالی بودن یه مریضی بسیار وخیم مردانه س… در حد باد فتخ و پروستات و اینا… از عوارض این بیماری: بیخیال شدن خواب بعد از ظهر، مهمونی نیومدن سر فوتبال، بد قلقی، عربده های هیجانی سر ظهر، دعوا و مرافه با بقیه اعضای خونواده و کنش های رفتاری نامتعادل سرخودانه ی بی کنترل مآبانه س (اوخ… چقده علمی)
لپ کلام قبل از آشنایی بیشتر با مرد دلخواهتان ، به غیر از تست اعتیاد و مصرف بیش از حد نوشابه های الکلی در حد آب خوردن، از فوتبالی نبودنش مطمئن بشین! همینااا

پ.ن. بابای من با ۷۴ سال سن، دو ساله به این بیماری حاد مبتلا شده و دکترا ازش قطع امید کردن موتسفانه
پ.ن.۲: خدا رو شکر غریبه ما ابدا فوتبالی نیس اما خو... مجتهدین گفته ن واسه نفوذ به قلب پدر زن تظاهر کردن به این بیماری بلامانع است :)!
من اگه پلیس بودم  این ماشینا که می خوان تو ترافیک زرنگی کنن، تو لاین مخالف گاز می دن بعد می پیچن جلوت رو نه تنها جریمه میلیونی می کردم، بلکه با چوب بیسبال شیشه جلوشونم خردِ خاکشیر می کردم… ما ایرونیا ذاتن از خودراضی هستیم و فک می کنیم خونمون از بقیه رنگین تره!

پ.ن. امروز یه کامیونه اینکارو کرد… باورتون می شه؟!؟ قشنگ راهو بند آورده بود ابله
فک کنم من مادر شوهر خوبی باشم
چون احتمالن بردیامو از ۱۸، ۱۹ سالگی ول می کنم در جامعه که بره دختر دلخواهشو گیر بیاره و بذاره من با باباش یه ریزه تنها باشم و بی سرخر گفتمان کنم :))))
تو خونه ما همه دارن با هم حرف می زنن اما هیشکی هم مخاطب اون یکی نیس... ینی مامانم به خودش و گوشی تلفن خاموش غر می زنه، بابا جوابشو می ده، آبجی بزرگه با لپ تاپش حرف می زنه، من می گم: هان؟!... بعد مامان با قابلمه در حال قل قل حرف می زنه و بابا............ اصن اوضاعی شده ها! یکی بیاد ما رو از هم سوا کنه
آبجی بزرگه اس ام اس زده که زود باش یه خبر خوب بده، شارژ شم!
منم براش نوشتم: « خبر خوب اینه که هیچ اتفاق بدی نیفتاده»
خوبه دیگه! راس گفتم اقلکن
بعضی آدما مث روزنامه ن... باس به روز بخونیشون
بعضیای دیگه مث کتابای جیبی ن، واسه یه بعد از ظهر کافی ن!
بعضی آدما مث رمان می مونن، ۱۰ جلدی اصن... دهنت صاف می شه تا سر و تهشونو هم بیاری
اما
بعضیای دیگه مث عاشقانه های شل سیلوراستاین ن
شاید همش سه خط باشن اما یه عمر بهشون فک می کنی... یه عمر
پشم هایت را به من بسپاااار... پرنده مردنی س
اپی لیدی براووون

تبلیغات میان برنامه:)
جاهای خالی را پر نکنین
سعی هم نکنین حتی
هر کسی جای خودشو داره آخه!

من و بابام

جای من و بابام عوض شده… بچه که بودم، اگه شلوغ می کردم و مزاحم روزنامه خوندن بابا می شدم، از بالای عینک بهم چشم غره می رفت و من خفه خون می گرفتم… الان که من سرم تو پلاسه و بابا افتاده رو دور حرف زدن، یکی از همون نگاهای پدرونه از دستم در رفت… الان مث بچه ها لوچه کرده، برم سر به سرش بذارم از دلش درآد!
چرا بعضیا مهره مار دارن؟
اصن چرا مهره مار؟ مثلن مهره زرافه یا سوسمار قرمز آفریقایی چشه؟
حالا اینکه آدم مهره مار نداشته باشه، چه ایرادی داره؟
اونوخ اونا که جای مهر رو پیشونیشونه ینی مهره مار تو خونشونه؟یا خود مار؟!؟؟

عصر حجر

اگه الان عصر حجر بود
من دوس داشتم جادوگر قبیله بشم
یه آتیش گنده راه بندازم
دورش بخونم و برخصم تا بارون بباره
رو دیوار غارا نقاشی می کردم و هی زرت و زرت پیشگویی می کردم
که حالا مثلن بوفالوها کجا قایم شدن تا بریم شیکار
نقاشیای غارم معروف می شد و می شدم پیکاسوی عصر حجری
بعد دور خودمون پوست حیوونا رو می بستیم و
تنامونو رنگ می کردیم تا بریم شیکار بوفالو
لباسا رم خودم دیزاین می کردم و اینجوری
می شدم بیژن عصر حجری
بعد گله بوفالوها میومد و پت ت ت ت ت
از رومون رد می شد و ریقمون درمیومد
همه رو خاک می کردم و بالا سرشون زجه مویه های حجری راه مینداختم
و واسه زر زر کردنام از ملت تخم دایناسور یامفت می گرفتم
اونوخ می شدم آخوند عصر حجری

باس رفت

مشکلات سنتی- خونوادگیه
باس رفت
گرونیه، بی پولیه
باس رفت
نفته، دلاره، طاعونه
باس رفت
خواب و خیال و آرزوئه
باس رفت
آینده س، بچه، شوعره
باس رفت
پیشرفته، آرامشه، دو کلوم حرف حسابه
باس رفت
… .
اما
غربته، تنهائیه
بی زبونی، بی خونوادگیه
بی تجربگی و بی همدلیه
مهمه؟!
آخ خ خ خ خ خ ….
بی خیال
باس رفت
گاهی دوسِت دارم گفتنات کافیه برام
نیازی به محکم کاری نیس.. به عاشقتم گفتنات، به قسم خوردنات
تو فقط بگو دوسَم داری، همین
خودم مابقیشو تو چشات می خونم:)))
دیدین بعضی آدما بعد از ازدواج خودشونو ول می کنن؟! اگه تا قبل از ازدواج هر روز به خودشون، موهاشون، هیکلشون می رسیدن، بعدش انگاری خیالشون راحت می شه که این دیگه بیخ ریشمه، لازم نیس دیگه خودمو براش بکشم!… عخ خ خ خ
دوستی دارم که مادرش بعد از ۳۶، ۳۷ سال زندگی مشترک همینکه باباش زنگ در رو می زنه، مادرش می دوه تو اتاق تا ماتیکشو بزنه و سر و قیافه شو تو آینه چک کنه! آخه کی مهم تر از کسیه که هر روز باهاش زندگی می کنی خو؟ والا بوخودا
وختی موتورم روشن می شه تو یه کاری، همچین تختِ گاز باس برم تا تهش… اخلاقم اینجوریه!… شاید چون فروردینی م… شایدم چون حقیقتن ۷ماهه دنیا اومدم...
اونوخ اگه یه چی باعث شه نتونم بیشتر از ۴۰تا سرعت برم یا اصن مجبور به توقف شم بنا به دلایلی، اونوخ باس جرثقیل بیارین منو بوکسل کنه! دیگه عمرن بتونم با علاقه پی شو بگیرم!

