در حریم چهره ای چون ماه
پوشش لبخندی پنهانی
قلب چون سنگ مرا دزدید
در خیال فکر تو در راه
تنم چون پوششی از کاه
بدست تندبادی آسمان افروز
زهم افتاد و واپس زد
و من راهی فکر تو
ز هم بگسستم و رفتم
رفتم... چرا که فکر تو در من
فراسوی نگاهم بود
رفتم از آن پس هر شب و هر شب
به حاجت خواهی قلبی
که من را شعله سر می کرد
تو در من آتشی بودی
که جسمم معبد تنها نگاهت بود
بیا پائین ز فرق آسمان و بر من خاکی
میان آب و باد و آتش و فریاد
ز لبخندت،
عشقی نو، روانی تازه و روحی دگرباره عطا فرما
تبريك بمناسبت تاسيس وبلاگت
ReplyDeleteمرسی فالن ایر پلین
ReplyDeleteخیلی خیلی دیر دارم جواب می دم، چون کلن من وبلاگ نویسی رو تازه شروع کردم و تا امروز که یکی از دوستان ازم پرسید چرا جواب کامنتشو تو وبلاگم ندادم، مانتای وبلاگمو ندیده بودم! ببخشین تو رو به ابولفض
بازم ممنون از اینکه به وبلاگم سر زدی
بوس تو روحت
صدف