رفتم بالای تپه… رفتم اون بالا و به پائین نگاه نکردم… صورتم رو به آسمون بود. چشمامو بستم. باد توی موهام می پیچید یا موهام بود که تصمیم به رقصیدن با باد گرفته بود… موهایی جاری با بوی باد… تازه و شبنم زده … ریشه هام توی زمین فرو رفتن… یه چیزی توی بدنم جاری بود… یه انرژی که تا نوک انگشتامو قلقلک می داد… به قهقهه خندیدم و با شادی دستامو رو به آسمان گرفتم… انگشتام، شاخه هایی بلند شدن… سبز شدم، پر از برگ و شکوفه… دامن پر گلم روی زمین کشیده می شد...
موندم روی تپه ها، بغل دست آسمون، واسه همیشه… سال ها آمدن و رفتن… دخترا هر روز دلای عاشقشونو به انگشتانم دخیل بستن… و هیشکی نفهمید این درخت همیشه سبز روزگاری دختری عاشق بود… دختری سرکش که بالاخره دلش یه جا قرار گرفت.
No comments:
Post a Comment