پ.ن. واسه همین وختی دارم می تازونم، پا به پام بیا تا خاموش نکرده م وسط راه بااااااع
نفست گرم ینی زنده باشی! نه؟
ولی انگار بار معناییش بیشتره
انگار توش بیشتر زندگیه تا اینکه آدم صرفن زنده باشه!
انگار از دل خوش میاد

واسه همین می گم
نفست گرم، رفیق! :))
وختی که گریه می کنم
تو رو خدا، تو دیگه گریه نکن
فقط محکم بغلم کن و آروم آروم تکونم بده
هر از گاهی هم تو گوشم بگو: « هیش ش ش
آرووم باش عشقم…همه چی درس می شه!»
بذا نفس داغت به گوشم بخوره
تا گرما بده به کلماتت!
وختی که گریه می کنم
شاید دلم نمی خواد قوی باشم
پس بهم نگو: « قوی باش عسلم!»
فقط بگو: « من پیشتم » همین!
بذا خیالم راحت باشه
تو امنتیت آغوشت
عوضش تو قوی باش برام،
وختی که گریه می کنم!

من و آنیا

اگه من یه روزی دختر دار بشم، دخترمو جوری بار میارم که بتونه تو این دنیا گلیمشو از آب بیرون بکشه! دختر من یه دختر زر زروی بچه ننه نمی شه (البت اگه باباش لوسش نکنه)، اگه یه روز تو مهدکودک کتک بخوره بیاد خونه، زر بزنه، یه کتکم خونه می خوره تا بیشتر زر بزنه! باس بلت باشه با فحش و لگت و تف شده، از خودش دفاع کنه! گاز هم موثره البت!… البت بزرگتر کوچیکتری رو حالیش می کنم تا بچه بی ادبی بار نیاد! بعدم موهاشو امکان نداره مدل خرگوشی از دو طرف ببندم… موهاش باس شلوغ و وحشی باشه… باس بتونه تو چمنا معلق بزنه، بدوه، جیغ بکشه و از درخت بالا بره حتی… خودم یادش می دم! بعد باباش بیاد دختر و مادرشو از درخت بیاره پایین! :))))
خلاصه که اگه یه وختی تو خیابون یه دختر بچه ۴ ساله خوشگل دیدین که یه پاچه شلوار جینش بالا رفته، لپاش از بدو بدو گل انداخته، موهاشو باد وحشی کرده و دستش تو جیبشه داره آدامس می جوه، اگه بهش گفتین: خوشگل خانوم یه بوس به عمو می دی!؟ جواب داد: «چی ؟!؟ چه گهی خوردی؟» لطفن بیارینش تحویلش بدین به خودم! احتمالن با سه چرخه ش رفته مسافرکشی! :))))))
خوبیش اینه که هیشکی نمی تونه تو رو واسه من تحریم کنه!
این از این :)))
تو هر امتحانی بالاخره یه مسئله هس که شاید از پسش بر نیای
می گذری ازش... باس بگذری، مجبوری
نهایتش چن نمره س اما می تونی شانستو تو مسائل بعدی امتحان کنی!
زندگیم همینه... بگذر از یه قسمتاییش بابا
تا لااقل از بقیه ش جا نمونی، رفوزه شی!

بازم ماجرای تاکسی سواری!

تا که سوار تاکسی شدم و کیفمو گذاشتم رو پام و دستم خالی شد، شالمو که داش میفتاد درستش کردم… رانندهه که شبیه بچه آخوندا بود، یه نیگا بهم کرد و با خنده گفت: خانوم یا کاملن بکشینش جلو یا درش بیارین! اینجوری که نمی شه، نصفه! آدم یا یه کاری رو نمی کنه یا تمام و کمال انجامش می ده!
یه ابرو بالا، از اون نیگاهای صدفانه تحویلش دادم و گفتم: « اتفاقن منم ترجیح می دادم اگه می شد درش بیارم! شومام سرت به رانندگیت باشه لطفن! حالا من بی دین و ایمون اصن! تو دین شوما نگفتن به زن نامحرم نیگا نکنی»
تا آخر مسیر، هدفن گذاشتم تو گوشم و می دیدم هنوز هر از گاهی از تو آینه براندازم می کنه و زیر لب لا اله الا الله می گه!
خواستم از همین تریبون استفاده کنم و بگم: ریدم تو اون دینت حاج آقا!
تازگیا زیاد چیزی گم می کنم
یا شایدم چیز میزام منو زیاد گم می کنن

خلاصه بلبشوئیه!
چرا قاچ هندونه رو می گن شتری؟! شتری ببررم برات؟
منظور اینه که شتر پسنده یا باس مث شتر بخوریمش؟
شاید توانایی انجام یه کاری رو داری، حالا مالی، جسمی، موقعیتی یا حالا هر چی
بعد می بینی چون تو توانائیشو داری و همیشه آماده کمکی،
دیگران به راحتی رو توانایی تو، رو کمک تو برنامه ریزی می کنن واسه خودشون
بدون اینکه ازت بپرسن حتی
تا تو رو تو عمل انجام شده قرار بدن، خواه نا خواه
....
خواستم بگم یه جا باس محکم وایسی و بگی نع
حتی اگه می تونی هم بگی نع!
نذار دیگرون عادت کنن جای تو زندگی کنن
با توانایی های تو
همیشه لطفی که در حق کسی می کنی، بعدش می شه وظیفه!... بپاااا که داری برای کی چیکار می کنی!
دلم می خواد اگه به سن پیری برسم، از این پیرزنای یه کم تپل با لپای صورتی شم! البت خوش تیپاااا
پیرزنای لاغر ترسناکن... خاله هتی رو یادتونه تو قصه های جزیره؟! خدایی ترسناک بود قیافه ش
مامانم وختی با داداشم که آمریکاس، تلفنی حرف می زنه، خعلی بلند حرف می زنه… همش نگرانه که صداش تو این فاصله بهش برسه!
الانم که داره نماز می خونه، کم مونده بلندگو بگیره دستش تا صداش حتمی برسه تا اون بالاها!… شایدم خیال می کنه خدا پیر شده، گوشش سنگین شده :))))… البت بدم نیس… ثوابش به ما هم می رسه اینجوری! :)
همین الان تلفن زنگ زد، با بابام کار داشت... مامانم گوشی رو برد تو مستراح داد دست بابام!
خواستم بدونین همچین خانواده با ملاحظه ی مردم داری دارم من :)))... به به
من هیشوخ بابا بزرگامو ندیدم… یکیشون قبل اینکه من دنیا بیام فوت کرد،… یکی دیگه شون هم وختی یه سالم بود… خلاصه عقده بابابزرگ دارم… یه بابا بزرگ با سیبیلای پهن سفید، یه کم تپل، با کلاه شاپو، کت و شلوار و جلیقه… و زنجیر ساعت و عینک… یه بابابزرگ که من نوه گلش باشم‪،‬ همیشه و همه جا جلو بقیه حتی بابام، ازم دفاع کنه و طرف منو بگیره… یه بابا بزرگ که کلی خاطره تعریف کنه برام از جوونی خودش و بقیه‪…‬ یه بابابزرگ که بوی قرص نعنا بده و تو جیبش همیشه نخودچی کیشمیش داشته باشه!
خلاصه الان یه بابابزرگ مورد نیازه،… از واجدین شرایط تقاضا می شه رزومه شونو تو همین کامنتدونی ارائه بدن تا بررسی شه! با تشکر
دیشب خواب دیدم یه سری آدم، مث مامورای اف بی آی دنبالمن
از قرار یه چیزی پیشم بود که براشون مهم بود
همش در حال تعقیب و گریز و مخفی شدن بودم
بوخودا راضی بودم می گفتن چی می خوان تا بهشون بدم برن
( من به درد عملیات شهادت طلبانه نمی خورم ابداااا)
بس که بدو بدو کردم تو خواب، الان خسته م حسابی
دارم فک می کنم مرخصی بگیرم برم خونه استراحت کنم
والااااااا
عمویم یه حرف خوبی می زد: « وختی به یه آدم مودار می گی کچل، مث جک می مونه براش، می خنده به شوخیت… اما وختی به یه کچل می گین کچل! بهش برمی خوره»
این حکایت خیلیاس تو پلاس!
خوبه یاد بگیریم تو یه محیط مجازی هم که شده شعور شوخی کردن داشته باشیم! یا هنوز از راه نرسیده، حتی فالو بک هم نشدی، باب شوخی رو باز نکنی… ابداااااا…. این ۱۰۰۰۰بار! عخ خ خ خ

