Friday, April 27, 2012

حقیقت و واقعیت

حقیقت چیه؟
واقعیت کجاس؟
چیزی که واضح و مبرهنه اینه که
من الان حقیقتن حوصله م سر رفته
و سر رفتنشم واقعیه!

بودن یا نبودن؟

بودن یا نبودن؟
مسئله من یکی این نیس الان!
پاشم برم یه بستنی بخورم
عوض این خزعبلات!

۳۵سالگی

۳۵ سالگی ینی میانه بودن
میانه ی راه شاید
نه اینوری، نه اونوری
ولی راستش منو ناخواسته به میانه ی راه هل دادن
صدف درونم هنو
بالای درخت نشسته و
داره شیشکی می بنده به ریش این دنیا
هه…
همینم که هستم

دوران جنگ

دوران جنگ با همه بدبختیاش یه حسن داشت… آدما بهم نزدیکتر بودن
اصن تو زمون بمبارونا فامیل یه جا جمع می شدن که اگه بمبی چیزی بزنه همه با هم برن اون دنیا تا درد فراق براشون نمونه
یه روز آفتابی اگه بود، همه بساط جمع می کردن محض پیک نیک کنون( وسط یه عالم بدبختی و جنس کوپنی و اینا)… با پسر دایی ها، دختر خاله و عمه و عمو بزرگ شدیم اما بعد از اون فقط سالی یه بار پیر شدناشونو دیدیم! وختی که دیگه جنگ نبود و مث الان همه چی گل و بلبل بود…هه

سولاخ دعا

اینکه می گن طرف راه سولاخ دعا رو گیر آورده، منظور کدوم سولاخیه
خو آدمو روشن کنین، مام بریم دعا کنیم، یه وخ دیدی مستجاب شد! والاااا

افراط

افراط در هیچ چیزی فضیلت نیس!.. حتی در مردم داری
(رساله الصدف الدلبرالدوله دیلمی)

دورم نکن

منو از خودم دور نکن
اگه پایه یی!
تو بیا نزدیکتر

دورم نکن

اراده کن

اراده کردن چیز عجیب غریبیه
اینکه یکی اراده کنه بعد از ۱۵،۱۶سال که از گرفتن لیسانسش گذشته، بشینه بکوب درس بخونه تا فوق قبول شه ( مث آبجی بزرگه ما)
اینکه یکی اراده کنه از چیزایی که لذت می بره صرف نظر کنه واسه سلامتیش( مث رژیم گرفتن غریبه)
اینکه آدم اراده کنه کاری رو شروع کنه
رابطه ای رو شکل بده
عاشق بشه
بره جلو
اصن اراده کنه جفت پا بپره وسط ترساش
وسط چیزایی که ازشون فراریه
بعد می بینه که ترسا چه خنده دار بودن
درواقع آدم از خودِ ترسه که می ترسه، نه از عامل ترس
اراده کردن چیز عجیب غریبیه

خط عابر پیاده

تازگیا دارم تمرین می کنم از رو خط عابر پیاده رد شم
نه به خاطر اصرار غریبه به رعایت قوانین!
بیشتر به خاطر اینکه این افراد قبیله مااو مااو که تازگیا یاد گرفتن
غیر از شترمرغ سواری، پشت رل هم بشینن
اگه زدن به ما و دخلمونو آوردن
اقلکن خونواده مون زبونشون دراز باشه واسه گرفتن دیه ما!
تا بتونن بعد از ما با دیه مون راحت زندگی کنن
والاااا

کسی رو تغییر ندین

کسی رو تغییر ندین
اگه دوسش دارین هرگز اینکارو باهاش نکنین
کاری نکنین تو خلوتش دچار خوددرگیری بشه که این کیه من تو کالبدشم!
بذارین اگه بناس تغییر کنه، خودش به مرور تغییر کنه
نه بخاطر شوما
چون اونوخ ممکنه شوما رو نبخشه که خودشو از خودش دور کردین
خلوتشو ازش گرفتین!
تو رو خدا، هیچ کسی رو تغییر ندین
(حتی شده واسه صوابش)
فقط کنار بیاین باهاش و تغییراتی که ممکنه به مرور بکنه
اگه واقعن عاشقشین
بپذیرینش هر کوفتی که هس

عاشقی بابا جون!

