Wednesday, November 30, 2011

دردم دم دستم نیس

درد دارم … درد
کاش می تونستم انگشت بذارم رو نقطه دردم
بگم الان چشمم درد می کنه
شیکمم درد می کنه
قلبم درد می کنه
کاش می شد منطقه دردو فشار بدم، بلکه آروم بگیره
کاش یه چیزایی توی آدم قابل دسترسی بود
دم دست بود اصن
مثلن روحمو در میاوردم و چروکاشو اتو می زدم
خرده های دلمو از زیر میز جمع می کردم و
باهاش یه کلاژ عاشقونه می ساختم
اشکامو می چکوندم توی کاسه و
واسه بدرغه ت می پاشیدم پشت سرت
کاش یه چیزایی توم
دم دستم بود الان

فانتزی

من با فانتزی هام زنده م اصن
ذهن فانتزی
روح فانتزی
کلام فانتزی
تخیل فانتزی و عشق فانتزی
عالیه
هیشوخ از سیگار خوشم نیومده اما
موقعی که چشاشو تنگ می کنه و
پک عمیق می زنه به سیگارش
انگار فکرش اون دور دوراس
حالت چشاش همون وخت

آخ خ خ
خدایی فرق داره، فرق داره
خعلی
یه گل رو بیش از حد آب بدی می گنده
خودت بیش از حد غذا بخوری، می ترکی
به خورشید بیش از حد نیگا کنی، کور می شی
اما
هر چقدر عشق بورزی و بگیری
سیرمونی نداره، لامصب
سیرمونی نداره!

دل برفی

شوق دویدن تو برفای دست نخورده
مث فتح کردن یه سرزمین بکره
مث اینکه فقط تویی و تو
و همون یه کف دست ملک تو
خودت فهمیدی که دل منم مث همین
یه گُله زمین برفیه
جای پاهات تا آخر عمر
واسم کافیه!
بخداااااا

Wednesday, November 23, 2011

هیچ نگو... امروز نگو

امروز از سختی راههای مغمور نگو
از گذرگاه بلند و دره دور نگو
از غم و غصه لحظه های منفور نگو
امروز نگو
امروز نگو

امروز که عاشق تو ام
هیچ نگو

جای گرم و نرم می خوام

دلم می خواد جام گرم و نرم باشه الان
اصن دلم یه چرت مختصر می خواد با حالت پتو پیچ شده
عین ساندویچ
چطوره برم تو مایکرو ویو شرکت بشینم
هم می چرخه و این خودش کلی تفریحه
هم گرم و نرمه توش
هم یه چن دقیقه بگذره از سرخوشی
تشریفمو می برم اون دنیا
:)))))

Tuesday, November 22, 2011

عینک نور

تو تاریکی
وختی پشت فرمونی
چقده مستطیل نوری رو که
از آینه روی چشات می افته دوس دارم
مث عینک می مونه :)))
می دونه کجا رو روشن کنه لامصب!
تا معنای نگاهت
تو تاریکیا گم نشه

دلم کور بود

چه جوری می شه که
یکی همیشه بوده
همیشه توی نتات، توی فکرت حضور داشته
همیشه جلوی چشمت بوده حتی
ولی توی چیزخل، تموم این سال ها منتظرش بودی
که از راه برسه یه وختی
عصای سفید بدم خدمت دلتون آیا؟

پ.ن. با خودم بودما!

پدر، مادرااا

آدم و حوا خوشبخت بودن خدائیش
که اگه سیب طبق سنبل ها نماد عشق و محبت باشه
از بهشت خدا هم به خاطرش گذشتن
عاشق شدن و تموم... دیگه هیچی مهم نبود
و کلی وابستگی ها و نباید ها و نکن ها
نبود براشون… خواستن و رفتن
اونوخ شدن پدر مادرایی که واسه بچه هاشون
کلی وابستگی ها، نباید ها و نکن ها رو تعریف کردن

(خدا سایه پدر مادرا رو از سرمون کم نکنه هیشوخ… ناشکر نیستم)

اولین بوسه هامون

اون لحظه ای که گم شدیم
تو جاده ی پیچ و واپیچ عاشقی
پنهونمون کرد از چشمای نامحرمون
با حریری از مه و بارون
تا خلوتی باشه
واسه بوسه هامون
آخ... اولین بوسه هامون

ما داریم با هم حرف می زنیم

چه خوبه ما حرف می زنیم اینجا
حرفایی که خودمون می فهمیم معنیشونو
و هیشکی این وسط نمی فهمه که
ما داریم با هم حرف می زنیم
لابلای معنای کلمه ها

سکوت عاشقونه

هیچی اندازه سکوت بین عاشق و معشوق
پر از حرف نگفته نیس
اصن چه نیازی به کلام
که زبانمون الکنه به وخت نیاز
روح زبان عشقه
و چشما
(آخ خ خ.... امان از چشمای همیشه مرطوب ماشی رنگش)
چشما دریچه روحن