خیالی نیس!

موهات هی می ریزه، پوستتم خشک شده
مال آلودگی هواس؟!… خیالی نیس!
چهار تا کتاب نوشتی که دوتاش رو هواس!
خیالی نیس!
عشق و عاشقی برات قصه شاه پریاس؟!
خیالی نیس!
فکرو خیال داغونت کرده، سرت رو زانوهاس؟
خیالی نیس!
قیمت ارز و دلار که هنوزم بالاس!!!
خیالی نیس!
رئیس چش غره می ره
تو فکر تعدیل نیروهاس؟!… خیالی نیس!
راستی می گن ۲۰۱۲ آخر دنیاس
خیالی نیس!
تمام
اون موقع که باس گریه کنم، اشکم نمیاد
اون موقع که باس بخندم، خنده م نمیاد
اون موقع که باس غش کنم، غشم نمیاد
(ینی بلت نیستم)
عشوه مشوه هم تو کارم نیس کلن
مونده م من که هیشکدوم از سیاستای زنا رو ندارم
چه جوری زندگی کرده م تا حالا؟

من و بابام

هیشکی تو خونه مون به اندازه من با بابام نجنگید
به اندازه من باهاش کل کل نکرد
به اندازه من ، بابا بهش گیر نداد
روانشو باد نداد
هیشکی به اندازه من و بابا
باهم بداخلاقی نکردیم… دعوا مرافه نکردیم اما
از وختی فهمیده می خوام پذیرش بگیرم از دانشگاه خارجه و برم از ایران
چن روزه تو لکه… غم افتاده تو چشاش
فک کنم بیشتر از هر کسی تو خونه
من و بابام دلمون واسه هم تنگ شه! :(
اونقده سرده که چس می تونه وسیله گرمازا بحساب بیاد
خوب که فکرشو می کنم، معلمای تربیتی مدرسه در آینده من نقش بسزایی داشتن... منو از سر کلاس ریاضی بیرون میاوردن تا روزنامه دیواری واسه دهه فجر درس کنم و ماکت بسازم واسه نمایش ها... خوب واسه همین بعد از اون هیشوخ پایه ریاضی من درس نشد و پای همه کتابای ریاضیم گل و بلبل می کشیدم!...عخ خ خ خ خ
یه موقعی یابو علفی فحش مورد علاقه من بود
اما الان که نصف آدما یابو ان، نصف دیگه شون علفی تکلیف چیه؟ عخ خ خ خ خ

پ.ن. تازه خنده دار اینه که علفیاش، علفی بودنشونو حسن می دونن و با افتخار ازش حرف می زنن... عخ خ خ خ مجدد
امروز یه نفر رو سه بلاکه کردم
اگه بخوام بعدن از بلاک بودن درش بیارم، لابد باس محلل بیاریم :)))
کینه تو دل خلق الله میندازیم، به خاطر حق الله؟!؟
خود خدا هم با همه بزرگی و کرامتش گفته من از حق الله می گذرم اما از حق الناس نمی گذرم
دلم تنگه
دلم به اندازه نظر شوما تنگه
دل تنگم از نظر تنگیتون

تاکسی سواریای من

هان؟ چته؟ زیپ کاپشنمو کشیدم پایین، فک کردی دارم زیر کاپشنم چیکار می کنم عنینه، که اینطور با شوق و ذوق کله کشیدی؟ این آی پاد شافله!! دارم دنبال موزیک دلخواهم می گردم، نه بند و بساط ننه ی تو… عخ خ خ خ…
(امروز تو تاکسی - واقعی)

تاکسی سواریای من

هان؟ چته؟ زیپ کاپشنمو کشیدم پایین، فک کردی دارم زیر کاپشنم چیکار می کنم عنینه، که اینطور با شوق و ذوق کله کشیدی؟ این آی پاد شافله!! دارم دنبال موزیک دلخواهم می گردم، نه بند و بساط ننه ی تو… عخ خ خ خ…
(امروز تو تاکسی - واقعی)
کیبورد پی سی ، واسه آی مک ۲۷ اینچ، مث مردی می مونه که کت و کراوات پوشیده اما پیژامه پاشه!..عخ خ خ

پ.ن. یه لیوان چایی رو ریختم رو کیبورد کامپیوترم و سوزوندمش... مسئول آی تی شرکت، تنها کیبورد موجود رو موقتن بهم داده و نمی تونم باهاش کار کنم!
دلم می خوات الان، یکی رو دس بلندم کنه ... ببرتم بذارتم تو تخت، پتومم تا زیر چشام بکشه روم و مطمئن شه هیچ جام از پتو بیرون نیس!... بخاری رو روشن کنه... دندونامم ببره بشوره، جای منم جیش کنه... بعدم بیاد، لپمو بوس شب بخیری کنه... چراغم خاموش کنه... شلوغم نکنه...
همین دیگه! واسه الان دیگه چیزی از خدا نمی خوام
دعای قبل از خواب صدفانه
خدایا در مورد اون قضیه که خودت می دونی چیکار کنی!:)
دستتم طلا
اون مشکل هم دست خودتو می بوسه، فدااااااات
راستی مرسی از بابت امروز به خاطر همون که خودت می دونی
همین دیگه
کاری نداری؟!
شب بخیر

