به هوای پیدا کردن روان نویسم رفتم زیر میز ناهار خوری! یاد بچگیام افتادم،… هیچ خونه چادری ای جای فضای دنج و مرموز زیر میز ناهارخوری رو واسم نمی گرفت! شاید چون اینجا خونه کشف شده خودم بود، نه یه خونه حاضر آماده… شاید چون می تونستم توش خیالپردازی کنم و واسه هر جاییش یه معنی پیدا کنم مثلن نشیمنگاه صندلیا مث طاقچه های خونه م بودن .. شایدم تخت خواب عروسکام بودن، حتی آشپزخونه… ترنج آبی فرش مث حوض بود که ظرفامو توش می شستم، گاهی هم سر وتن بچه هامو… نور از لای رو میزی میومد اون زیر و سایه روشن خوشگلی درس می کرد و…
صدای مامان: صدف چرا نمیای از زیر میز بیرون، یه ربعه رفتی اون زیر دنبال چی می گردی؟
کلن یادم رفته بود دنبال چی می گشتم! شاید دنبال بچگیم!
صدای مامان: صدف چرا نمیای از زیر میز بیرون، یه ربعه رفتی اون زیر دنبال چی می گردی؟
کلن یادم رفته بود دنبال چی می گشتم! شاید دنبال بچگیم!
به به صدف خانم
ReplyDeleteچه خرسند شدم ديدم اينجا هم قلم مي زني ،چه عكس نازي گذاشتي دوست جونم . هرچي گذاشتي رو مي خوام بشينم بخونم .سميرا
سلام سمیرا جونم... والا گیج شدم... من سه تا سمیرا تو فرندای فیس بوکم دارم... هرچی هم تو ربلاگت گشتم معلوم نشد کدومشونی! عکساتم همش ارور داده، باز نمی شه... خلاصه هر سه برام عزیزن! ولی خودت بگو کدومی عزیز؟
ReplyDeleteمن سميرا امانتم . كلاس زبان سفير.:))))
ReplyDelete