هر وخت بعد از شیش، هفت ماه دوستی
بعد از قرارتون خواست برسونتتون خونه
به ساعت نکشیده هردوتا غمباد گرفتین از دلتنگی
بدونین کار دیگه از دستتون خارجه!
عاشقی بابا... مقاومت الکی نکن!

عاشقی بابا جون!

هر وخت احساس تعلق و تعهد کنین به کسی و
پا ندین به یکی دیگه (حتی توی خواب)
آخ خ خ ... بدونین کار از دستتون خارجه دیگه!
معشوقتون چنان عمیق رفته تو زوایای روحتون که حتی خودتونم بهش دسترسی ندارین!

چاقا خعلی هم خوبن!

این دوخدر نازکا هستن، نی قلیون، پاها در حد چوب کبریت! موندم چرا اینقده کله هاشونو بزرگ درس می کنن، دو طبقه حتی! فک نمی کنن با کله گنده و پاهای باریک از دور شبیه آبنبات چوبی می شن!!؟
به قول مادر بزرگم دوخدر باس یه پره گوشت داشته باشه!
پ.ن. من که فک می کنم ۲،۳ پره هم اوکی باشه… حالا چون شومایی، چهار، پنج پره هم عیب نداره :)))

چاقا خعلی هم خوبن!

یه نیگا به تاریخ بنداز! می گم بنداز بوگو چش!
نقاشیای دوره رنسانس و حتی بعدش، اون نقاشی لختیا منظورمه! زنا همه چاق بودن
اصن چرا مملکت این اجنبیا!! عکس زنای ناصرالدین شاهو دیدی؟
همه زنا چاق سیبیلو… حالا از سیبیل خانوم که فاکتور بگیریم، چاقی معیار زیبایی بوده به قرعان!
از کی تهاجم فرهنگی ؟ هان؟
چشاتونو باس با وایتکس بشورین! با آب خالی جواب نمی ده

(ستاد حمایت از چاقالوهای عزیز)

چاقا خعلی هم خوبن!

برند، برند، برند اینه؟!ت ت ت ت ت ت ت(شیشکی)
خاک تو سر اون برندی که واسه چاقا لباس نداره
وختی نصف بیشتر جمعیت دنیا چاقن!
باس یه فکری کرد( اسمایلی ۱۰۰دفانه متفکر طور)

حرف نزن، عمل کن

بنظرم هر تصمیمی که می گیری فوری اجراش کن... هی حرفشو نزن
افسرده ای؟ به نظرت زندگی پوچه؟ انگیزه ادامه حیات نداری؟ می خوای خودتو بکشی؟ بکش پ!
بدو.... اصن تردیدم نکن... بکش و خلاص.... اصن درس نیس آدم حرفشو بزنه، عمل نکنه!
یا بکش خودتو، ما رو راحت کن از چس ناله چن ساله ت... یا بیا من این خیرو در حقت بکنم، یه جماعتی رو از دستت راحت کنم! (اسمایلی خبیث)

شیر یا خط

هر وخت بین دوتا تصمیم، گیر می کنم، غریبه می گه: « شیر یا خط بندازم؟»
می گم: « آره»
همین که سکه رو می خواد بندازه، ازم می پرسه: « دوس داری شیر بیاد یا خط؟ زود باش بگو»
منم سریع می گم… بعد سکه رو میذاره تو جیبشو می گه: « همون کاری رو بکن که دلت می گه»
اینجوری شیر و خط میندازم تو سرنوشتم با تو، غریبه! می دونم که دلم باهاته!