من و بابام

بابا عاشق اینه که کشف کنه هنرپیشه این فیلمه، تو کدوم فیلم بازی می کرد
و از اونجا که کلن همه هنرپیشه هایی که می شناسه به دهه ۷۰ برمی گردن، یه خرده قضیه سخت می شه
خلاصه بیشتر طول فیلم به حدس و گمان بی نتیجه خودش با خودش می گذره تا به خود فیلم!
۱۰۰دف غرغرانه
اصن این چه وضعشه؟!
چه معنی می ده زن تا ساعت ۶عصر سر کار باشه؟
کی بچه ها رو می خواد بزرگ کنه، هان؟
اونوخ نمی شه که صبح راس ۹ شرکت باشی
وختی باس بعد اینکه صبونه آقا رو دادی، یه کم دراز بکشی و استراحت کنی
بعدم زنا باس کمه کم ۲روز در ماه تعطیل باشن
(حالا نگفتم ۷ روز)
وختی… وختی… حتمن باس توضیح بدم آی کیو؟!
دیگه دیگه
اصن چه معنی می ده زن کار کنه
باس بره تو کوچه با بچه هاش لی لی بازی کنه
از درخت بره بالا
ناهارای خوشمزه اختراع کنه واسه آقاش
همینا دیگه
بعدم آخر شب آقا با لگت درو واز کنه بیاد تو
بگه به به… چه بوی قورمه بادمجونی میاد!
خوبه دیگه
همین که من می گم
«بوخودا صدف اگه مریض شی، کشتمتااا!»
خو اینجا دوتا انتخاب وجود داره:
یا باس از سرماخوردگی بمیرم یا مخاطب خاص منو بکشه!
من گزینه ۲ رو انتخاب می کنم، می رم مرحله بعدی:)))))))
همکار: اگه امکانشو داشتی کس دیگه ای باشی، دوس داشتی کی باشی؟
من: خووووو... این سئوال خعلی خوبیه!... م م م م.... به خعلی عوامل بستگی داره... باس از دیدگاه علمی و فلسفی بررسیش کرد... فقط قبلش یه نکته گنگی وجود داره.... اونم اینه که اگه ما امکانشو داشته باشیم یکی دیگه باشیم، اونوخ یکی دیگه امکانشو داره که ما باشه؟! اونوخ ینی می تونه همه چیزای خصوصی ما رو ببینه و بفهمه؟!... چی ی ی ؟!؟... خعلی گه می خوره بخواد سرک بکشه تو زندگی خصوصی ما... اصن خوشمون نمیاد از این قرطی بازیا!... ما خودمون رو خودمون غیرت داریم... این دیگه چه سئوال مسخره ایه ؟! کدوم خری جرات داره بخواد ما باشه؟! هان؟
.... (جای خالی همکار)
داشتم تو کوچه شرکت میومدم، یه صدای ظریفی از پشت سرم گفت: بیب
یه کم کشیدم کنار تا مینی ماینر یا ام وی ام یا هر ماشین فسقلی دیگه ای که به اون صدای بیب میومد از کنارم رد شه… دیدم یه ون گنده سبز، سپر و درو دستگیرشو زده زیر بغلش و با احتیاط از پهلوم رد شد….
ای جونم، تا حالا یه ماشین گنده ندیده بودم که کودک درونش اینقده فعال باشه
چه فرقی می کنه ولنتاین یا سپندارمزگان
چه فرقی می کنه من کجام و تو کجا
عشق تهاجم دلاس
ما رو با تهاجم فرهنگی کاری نیس!
بعضیا ناخن انگشت سبابه رو بلن می کنن چون سه تاریستن!
بعضیای دیگه ناخنای یه دستو کامل بلن می کنن، چون گیتاریستن!
یه عده هم ناخن انگشت کوچیکه رو بلن می کنن، چون خز و پیلیستن!
خدایی حالا گیریم ناخن انگشت کوچیکه واسه یه عده از آقایونا کاربرد داره واسه تو دماغ، تو گوش، مرتب کردن سیبیلا….عخ خ خ خ خ
اما هیچ جوره نمی فهمم آقای راننده امروزی چرا ناخن شستشو بلن کرده بود
شاید فک کرده اگه بیلاخش قد بلن باشه، تاثیرش دوبله می شه! :))
هر وخ از یکی می پرسی بهترین فیلمی که دیدی چیه، حتمن مثالش یه فیلم تراژدیه! ممکن نیس کسی یه فیلم طنز و فانتزی انتخاب اولش باشه (من خودم جزو استثناهام البت)
یه جورایی می شه گفت، درد ارج و قربش بیشتره از شادی… اندوه شاید باشکوهه اصن… نمی دونم… یه آدم شکست خورده شاید جذاب تره تا یه آدم عاشق… ملت مرده پرستی هستیم اصولن… معنی خوشیا رو نمی فهمیم… ینی نمی خواییم بفهمیم… واسه همینه که همه دوس دارن قهرمان شکست خورده یه داستان عاشقونه باشن حتی تو بطن وصال … همه دوس دارن چس ناله کنن… وا بدین تو رو به ابولفض… من الان ۳۴سالمه… فقط یه سال، یه سال کوتاه فرصت دارم ۳۴ساله باشم… می خوام ازش خاطره بسازم… این فلسفه همه سالهای عمرمه… تا وختی عمری باشه برام…همین
گاهی وختا واسه رسیدن به این حالی که داری کلی وخت صرف کردی!… کلی کتاب خوندی، کلی عشق ورزیدی، کلی ریاضت کشیدی حتی، تا اینروزا خوب باشه حالت… اما همین حال خوب هم شاید هنوز جون نگرفته باشه و یه کم متزلزل باشه… باس بذاری دوران نقاهتشو طی کنه… نباس بذاری درد جدید بهش وارد بشه و همه زحمتاتو هدر بده!… واسه همین اگه می بینین چس ناله ها رو دنبال نمی کنم، یا اصولن پای درد دل کسی نمی شینم، یا مشکلات بقیه رو به خودشون واگذار می کنم، به دل نگیرین!… خودخواهیه؟؟!… شاید باشه اما می خوام اینروزا فقط به فکر خودم باشم همین!