بذارین خودش اسباب بازیشو پیدا کنه

اگه یه روزی بچه داشته باشم
غرق تو اسباب بازیای رنگ و وارنگ نمی کنمش
میزارم اسباب بازیاشو خودش پیدا کنه
مث خودم که بچگیام
ساعتها شاید با یه گیره لباس مشغول بازی بودم
جورابمو گره می زدم و می شد موش
می رفتم زیر میز ناهارخوری و می شد برام بهترین خونه کودکی
(بجای هر چی خونه چادریه که حتی خان داداش برام خریده بود)
می دونی چرا؟
چون خودم پیداش کرده بودم
چون خودم کشفش کرده بودم که یه گیره لباس می تونه یه سرباز کوچولو باشه
و این یه رازی بود بین من و همون گیره لباس
واسه همین خاص بود
و راستیتش بی نظیر بود

راضی نیستم از خودم :(((

همه یه روزایی دارن که هر کاری می کنن
هیچ جوره از ریخت خودشون راضی نمی شن
اما نمی دونم چرا دقیقن همون روزا
توجهات زیادی از اینور و اونور می بینن!!!
چرا واقعن؟

یه چیزایی فراتره

وختی کم حرف می شم
بدونین یه اتفاقاتی توم داره می افته که فرای گفتنه
فرای گفتنه
فراتر حتی

همه چی عالیه.. سخت نگیر

هیشه تو سختیا و محدودیتاس
که چیزای فوق العاده خلق می شه

طرحی نو دراندازیم

بالای پل بودیم و
بارون ریز ریز مث گَردی سبک
می پاشید رو صورتامون
از اون بالا چراغای ماشینا تو ترافیک کنار آتیش سیگارت
خوشگل بنظر می رسید
انگار داشتی یکی از چراغا رو دود می کردی
و چه اهمیت داشت که توی تک تک اون ماشینا
چه خبر بود
اینکه کی عصبانی بود، کی خسته و بی حوصله از ترافیک
کی در حال بگو بخند و عشق ورزی حتی
ما بالای سرشون بودیم
تو آغوش هم
غرق در هم
اهلی هم
آره حسی خدایی
می تونستیم حتی اشاره کنیم و
به قولی: طرحی نو دراندازیم
ما قسمتی از خودش بودیم
یا شایدم خود خودش بودیم
شکر

هر کوفتی هم که باشم خودمم

من همونجوری که حرف می زنم زندگی می کنم، شعارم نمی دم
اگه رمانتیک می شم و شعر می گم
اگه یه وخ لات می شم و یقه یکی رو می گیرم
اگه نامه های سلام غریبه رو می نویسم
اگه اخلاقم تو روزای بارونی عن مرغی می شه
اگه گاهی چیزشر می گم می خندم
اگه می رم کلاس رقص عربی و میام جار می زنم و دوزار برام مهم نیس کی چی فک کنه
اگه گاهی حرف فلسفی اعتقادی می زنم
همینی س که هس
هر کوفتی هم که باشم
راضیم از خودم :)))))

Friday, November 18, 2011

شفاف شدم خعلی

بعضی اوقات احساس می کنم خعلی شفاف شدم
اونقد شفاف که می شه اونورمو دید
می شه گلدون گل نرگس پشت سرمو
از تو قفسه سینه م نیگا کرد حتی
می شه دست دراز کرد و از توی شیکمم
یه سیب سرخ از تو کاسه روی میز برداشت
بعضی اوقات سبک می شم
خعلی سبک
وختی بی واهمه می شنوم چیزی رو که می خوام بشنوم
وختی بی ترس و تردید به زبون میارم،
چیزی رو که می خوام به زبون بیارم…

الان شفاف شدم و سبک
مث یه روح، مث بادکنک گازی حتی
دارم می رم بالا، بالاتر
فقط نخمو نگه دار، نذار برم و گم شم بی تو!

روزای خرمالویی من

روزای خرمالویی منه این روزا
مث توپکای آتیش سر درختا لای برفا
خو درسته که وختی خرمالو می خوری
آخرش دهنت گس می شه، تلخ می شه
اما کیه که پشیمون شه از خوردنش؟ هان؟
وختی اینقده خوشمزه و خاطره انگیزه
اصن بذا هر چی می خواد بشه ،بشه
خوشحالم الان واسه روزای خرمالوییم
خوشحالم و راضی
خعلی بیشتر از همیشه
خدایا شکرت

مادر به این می گن اصن :))) راضیم ازش

الان مامان و آبجی بزرگه دارن یه فیلم می بینن که توش شخصیت بدا، یه زن بیچاره ای رو گروگان گرفتن
یکی میاد و شخصیت بده رو با تیر می زنه
مامانم با خوشحالی: آخی، خوبش شد... پدسگِ بِچ!!!
تهاجم فرهنگی از همین جاها شروع می شه ها... نذارین پدر مادرا پای برنامه های مبتذل ماهواره بشینن :))))