آگهی

کسی آدم فنی سراغ نداره؟
ما مخمون نشتی کرده
فکرامون داره هرز می ره!
حیفه ها! از ما گفتن :)
داریوس جد برگ رو یادتونه؟!
هیچی... کاریش نداشتم!
فقط خواستم بگم صدای حسین فراهانی چقده خوب بود! :))))


امروز دو تا لپ دیدم، یه بچه وسطش بود!

بالا و پایین

اونقده تو زندگیم بالا و پایین داشته م
که ترجیح می دم همین وسطا وایسم! نه به بالا امیدوار، نه نا امید از پایین رفتن
همین وسطا وایساده م تا ببینم اینبار برام چی می خوای! شکر
خدایا، خعلی عرز می خوام مزاحم اوقات شریفت شدماااا
خواستم بدونم شوما هم جمعه ها تعطیلین آیا؟ که آب و جارو رو قطع می کنین، می شینین استراحت می کنین، بعد همچین که ما باس بریم سر کار، شیلنگ آبو رو سر ما واز می کنین؟!
با تچکر از پاسخ شوما!

پ.ن. بارون وختی قشنگه که آدم تو خونه ش باشه! تازه اون موقع هم آفتاب خعلی هم بی تره! والااا

بهشت من

بهشت واسه من جائیه که رودخونه های نوتلا داشته باشه، نه عسل!
فرشته ها راه به راه بستنی شکلات تلخ سرو کنن!
بابی سانز هم حتمی باس شعبه داشته باشه اونجا!
باس بشه تو بهشت رو ابرای پنبه ای لم داد و
دو سه تا فرشته بیان خوووب مشت و مالت بدن… ( دستشون طلا، این تو کتف من بد جور درد گرفته)
بعد اگه فرشته مهربون سیندرلا بیاد بگه اگه فلان کارو کنی، آرزوتو برآورده می کنم، بهش بیلاخ بدیم و بگیم: «زرشک، خود خدا بغل گوشمه، تو رو می خوام چیکار؟!… برو بچررر»
دیگه دیگه،…. خدا از عرش کبریاییش بیاد پایین دوتایی با هم منچ بازی کنیم!
بهشت باس پر از درخت باشه، رنگی رنگی
میوه درختا هم می تونه همه چی باشه، از اسپشیال کی شکلاتی تا بیسکوئیت نگرو و شکلات میلکای دسر (هیشکی هم چاق نشه، جوش نزنه)
بارونم نیاد بی زحمت! می تونه عوض بارون شیر کاکائو بیاد یا شایدم کوکا کولا( دندونا هم خراب نشه)، یا چای لاته لیپتون اصن… به به
هر شب هم کنسرت باشه، لایو!
هایده و مستی و ویگن و … حتی آقامون مایکل جکسون
بعد بلیطشم مفتی باشه، لژ نشین هم نداریم!
بهشت جائیه که یه گوشه ش تخت بزنن
غریبه روش نشسته باشه و بگه: « زن… بیا قلیون هلو نعناع»
ما هم بپریم بغلشو.....( سانسورم نداشته باشیم:)))
اصن بهشت جائیه که غریبه باشه
روشنه؟

راههای مبارزه

واسه مبارزه با کسی که تواناییهاتو نمی بینه، یا باس با داد و هوار و گریه توانایی هاتو بکنی تو حلقش(که البت نمی ره)، یا باس میدونو خالی کنی و بذاری بری با دلخوری، یا باس حواله ش بدی به تخم چپ غریبه و تمام داداشای مجازیت و تمام تلاشتو بکنی تا موفق تر و کامل تر از الانت بشی، تا بعدن عین بز پشیمون بشه که ندید گرفتت!... اوهوم

ریتم یا محتوا؟

به نظرم خعلی وختا ریتم از محتوا هم بی تره! همینکه یه آهنگو بتونی با سوت بزنی یا ریتمشو با دهن بزنی کلی هم هنر کردی! کلمه ها دست و پا گیرن! بماند که حافظه ما هم در حد پشم! :)))
یا اگه یه کم با استعداد باشی بتونی سریع یه کلماتی رو جایگزین کلمات شعر آهنگ کنی!
باور کن خعلیا نمی فهمن! چون ریتم مهم تره از محتواس!... انصافن خعلی از محتواها، همون بهتر که تو یاد نمونن!