پ.ن. واسه همینه که دیگه یه عده از دوستای قدیم گودرم رو فالو نمی کنم... اما این دلیل نمی شه دوستون نداشته باشم!... فقط اینکه نتاتون روزمو خراب می کنه... شرمنده
من اصولن آدم رکیم
همه می دونن ۱۰۰دف همیشه مستقیم سر اصل مطلبه
بی حاشیه
حالا هم می خوام بگم بی رودرواسی و بی حاشیه
عاشقتم غریبه، همین
ممکنه روز ما امروز نباشه
مثلن یه روزی توی پاییز باشه اصن اما
جامون که اینجاس
قرار امروزمونم همینجا
جایی که همه چی ازش شروع شد :))
چطور از فیلترینگ اینترنت می نالیم
در حالیکه محل کارمون، قوانین خونه مون حتی
فیلترینگ خودشو داره
اونوخ تو جامعه دنبال آزادی می گردیم؟!؟
وختی هرکدوممون تو دیکتاتوریای کوچیک گیر افتادیم؟!؟
اگه من یه پرنده نایاب تو جزایر حاره بودم
لابد دیالوگم با بقیه تو دستگاهای آوازی بود
(اگه گوش خراش نبود البت)
لابد پرای رنگی رنگی داشتم و
همین که اراده می کردم، زرتی پرواز می کردم و
می رفتم اون دور دورااااااااا
اما احتمالن باس از حشرات تغذیه می کردم…عخ خ خ خ
از حشرات متنفرم
دیگه… دیگه
حتمی اونقده نایاب بوده م که
همین دانشمندای ابله رو جذب می کرد تا منو بندازن تو قفس
بعدش لابد همه چیمو چک میکردن و میذاشتنم زیر ذره بین
از آب خوردن و گوزیدن و جفت گیریم تااااا … چه می دونم
لابد ۱۰ها سال مطالعه می کردن تا ببینن عاروق من خواص دارویی داره یا نه!
خوب که فکرشو می کنم لازم نیس من یه پرنده نایاب تو جزایر حاره باشم
همین که دارم تو این خراب شده زندگی می کنم و
تا حالاش دووم آوردم، یه جونوری هستم قابل بررسی! والاااا
عادت کردن همیشه هم بد نیس بوخودا
آدم وختی چیزی رو دوس نداشته باشه، بهش عادت نمی کنه
اصن بعضی وختا آدم به عادت کردنه که عادت می کنه
یه وختایی هم با عادت کردنه که اهلی می شه
آره بابا… اینجوریاس
با همین فرمون برووووو
بروووو…. بروووووووو
نهایت آخرش می گی
فرمون دست خودم بود و انتخاب خودم
فقط بپااا که ترمزت نبرره باااااا
به روح اعتقاد داری؟!
منم به روحت اعتقاد دارم
واسه همینم عاشقت شدم
بابا به آبجی بزرگه می گه: تو این هوا می خوای با ماشین بری بیرون؟!
آبجی بزرگه: پ چی؟ می خوای تو این هوا پیاده برم؟
بابا: آخه ماشینو دیروز دادم کارواش، کثیف می شه :))
واقعی- همین الان
هه، تلویزیون سامسونگ خریدین؟! من خعلی تحقیق کردم گفتن فقط شارپ خوبه! بقیه برندا مفت گرونه!
هه، ۸۰۰ تومن خرج روکش و رنگ مبلاتون کردین؟ می رفتین یه دست نوشو می گرفتین… کی گفته این چوبا گیر نمیاد دیگه… از این بهترشم هس تو بازار مثلن مبلای ما!
هه، خونه شوما متری ۳میلیونه؟! اینجا؟! پاسداران؟!؟ طرفای ما کمتر از متری۴میلیون نیس(خونه فرد مذبور طرفای پونکه البت)
هه، رفتین یخچال فریزر جدا خریدین؟ خوب ساید بای ساید می خریدین… کی گفته جا نداره! خعلی هم توش جا داره، مث یخچال فریزر ما!
هه، این لپ تاپ چیه که خریدی؟ اچ پی همه می گن بی خوده! فقط ای سوس خوبه… فقط… دوست من متخصصه… اون می گه( لپ تاپ آبجی بزرگه رو می گفت)

هه…. هه و کوفت کاری! ینیااااااا تحمل بعضی از افراد فامیل خعلی سخته! اگه شدنی بود، حتمی چهارتا کلفت و گنده بارش می کردم که تا ابد جرات نکنه واسه ما چسی الکی بیاد! عخ خ خ خ
از سنتی رخصیدن زنا( همون مدلیا که از رو زمین، نشسته شروع می کنن) چندش تر
زنونه رخصیدن مرداس… حتی شده صرفن واسه ادا درآوردن و مسخره بازی باشه

پ.ن. کلن مردایی که ادای زنونه درمیارن- حتی شده واسه خنده- ادا عشوه زنونه، ادای حرف زدن زنونه، ادا رخصیدن و راه رفتن زنونه باس عضو شریفشونو برید داد دستشون تا دیگه خیالشون راحت باشه که تا ابد می تونن به رفتارشون ادامه بدن!

Friday, March 16, 2012

مرد هم باس خودش سنگین باشه، هم اینکه سنگین برخصه
بعععععله.... اینجوریاس :))
هیچ می دونستین شترمرغا چه جوری جفت گیری می کنن!… ماده هه می شینه، اونوخ نرها میان جلوش می رخصن… هر کی بهتر رخصید ماده هه با اون می ره… فقط یه لحظه تصور کنین دخترا، که نشستین رو نیمکت پارک، یه دفه چن تا پسر بپرن جلوتون بابا کرم برخصن…ها هاها… عالیه خدائیش
حواست هس که چشمم به دره؟
حواست هس دلم در به دره؟
حواست هس که دردت به سره؟
حواست هس که اون برق چشات
آخ خ خ …. دلم رو می بره؟
ها؟ حواست هس؟

تراورتن!

بابا: این کارگردانه کیه؟ تراورتن!
آبجی بزرگه: تراورتن فک کنم به کاشی و موزاییک می گن
من: فک کنم منظورش کوئینتین تارانتینو ئه!
بابا: آره همونو می گم… همونیه که تو فیلم گریس بازی می کرد
آبجی بزرگه: آها… جان تراولتا رو می گی
بابا: آره همون
من: بالاخره کوئنتین تارانتینو یا جان تراولتا؟
بابا: همون هفت تیر کشه… تو اون فیلمه که من دوس دارم
آبجی بزرگه: دسپرادو رو می گه
من: آها… آنتانیو باندراس
بابا: همون دیگه… تراورتنو می گم