کنترل از راه دور هوا فضا

بهتره هوا تکلیف ما رو روشن کنه
پریروز باس با پالتو پوست می رفتیم سر کار
دیروز ژاکت هم گرم بود
امروز که کلن باس با بیکینی بریم بیرون
فردا رو نمی دونم، شاید دوباره برف بیاد
(اینم شد وضع؟ خدا چرا تصمیم نمی گیره چه فصلیه… فک کنم خودش رفته دس به آب، یه بچه فرشته شیطون نشسته جاش، داره با دکمه های آب و هوا بازی می کنه و ذوق کرده چیزخلایی مث ما گیر آورده)

Tuesday, November 15, 2011

برف میاد... برف

برف میاد
برف
نه بیرون پنجره
همش توی فکرمه
پرکای برف
تیکه تیکه
دونه دونه
از تو مخم
میریزن تو حلقم اصن
خنکه اما گلومو درد میاره
یکی می گفت دردش مازوخیستیه
می دونی درده اما دوسش داری درده رو
واسه همینه که می ذارم بباره
بذا بباره
فقط کاش چشام بخار نگرفته بود
تا می دیدی که توم چه کولاکیه

چیز شرهای صبح جمعه

چایی باس لیوانی باشه
پنیر باس تبریز باشه
باقالی پلو چرب باشه
فیلم باس تخمی باشه
تخمه هم باس کدو باشه
جمعه باس خواب باشه
نه که ۷صبح بیدار باشه
رفیق باس چاق باشه
قلیون باس چاق باشه
‫.‬
‫.‬
‫.‬
همینی س که هس
وختی روز جمعه ۷ صبح بیدار می شم
انتظار حرف حسابی ازم نداشته باشین
‫.‬
‫.‬
‫.‬
اصن
شعر باس چیز شر باشه!

لب دیوار دنیا

نشسته بودیم لب دیوار
دنیا زیر پامون بود
کاجای خوابیده زیر لحاف برفا
که هر از گاهی کله هاشونو می تکوندن و
برفا رو می پاشوندن اینور اونور
بعدم شهر و همه مردم شهر
اینقدر نزدیک…. درست زیر پاهامون
آره، من و تو نشسته بودیم لب دیوار دنیا اصن
پاهامونو تکون می دادیم و
دلامون با هم سوت میزدن
آهنگ سریال از سرزمین شمالی رو
و خیالاتمون عین حبابای صابون
پر بودن دور و برمون
خواب بود اینا؟!؟
کجاش واقعی بود، کجاش خیال
یه دفه حباب خیال تو
ترکید تو صورتم
می خندی عزیز؟

هیچی نیستیم... هیچی

وختی از بالا، پایینو نیگاه می کنی
می بینی دنیا و آدماش چقده کوچیکن
درداشون، شادیاشون
دغدغه ها و نگرانیاشون
وختی بازم از بالاتر نیگا کنی
می بینی خودتم مث بقیه،
قد کون مورچه هم نیستی

در مونده

سخته آدم وسط راه بمونه
نه بتونه بره بالا، نه برگرده پایین
بی تصمیمی بدتر از تصمیم غلطه

بالا نیستی

گاهی باس بری بالا تا بفهمی بالا نیستی

بی لیاقت

خو من یه روز در میون با روغن زیتون ماساژت می دم
شامپوهای گرون گرون به پات می ریزم
ماسک ویتامینه میذارم نیم ساعت روت
دو ماه یه بار یه کم از قدت کوتاه می کنم، جون بگیری
اسپری آب رسان خداد تومن می پاچم بهت
الان خودت بوگو لامصب
جواب زحمتای من این گوله علف وز کرده س روی کله م؟!؟
عخ خ خ خ خ
‫(‬هر چند که من همه جوره خوشگلم اصن… اسمایلی دلداری دهنده به خود) :((((

حسادت

هیشوخ شوخی شوخی هم که شده، حس حسادت رو توی یه دختر- با تعریف از یه دختر دیگه- بیدار نکنین… چون خعلی جدی جدی چنان بی اعتمادی رو تو اون دختر بوجود میارین که سال ها باس وخت صرف کنین درستش کنین! چه کاریه خو؟!

شهر برعکس

وختی شبا به آسمون نیگا می کنم، ستاره ها مث چراغای یه شهر برعکسن!
خدائيش شاید آسمون یه دنیای دیگه س و ما داریم فقط روشنی چراغاشونو می بینیم
شایدم آسمون آینه س و ستاره ها بازتاب شهرمونه…هوم؟

Thursday, November 10, 2011

شبای صورتی برفی

برف میاد
برف
نه بیرون پنجره
همش توی فکرمه
پرکای برف
تیکه تیکه
دونه دونه
از تو مخم
میریزن تو حلقم اصن
خنکه اما گلومو درد میاره
یکی می گفت دردش مازوخیستیه
می دونی درده اما دوسش داری درده رو
واسه همینه که می ذارم بباره
بذا بباره
فقط کاش چشام بخار نگرفته بود
تا می دیدی که توم چه کولاکیه