چس کلاس

هر وخت می خوایین واسه یکی ادعای فضل کنین و چس کلاس بذارین، یه تحقیق سر دستی بکنین که طرفتون هیچی از اون مقوله حالیش نباشه تا بعدن نرینه بهتون:)))

کتابای فارسی رو باس بازنویسی کنن

غریبه آمد
غریبه در باران آمد
غریبه با ۲۰۶ آمد:)))
(کتابای فارسی رو باس بازنویسی کنن... والا)

من و بابام


دیروز بابا رو فرستادم که بره آژانسی که صبحا ماشین می گیرم ازش، بقیه پولمو که راننده همراه نداشت بگیره! بابا هم رفته با بقیه پول من واسه خودش بستنی کیلویی وانیلی خریده ، ۲تا… جای من و بابام عوض شده… هه هه هه... راضیم ازش:)))

هوای عاشقی دارم

قابل توجه این رفقای چس ناله کن که پای نتای عاشقونه میان می نویسن:«گشتم نبود، نگرد نیست»
یا می نویسن که: « عشق مگه وجود داره؟» و هزاااااااااااار ….شر دیگه!
خدمتتون عارضم که بنده با ۳۵ سال سن دور و بر خودم آدم عاشق کم ندیدم! همین امروز خواستم با همکارم که از قضا دوست صمیمیمه برم خونه، شوهرش اومد دنبالش و منم سرشون هوار شدم… خدایی کیف می کنم از دیدنشون،… با اینکه الان ۴، ۵ سالی هس که ازدواج کردن و قبلشم ۴ سال با هم دوست بودن، شوهر هنوز که هنوزه دیوونه وار عاشق زنشه...براش گل می خره… وختی نیگاش می کنه، تو چشاش فقط اونه… براش آواز می خونه و دوستم پشت موهاشو نوازش می کنه و حظ می بره از شوهرش!… می دونین، زوجایی مث اینا هستن که باعث می شن آدم دلش هوای عاشقی کنه… این فقط یه نمونه شه!... بخوام از خواهر و شوهر خواهرم بگم که خودش یه کتابه!... اصن اگه بخوام از غریبه بگم... نمی گم البت!:)))
فقط همین که غریبه ما خعلی هم بهتره از همه شون…. بزن به تخته! :))

کاسه زندگی

آدم دنبال هرچی که بگرده، خدا میذاره تو کاسه ش!
شوما، افسرده ای؟ همش ناله می کنی؟ شکست عشقی خوردی؟ بفرما، یه کاسه بدبختی و بدگمانی و چس ناله روزی شوماس تا وختی آدم شی!
شوما چی؟ شادی، خوشی، امیدواری... عاشقی، دور و برت فقط زیباییا رو می بینی، بیا اینم کاسه زندگی شوما! بازتاب همه چیزایی که به دنیا ارائه کردی! برو حالشو ببر، نوش جون! :)))

من و آبجی بزرگه

من به حالت ولو و بی حوصله جلو تلویزیون: دلم واسه اون فیلمه تنگ شده!
آبجی بزرگه از یه ور دیگه ولو: کدوم فیلمه!
من: اسمش یادم نمیاد!
آبجی بزرگه: اسم بازیگرشو بگو؟
من: اِم...حال ندارم فک کنم!
آبجی بزرگه: توریست؟
من: آها... آره