پ.ن. کوئنتین تارانتینو، جان تراولتا و آنتانیو باندراس را بریزین تو قابلمه، با گوشکوب بکوبین تا خوب مخلوط شن… معجون نهایی تراورتن نامیده می شود!
فک کن سیستم پستی الان کبوتری بود، اونوخ تو فصل جفت گیریشون مرسولات یا گم و گور می شد یا سر از ناکجاآباد درمیاورد… کبوترا بیخیال وظیفه شون می رفتن پی الواتی! :)))))
حالا چرا کبوترا نامه بر بودن؟ خو تعلیمشون دادن دیگه
شاید اگه واسه باقی جک و جونورا هم وخت می ذاشتن، استعداداشون شکوفا می شد
مثلن کرگدن ها چه کم از کبوترا دارن اصن؟...کرگدن نامه بر
من بودم به کرگدنا یه فرصت می دادم! والا... چون بی ریخته، سنگینه، پوست کلفته, خشنه قیافه ش نباس بهش اعتماد کرد و مسئولیت داد بهش؟!؟ بدبخ... همه جای پیشرفت دارن حتی کرگدنا
خانومم م م م منو از پهلو دیدی، فک نکن کاغذم و بُعد ندارم که به اندازه ۵سانت کشیدی کنار تا منم بشینم بغل دستت تو تاکسی! دنده هام اومد تو حلقم بس که دسته در تو دنده هام فشار آورد! عخ خ خ خ
آبجی بزرگه یه پی کی داره که اسمشو گذاشته یاقوت… الان یاقوت جزئی از خونواده س اصن… یاقوت فدائیان:)) یه بار که داشتیم با یاقوت می رفتیم گردش، آبجی بزرگه گفت: «شاید بهتره یاقوتو بفروشم، یه ماشین بهتر بگیرم…» اونشب تا صبح یاقوت تو پارکینگ زوزه کشید( به طرز مسخره ای دزدگیرش قاطی کرده بود) فرداش آبجی بزرگه دستی به سر و کله یاقوت کشید و گفت: «شوخی کردم بابا… ابدا نمی فروشمت… تو عضو خونواده ای دختر جون…» بعد از اون دزدگیر یاقوت به طرز اعجاب آوری درس شد… کی گفته اشیاء جون ندارن و احساس حالیشون نمی شه… به یه تیکه سنگ محبت کنی برات معجزه هم می کنه…
من و سالی
نمی دونم تا حالا اینو فهمیدین یا نه؟! من اصن دختر لوسی نیستم… ینی از این چس بازیای دخترونه و اتاق پر از عروسک و خرس و پلنگ ندارم… از بچه گونه حرف زدن و اینام متنفرم… چن سال پیش یه عروسک پارچه ای از پشت ویترین مغازه، خعلی جدی بهم گفت منو ببر خونه! شک کردم.. با تردید نیگاش کردم و آخر سر خریدمش … تردید واسه اینکه من خعلی وخت نیگهداری بچه ندارم، اونم از نوع پارچه ایش… خلاصه آوردمش خونه… سه سالی هس با ما زندگی می کنه…اسمش سالیه… همه می گن دخترِ صدفه اما من احساس مادری ندارم بهش… خوبیش اینه که زیاد زر نمی زنه اما عوضش خوب گوش می ده به آدم… خووووووووبا… اصن یه وعضی… کلن عروسک عن و بچه ننه ای نیس… شده تا حالا گاهی که پای تلفن عصبانی می شم و زبونمو گاز می گیرم محض کنترل خانومیت، اون جای من فحش می ده… خدائیش یه چیزایی بلده که من تو عمرم نشنیدم… هه هه هه… گاهی هم میاد می شینه باهم فیلم می بینیم… تا آخر فیلم پلک نمی زنه لامصب… حتی بعدشم نمی زنه… اینجور عشق فیلمه… چن روز پیش یه بحث شدید با هم داشتیم راجع به فیلمای کلاسیک… راستش سلیقه فیلمیشو می پسندم، فقط مشکل اینه که از من خعلی بیشتر حالیشه… واسه همین تو بحث کم میارم... عخ خ خ ...همین دیگه
شومام وختی غیبت می کنین، بین خودتون می گین: الان سوسک می شم؟!
فک کن واقعن با همین ریخت و قیافه سوسک شیم، عصرم کیف کوله مونو بندازیم، ماتیکمونو بزنیم و بریم خونه!
تو آشپزخونمونم اگه آدم دیدیم با لنگه کفش دخلشو میاریم:))))))))
اگه تناسخی باشه
و قرار باشه تو کالبد دیگه ای
جای دیگه ای
دنیای دیگه ای
متولد شم
یه جایی رو انتخاب می کردم
پر از صلح و دوستی
صفا و صمیمیت
یه جایی
که لااقل زبونش بین المللی باشه
تا مجبور نباشم برم زبان یاد بگیرم
عخ خ خ خ خ خ خ:))
من با قلمبگی زیر پای نفر وسط زیر صندلی عقب پیکان مشکل دارم
اگه لازم بود، خوب پراید هم قلمبگی داشت اما نداره که
اصن یه سری از قلمبگی ها کاملن بی دلیل ساخته شدن
هیچ مهندسی نیومد مشکل قلمبگی زیر پای نفر وسط زیر صندلی عقب پیکان رو حل کنه
اونوخ انتظار داریم مشکلات قلمبگی شخصیتی آدما حل شه
والاااا
بابای من وختی یه جکو براش تعریف می کنی، دو ساعت از دیدگاه منطقی بررسیش می کنه و عدم ممکن بودن جک رو اثبات می کنه طوریکه به کل نمک جک از بین می ره… حکایت یه عده از دوستانه تو کامنتدونیا… بابا، تجزیه تحلیل نکنین… نکته طنزشو بگیرین و بخندین… همین… واسه خودتون می گم بوخودا… یه جا که می تونین بخندین، دریغ نکنین از خودتون
من دخترم اما شک ندارم اگه عصبانی بشم می تونم خرخره طرف رو بجوم
و هنوز بعد از ۷،۸ماه از یادآوری راننده ماشین دربستی که چون بابام پول درخواستیشو نداده و گفته زیاده، پاشو گذاشت رو گاز و بردش تو کوچه پس کوچه کتکش زد، اونم بابای هفتاد و چهار ساله منو با گوش سنگینش که نصف حرفای اون مرتیکه هم نفهمیده و تازگیا موقع بستن زیپ کاپشنش باس کمکش کنم… ینی از یادآوریش می تونم مرتکب قتل شم و به عمدی بودنشم اعتراف کنم حتی!
مامانم تعریف می کنه زمون شاه یه بار یه پیرمرد ۷۰ و خرده ای ساله برنده بلیط بخت آزمایی شد… از تلویزیون رفتن واسه مصاحبه… ازش پرسیدن:« می خوای با پولت چیکار کنی؟» گفت: «می خوام همشو توالت عمومی بسازم…» پرسیدن: «توالت عمومی؟!؟ واسه چی؟» گفت: «شانسی که تو این سن به آدم رو کنه، باس رید توش»
بعضی وختا دیر می شه، اگه اصن بشه کلن!
بخشش از بزرگونه
ما که کوچیک شوماییم بوخودا
بذا پس لااقل این گلدونو بکنم تو حلقت :)
من یه سری از زن ها رو درک نمی کنم، با اینکه زنم
من درک نمی کنم مادر شهیدی رو که جلو دوربین می گه اگه بازم پسر داشتم می فرستادمش جنگ تا شهید شه در راه اسلام
من درک نمی کنم اون مادری رو که پای چوبه دار پسر مبارزش وایمیسته و سرشو با افتخار بالا می گیره
من درک نمی کنم مادری رو که می تونه بعدِ از دست دادن بچه ش زندگی کنه، یه لقمه نون بخوره حتی
من شجاع نیستم
مبارز نیستم
سیاسی نیستم
سواتشم ندارم
فقط یه زنم… هر چند مادر نیستم
اما از فکر از دست دادن بچه نداشته م می تونم سال ها گریه کنم
مهم نیس به خاطر چه هدفی- درکش نمی کنم
اینروزا عشقِ به دوربین از عشقِ به میهن بیشتره
تقریبن یک ماه دیگه ۳۵ ساله می شم
۳۵ سالگی می تونه خعلی هم غمگین نباشه
اما خوب
دروغ چرا؟
وختی می شنوی همکار مردت بعد از دعواش با مشتریش گوشی رو که قطع می کنه خطاب بهش می گه: «زنیکه یائسه!!» هه… یائسگی رو بعنوان فحش استفاده می کنه
وختی می شنوی با هم دارن راجع به دختری حرف می زنن که دوسش داره اما اون یکی بهش می گه: «بیخیال شو بابا…دختره ۳۵ سالشه… نمی تونی بگیریش که… دیگه بچه ش نمی شه»
وختی هنوز که هنوزه می بینی مرد ۳۵، ۴۰ ساله تازه رو بورسه
اما زن ۳۵، ۴۰ ساله از دور خارجه!
حالا هر چقدم بهت نیاد
حالا هرچقدم خووب مونده باشی
عدد تو شناسنامه ت مث گاو پیشونی سفیده
پنهونش که نمی تونی بکنی
مث این می مونه که تو این دنیا حق زیادی دیگه نداری
*اینکه عشقتم ازت کوچیکتر باشه
مث این می مونه که شاید اونم حق تو نباشه
مال تو نباشه!
حق نداری چیزی رو بخوای که شاید حق یکی دیگه باشه!
هی راه نرو بهش بگو: آینده مون، خونه مون، بچه مون
شاید هیچ کدوم نشه… لااقل واسه تو نشه*
۳۵ سالگی می تونه خعلی غمگین نباشه وختی می بینی زنای زیادی دور و برت همین شرایط رو دارن
و می تونه خعلی غمگین باشه وختی می بینی طرز فکر آدما، راجع به یه زن ۳۵، ۴۰ ساله با ۵۰ سال پیش هیچ فرقی نکرده!
در من زنی با سینه های پر شیر به ماتم نشسته
ماتم بچه ای که نمی دونه خواهد داشت روزی!!!