پ.ن. واقعن بعضی وختا نیازی به توضیحات اضافه نیس وختی بی هیچ راهنمایی ای به جواب می رسی!… یه همچین خونواده باهوشی داریم ما:))))

هیچی رو تو زندگی بزرگ نکن

هر چی رو که ذهنی بزرگش کنی واسه خودت، عینی هم بزرگ می شه!
حالا می خواد جر و بحث با رفیقت، رئیست باشه یااااا حتی خوبیای یکی باشه!
لامصب همه چی تو مخمونه که تحقق پیدا می کنه والا این عالم هستی که همش مجازه!... ما هم تو دنیای مجازی می شیم مجاز اندر مجاز...هه

یکی بیاد منو ببره سر درس و مشخم پیاده کنه!
با تچکر

سرعت اتفاقا

گاهی باس بذاری سرعت اتفاقا تو رو با خودش ببره جلو… نترس! برو جلو… خدا اگه از امن نبودن راه مطمئن نبود که راهو هموار نمی کرد‪،‬ نمینداختت تو سرازیری که هی اوج بگیری، سرعت بگیری!… مث وختی که بچه بودیم و دوچرخه سواری می کردیم، وختی می رسیدیم به یه سرپایینی صاف و بی مانع، حتی دستمونو از فرمون بر می داشتیم تا دوچرخه خودش بره… چه کیفی داره که مطمئن باشی و بسپری!!
اما همینکه خودت عجله به خرج می دی تو ماجراهای زندگی، می شی مث این ساندویچای کف خیابون که فقط جلو رفتن اون ماجرا رو به تعویق میندازه… رهاش کن! همین

زبان فارسی رو پاس کنیم

خو راستشو بخوای عمو، اینجا دور هم جمع شدیم که همچی بفهمی نفهمی زبون فارسیمونو بذاریم تو حجره، درو روش قلف کنیم تا مطمئن باشیم خوووووب سیو می شه! حالیته؟ واسه شروع اول باس بری تو گود! میلو که برداری، زبون اجنبی از در زورخونه گت اوت می کنه ، همچی عینهو دانکی چهار نعل می ره تا هل!… یونو؟!، فرست یو ماست بی آندرستند وات یو وانت …. هوی عمو! حواست کوش؟ دیفیکالته بوگو استپ بای استپ بگم

فیلمای تکراری

من توانایی اینو دارم یه فیلمو که دوس دارم ۵۰۰۰ بار ببینم و خسته نشم!
کودک درونم (خعلی کودکانه و خوش باورانه) هر بار منتظر یه اتفاق جدیده توی فیلمای تکراری!
تو ذوقش نمی زنم… بازم می بینم و می بینم :))

آدمای تکراری


آدمای تکراری واسه خعلیا تکرار نشدنین!... بعله

Thursday, April 26, 2012

مادر

یه مادربزرگ داشتیم هر وخت می خواس نذر کنه، از یکی دیگه مایه میذاش… مثلن می گفت: « ننه، ۲۰۰۰۰۰تومن نذر کردم فلان کارت درس شه، خودت ببری بدی... من که درآمد ندارم!»
یا اینکه برامون نذر سفره ابولفضل می کرد تا خودمون بندازیم… خلاصه تا می گفت نذر کردم، چهار ستون بدنمون می لرزید( خدارحمتش کنه)… معمولنم نذراش می گرفت:)

مادر

مادر (مادر بزرگمو می گم) خدا بیامرز گوشاش سنگین بود، یه بار خان داداش که از دانشگاه اومده بود با خوشحالی کنارش نشست گفت: « مادر، ممتاز شدم»… مادر وا رفت، چشاش پشت عینک ته استکانیش شد اندازه نعلبکی و با لهجه غلیظ دامغانی گفت: « ای ی ی، نن جان! معتاد شدی؟!»
ینیاااا قیافه خان داداش دیدنی بود :)))

مادر

یه بار سفره ابولفض انداخته بودیم… از اون نذرای مادر بود… سفره پارچه ای سفید پهن بود و خان دایی که حواسش به لامپا بود و داشت با یکی حرف می زد، با کفش رفت تو سفره… تندی بیرونش کردیم از اتاق اما هر چه کردیم جای پا پاک نشد… مادر تا جای پا رو دید، نشست به گریه. جای پا رو به چشاش می کشید، بو می کرد و می بوسید، می گفت جای پای حضرت ابولفضله!… ای جان! نشد یا نخواستیم از تصورات روحانیش خارجش کنیم و بگیم واسه جا پای کثیف خان دایی ۲ ساعت اشک ریخته! :(

مادر

یه بارم رفته بودیم خونه مادر و عموم (مادر با عموم زندگی می کرد) دیدیم نشسته با دقت از پشت عینک ته استکانیش زل زده به تلویزیون و اخبار می بینه!... بهش گفتیم: « مادر، چه خبر؟!»
گفت: « اخبار می گه یکی اومده، قراره یکیایی رو ببینه! فردا هم می ره» :))
خدایی خبر از این گویاتر می خواستین؟! :))
خدا رحمتش کنه

مادر

یه بار آبجی بزرگه تو تعطیلیای تاسوآ عاشورا که لازم نبود سر کار بره، واسه خودش لاک قرمز زده بود... اومد که به مادر چایی تعارف کنه، مادر رو انگاری برق ۲۲۰ ولت گرفته باشه: « اینا چیه؟ دسته بیلای عمر»
حالا اینکه عمر اصن بیل داشته که تازه دسته بیلشم قرمز باشه جای بحث داره! :)
خدا رحمتش کنه

مادر

مادر همیشه یه شال می بست دور کمرش!
پرِ شالش همه چی پیدا می شد، از انواع قرص و دارو گرفته تا ناخنگیر و جوراب اضافه و آبنبات و نخودچی کیشمیش! اصن مادر با شال کمرش می تونس یه سفر دور دنیا بره و چیزی هم کم نیاره!
کاشکی لااقل شال کمرشو با خودش برده بود، تا خیالم تخت باشه :((

Friday, April 6, 2012

خعلیا یه پا آخوندن!

یه بارم به یکی که خعلی داشت واسه ما موعظه می کرد و خدا پیغمبر می کرد(در حالیکه می دونستم چه جور آدمیه)، گفتیم:
«واسه من جانماز آب نکش عزیز
وایسا تو آفتاب خشک شی از گرمای وجودش... هه»

امر به معروف و نهی از منکر

امر به معروف و نهی از منکر بر هیچ تنابنده ای تو دنیای مجازی واجب نیس و حتی طبق روایت در زمره گناهان کبیره س!

تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟

سه، چهار روز اول عید: همگی شاد و هپی
پنج تا ششم، هفتم عید: فشار عصبی، نقطه جوش، خونواده عصبی
هشتم تا دوازده عید: یکی به دو، دعوا، قهر، جنگ اعصاب
سیزده عید: خوشحال از تموم شدن تعطیلات نکبتی و دور همی اجباری

اینگونه تعطیلات عید خود را می گذرانیم هر ساله! عخ خ خ
بنظرم تعطیلات همون ۳،۴ روز باشه، بقیه شو پخش کنن تو طول سال! والاااا

فلسفه!

حقیقت چیه؟
واقعیت کجاس؟
چیزی که واضح و مبرهنه اینه که
من الان حقیقتن حوصله م سر رفته
و سر رفتنشم واقعیه!

فلسفه

بودن یا نبودن؟
مسئله من یکی این نیس الان!
پاشم برم یه بستنی بخورم
عوض این خزعبلات!