دانشمندا

چرا دانشمندا واسه بعضی آدما دستگاه کنترل مث مال تلویزیون درس نمی کنن که بتونی هروخت حوصلشونو نداری، صداشونو قطع کنی یا اصن بزنی یه کانال دیگه… والااااا

این دانشمندا دارن چه غلطی می کنن آخه؟
بچه های کوچولو بعضی لغتا رو چون زبونشون نمی چرخه درس تلفظ نمی کنن که این خودش حرف زدنشونو بانمک می کنه… مثلن بچه همسایه مون به من می گفت: «عدس»! بعد از یه مدت هم به «سبد» ترقی پیدا کردم! :))
اما یه سری لغتای ابداعی دارن مخصوص خودشون که هیچ شباهتی به اصل جنس نداره… مثلن پسرعموی من عاشق جوراب نازک زنونه بود و بهش می گفت: « بیلامی»… دلیلش هم در سپیده دم عهد عتیق گم شد، موتسفانه!
وختی حالت خرابه مهم نیس با چی و چطوری، اشکت یه دلیلی واسه جاری شدن گیر میاره!
مث من دیروز که خواستم یه کارتون بذارم شاد شم خیر سرم، کارتون پرنسس و قورباغه رو گذاشتم و حدودن یه سطل واسه مرگ اون حشره شب تابه اشک ریختم… همچین آدم رمانتیک گندی می شم بعضی وختا… می بینی غریبه، تو رو به ابولفض؟!؟ :))
چشات مث تیله های ماشی براق، آرزوهای بچگیمو به یادم میاره
چقد فانی فیس خریدم واسه پیدا کردن چشات! :))

پ.ن. فانی فیس- اون قدیما- یه خوراکی پودری خوشمزه و ترش بود و زبونامونو رنگی می کرد، اما ما بچه ها بیشتر به هوای جایزه توش که تیله های رنگی بود می خریدیمش!
بغلتو می خوام انحصاری
دورشم سیم خاردار بکشی
روش بزنی: ملک خصوصی
بی اجازه وارد نشی
حتی واسه ی عکاسی
این بغل صاحاب داره
سند داره، منگوله دار
حتی اگه صواب داره
بفرمایین جای دیگه
بغل پره، اونم صلواتی!
دلم پنجره های قدی خونه قدیمیا رو می خواد… که نور خورشید پهن می شه تو خونه… اونوخ باس یه بالش برداشت و ولو شد تو آفتاب… تا همچین پوستت گزگز کنه و تو هم سرخوش گوله بشی و خواب و بیدارانه واسه خودت بری تو خلسه اصن… آخ که چه خوبه بعد یه آدم خیری از راه برسه یه پتو هم بندازه روت و بهت بگه: « خنکه هنوز عزیزم واسه خوابیدن زیر آفتاب… مریض بشی کشتمت!» اونوخ تو حتی چشاتم باز نکنی، فقط نخودی بخندی زیر پتو توی آفتاب کم جون زمستووووون
بس که بچه همسایه بالاییمون رو کله ما یورتمه می رفت، یه نامه زدیم بی عنوان، رو برد ساختمون، با این مضمون: « همسایه گرامی، کف خانه شما، سقف همسایه س… لطفن مراعات کنید»
اومده با خودکار پاش جوابیه نوشته: « اگه می خوایین سقف خانه تان کف خانه همسایه نباشد، می رفتین از طبقات فوقانی واحد می خریدین!» و از اون به بعد پدر هم به کمک فرزند آمد برای ایجاد سر و صدا….
یه همچین همسایه هایی داریم ما!… شعور در حد آمیب!

پ.ن. همیشه اعتراضات و مبارزه موثر نیس… به اعصاب خود بیندیشید! والاااا
شرکت خالی شده
همه کمدا، کشوها کارتن شده
همه کامپیوترا و دستگاها لیبل چسبونده شده
۱۰سال کم نیس
دلم تنگ می شه واسه همه چی
علی آقا سرایدار ساختمون
حیاط و درخت توت قرمزش که تابستونا من و ساناز بهش آویزون بودیم
همسایه ها که با هم سلام علیکی داشتیم
کل خیابون نیلوفر و غذا فروشیاش
آقا فریدون ( فری کثیف) :))
آواچی، سرچ، اُ اینو….
شهرداری که هی میومد و مینداختمون بیرون از ساختمون:))))
اوخ… یادم رفته بود
برف بازی رو پشت بوم شرکت و بعدش آش جو خوردن… به به
مسیر هر روزه مون تو خیابون آپادانا با ساناز
درحالیکه بستنی قیفی دستمون بود
همه مغازه دارا ما رو می شناختن
چقدره جوراب خریدیم از پا کوچولو
یا دسته جمعی می رفتیم این مغازه خنزرپنزری بغل شرکت
واسه یکی از همکارا کادوی تولد می خریدیم
یا ناهار می رفتیم امیر
۱۰سال کم نیس
اتاقای خالی
اتاق کنفرانس
چقده ایده پردازی کردیم و خندیدیم تو همین اتاق
این گوشه کمد که همیشه بهش گیر می کردم
اسباب کشی غمگینه
قبلنم گفته م اینو
هرچند می ریم جای جدید
اما چیزی از غم کندن و رفتن، کم نمی کنه!
دستکشام هی گم می شن
شاید چون
دستام، دنبال دستای تو می گردن!
مامان: بیااا... سالی تاک شروع شد!
بابا: هان؟!
مامان: سالی
بابا: سالی کدوم خریه؟
مامان: همون دختره که تو دوستش داری!
بابا: کدومشون؟

پ.ن. پدرم آخه یه کم آبرو داری کن! :)))
پا جای پای یکی دیگه میذاری
اقلکن کون جای کون یکی دیگه نذار... عخ خ خ خ خ

(ستاد مبارزه با توالت فرنگی)
با آبجی بزرگه نشسته بودیم لب پله، کنار یه دختر پسره، داشتیم بستنی می خوردیم! چه بخواییم، چه نخواییم صداشونو می شنیدیم… دختره دنبال کار می گشت و پسره می گفت: « دوس ندارم منشی بشی! ایشالا ازدواج کنیم، بریم سر خونه زندگی خودمونو ایناا… » دلم سوخت براشون… بلند شدیم که بریم محض کنجکاوی، برگشتم نیگاشون کردم ببینم چه شکلین و حال و روزشون چیه! دیدم پسره تازه پشت لبش سبز شده و دختر، یه بچه ۱۵،۱۶ساله س که سرشو گذاشته رو شونه پسره، اونم ماتم زده!!! ینیا تازه فهمیدم علاوه بر کودک درون، یه پدر درون هم دارم! کف دستم می خارید واسه اینکه برم یه پس گردنی به جفتشون بزنم بگم: «گم شین برین خونه توله سگا، مشخاتونو نوشتین اومدین نشستین اینجا…شر می گین واسه هم؟!»