میانه

۳۵ سالگی ینی میانه بودن
میانه ی راه شاید
نه اینوری، نه اونوری
ولی راستش منو ناخواسته به میانه ی راه هل دادن
صدف درونم هنو
بالای درخت نشسته و
داره شیشکی می بنده به ریش این دنیا
هه…
همینم که هستم

جاده

به قول یه دوستی، وختی تنهایی و کسی رو نداری، هیشکی هم طرفت نمیاد و پا تو حریم تنهاییت نمیذاره!
به محض اینکه کسی وارد زندگیت می شه و دلت گیر می شه، انگاری بقیه فک می کنن جاده یه طرفه، حالا دو طرفه شده پ واسه ما هم شانسی هس لابد!!!
یه کلام، ختم کلام... این جاده هرچن دو طرفه شده، اما نه واسه شوما

Thursday, April 5, 2012

دور و نزدیک

دوران جنگ با همه بدبختیاش یه حسن داشت… آدما بهم نزدیکتر بودن
اصن تو زمون بمبارونا فامیل یه جا جمع می شدن که اگه بمبی چیزی بزنه همه با هم برن اون دنیا تا درد فراق براشون نمونه
یه روز آفتابی اگه بود، همه بساط جمع می کردن محض پیک نیک کنون( وسط یه عالم بدبختی و جنس کوپنی و اینا)… با پسر دایی ها، دختر خاله و عمه و عمو بزرگ شدیم اما بعد از اون فقط سالی یه بار پیر شدناشونو دیدیم! وختی که دیگه جنگ نبود و مث الان همه چی گل و بلبل بود…هه

سولاخ دعا

اینکه می گن طرف راه سولاخ دعا رو گیر آورده، منظور کدوم سولاخیه
خو آدمو روشن کنین، مام بریم دعا کنیم، یه وخ دیدی مستجاب شد! والاااا

دورم نکن

منو از خودم دور نکن
اگه پایه یی!
تو بیا نزدیکتر

خط عابر پیاده

تازگیا دارم تمرین می کنم از رو خط عابر پیاده رد شم
نه به خاطر اصرار غریبه به رعایت قوانین!
بیشتر به خاطر اینکه این افراد قبیله مااو مااو که تازگیا یاد گرفتن
غیر از شترمرغ سواری، پشت رل هم بشینن
اگه زدن به ما و دخلمونو آوردن
اقلکن خونواده مون زبونشون دراز باشه واسه گرفتن دیه ما!
تا بتونن بعد از ما با دیه مون راحت زندگی کنن
والاااا

کسی رو تغییر ندین

کسی رو تغییر ندین
اگه دوسش دارین هرگز اینکارو باهاش نکنین
کاری نکنین تو خلوتش دچار خوددرگیری بشه که این کیه من تو کالبدشم!
بذارین اگه بناس تغییر کنه، خودش به مرور تغییر کنه
نه بخاطر شوما
چون اونوخ ممکنه شوما رو نبخشه که خودشو از خودش دور کردین
خلوتشو ازش گرفتین!
تو رو خدا، هیچ کسی رو تغییر ندین
(حتی شده واسه صوابش)
فقط کنار بیاین باهاش و تغییراتی که ممکنه به مرور بکنه
اگه واقعن عاشقشین
بپذیرینش هر کوفتی که هس

کامل نیستم

من کامل نیستم
نمی خوام که باشم
چون
می خوام قطعه ای از تو باشم
با تو کامل شم
می فهمی؟

پ.ن. اگه یکی به خودی خود کامل باشه، دیگه دنبال قطعه گمشده ش نمی گرده که! می گرده؟!؟ ( با تاثیر از کتاب قطعه گمشده شل سیلور استاین)

دوس دخدر یا آسانسور؟

اینا که به دوس دخدرشون می گنGF
اونوخ تعدادشون بیشتر بشه می گن: 1,2,3,4؟
اونوخ اون علامت زنگه چی می شه؟ دوس دخدر خطری؟