پ.ن.۱: تازشم صدای پدر درونم، شبیه صدای بابای خودم بود! :)))
پ.ن.۲: هیچ بعید نیس نصف بیشتر این چس ناله کننده های پلاس یه مش بچه مدرسه ایه تازه بالغ شده باشن که از شوماها چس ناله کردنو یاد گرفتن… عخ خ خ خ
همه بلتن حرف بزنن
اما همه بلت نیستن به حرفایی که می زنن عمل کنن
اینا دوتا مقوله جداس،
بفهمین اینو
با حرف واسه خودتون قصر بسازین
با یه گوز هم طوفان می شه همش به فاک می ره!
این از این
از وختی اسباب کشی کردیم، سیم هدفنم
جایگاهشو گم کرده
فک کرده ماکارونیه
همش تو دهنمه
اگه به همین رویه ادامه بده
می ترسم منم جو گیر شم قورتش بدم
فقط یه مشکل کوچولو می مونه
اونم اینه که تو دفعش یه کم دچار مشکل شم، شاید!
درسته که همش یه سیمه ولی
آخه کامپیوترم که بهش وصله ۲۹ اینچه لامصب!
خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد
اما خر به حکم خر بودنش، توهم شاخ داشتنو داره بدبخ
باس بهش ترحم کرد... والاااا
اون زمونا که ما بچه بودیم خونمون توی یه کوچه بن بست بود… چهارشنبه سوریا همسایه ها توی کوچه ما جمع می شدن، سه، چهارتا گله آتیش درس می کردن، به ما بچه ها یه فش فشه های کوچولو می دادن، ما هم دور هم می دویدیم و ذوق می کردیم از آتیش جرقه زن فشفشه مون!… عندِ خلافمون هم این بود که ضبط دو کاسته رو خان داداش میوورد تو کوچه و یه کم بزن برخص می کردیم!… هه هه هه… یادش بخیر… مامانم، بابا، آبجی ها و همسایه ها از رو آتیش می پریدن و می خوندن: زردی من از تو… سرخی تو از من!… گاهی هم منو می زدن زیر بغلشونو می پریدن از رو آتیش… منم از ذوقم با تمام توانم جیغ می کشیدم و می خندیدم… بعد از اونم که می رفتیم خونه، پسرای محل چادر می کشیدن سرشون و میومدن در خونه ها قاشق زنی!… آبجی بزرگ بزرگه تا ریختشونو از زیر چادر نمی دید، رضایت نمی داد تو کاسه شون آجیل و شکلات بریزه!… البت بعد سر و کله آقا بابای غیرتی پیدا می شد و پسرا رو دک می کرد و ما رو هم می کرد تو خونه!… دلم واسه چهارشنبه سوریای اون موقع ها تنگ شده! نمی دونم از کی مردم شروع کردن به وحشی گری تو این روز، طوریکه به قول ممد پوری، باس پیرمردا و پیرزنا رو دورکرد از این مراسم تا زهره ترک نشن، بدبختااا…. خعلی ساله که چهارشنبه سوری واسه من و خونواده م یه روزیه مث بقیه روزا با این تفاوت که زودتر از هر روز کارو تعطیل می کنیم و فرار می کنیم به سمت خونه!!! تا بلکم از مهلکه جون سالم به در ببریم!… راستش باس قبول کرد که خعلی چیزا رو جامعه خراب نکرد، خودمون ریدیم توش موتسفانه! :(
تق تق تق تق
اومدم قاشق زنی در خونه تون
می خوام ببینم با چقدر عشق می خوای
کاسه دلمو پر کنی!!!
اما اینو یادت باشه
دل من هیچ جوره پر نمی شه:)))
تو موسیقی ایرونی، همینکه نوازنده دف شروع می کنه به زدن
ضربان قلبم می ره بالاااا
دست خودم نیس
انگاری یه گله اسب وحشی تو سینه م شروع می کنن به دویدن
و می خوان بپرن بیرون
یا یه چیزایی تو کله م منفجر می شن و جلو چشام فقط یه وسعت میاد
یه وسعت آبی لاجوردی، بی انتهااااااا
انگاری خدا میاد پایین از عرش کبریاییش و تو هیجانم سهیم می شه
دلم می خواد پا بکوبم و بچرخم، بچرخم و موهامو پریشون کنم
و با خدا یکی بشم... برم به اصلم اصن... نور شم... گم شم
هیشوخ درویش نبودم اما
نوای دف کاری می کنه باهام که می تونم بی خود شده از خویش بشم و
پا شم سماع کنم ... یا علی
یه وختایی حالت، حال معنویت اونقده خوبه
و اونقده تو اوجی که شاید خعلی از تو مومن مذهبی ترهاش این حالو هیشوخ تجربه نکنن
می دونی نزدیکی به اون جان لایتناهی
می دونی خودت توی خودت قسمتی از اونی
یه ذره از نورشی… شایدم بازتابشی
می دونی… وای می دونی چقده همه چی بی اهمیته
وختی از بالا می بینی
مث سر و کله زدن مورچه هاس، زندگیمون بوخودا
من مذهبی نیستم
محجب نیستم
اهل نماز و روزه هم نیستم اما
حال الانم حال غریبیه… شایدم حال قریبیه!
می دونی! دین آدم، اعتقادش یه چیزیه بین خودشو خداش
اگه نیستم شکل تو!
قضاوتم نکن تو خلوتی که خعلی خصوصیه
و حکم صادر نکن برام وختی نمی دونی حال من چه حالیه
دیشب یه فیلم دیدم، پیرزنه داشت در مورد شوعر مرحومش می گفت:
«یه وختایی فک می کردم چطوری تونستم باهاش ازدواج کنم! چه طوری تحملش می کنم گاهی!!!...اما همین که سرمو می ذاشتم رو سینه ش آرووم می گرفتم، می دیدم ضربان قلبم با ضربان قلبش هماهنگه… انگاری که ما واسه هم ساخته شدیم!… بعد فک کردم چقدر واسه خدا خاص بودم که اونو برای من، فقط برای من خلق کرده!… چیزی که نصیب هر کسی نمی شه!… پ خدا چقدر دوستم داشته! ... بعد از مرگش دیگه ضربان قلبم منظم نشد... الان تنها آرزوم اینه که بمیرم و به شوهرم بپیوندم!»
همینه… اونا که حال عاشقی رو تجربه کردن می فهمن که چقدر این جمله ها درسته!
هی می گم: «منم همینطور… منم… منم همینطور»
می دونی… اونقده در مقابل ابراز احساساتت گاهی کلمه کم میارم که می شم یه آدم الکن!
گاهی حرف توی دلمو از زبون تو می شنوم، اونوخ اگه منم همونو بگم می شه مث طوطی،… یا مث داد زدن تو کوه… می شم بازتاب صدات… اونوخ شاید فک کنی احساسم از تو کمتره! اما نه عزیزم… فقط کلمه هام از تو کمتره تو بیان حالم
می گن به خروس لاری خون می دن بخوره تا وحشی شه!
با این حساب خروس لاری می تونه یه مدل ومپایر باشه، نه؟
تازه شاید گری اولد من هم یه گونه جهش یافته خروس لاری باشه! بهش می گن: گری لاری یا اولد من قوقولی
حوصله من در رفته!
قد: ۱۵۸ سانتیمتر
رنگ چشم و مو: مشکی
اندکی خودسر در عین حال منااااااسب
بی زحمت دیدینش، فوری غل و زنجیرش کنین
چون به محض اینکه فرصتو غنیمت بدونه بازم در می ره!
گفته باشم