Wednesday, August 31, 2011

با من برقص

یک، دو، سه
دو قدم جلو، یکی عقب
ضرباهنگ قدمهایم را با تو هماهنگ می کنم
چهار، پنج، شش
یک چرخ، یک کشش
ضرباهنگ دلم پیش تر با تو هماهنگ شده بود
پس چه نیاز به شمردن گام
چرا که دلم گامهایم را نگه می دارد

Tuesday, August 30, 2011

برو

اونی که می خواد بره بذار بره
یه کاسه آب هم بریز پشت سرش
اما اگه یه روز برگشت اینو یادت نره
آدمی که یه بار رفت بازم می ره

Thursday, August 25, 2011

تنها تو

در حریم چهره ای چون ماه
پوشش لبخندی پنهانی
قلب چون سنگ مرا دزدید
در خیال فکر تو در راه
تنم چون پوششی از کاه
بدست تندبادی آسمان افروز
زهم افتاد و واپس زد
و من راهی فکر تو
ز هم بگسستم و رفتم
رفتم... چرا که فکر تو در من
فراسوی نگاهم بود

رفتم از آن پس هر شب و هر شب
به حاجت خواهی قلبی
که من را شعله سر می کرد
تو در من آتشی بودی
که جسمم معبد تنها نگاهت بود

بیا پائین ز فرق آسمان و بر من خاکی
میان آب و باد و آتش و فریاد
ز لبخندت،
عشقی نو، روانی تازه و روحی دگرباره عطا فرما

قاصدک

قاصدک ها عمرشان کوتاه و بی همتاست
زندگیشان یک نفس عشق است، بهارانه
در تولدها، بلوغ پرپر سرها
تنی ترد و نازک ها
زندگیشان یک نفس عشق است، بهارانه
کجا دیدی که عاشق روزگارش را
کلاه آرزویش را
چتر خواب هایش را
به دامان غرور یار اندازد
و خود بی توشه و تنها
بماند بر خالی این سنگها بر جا
و معشوق بلا دیده
به دنبال هوای دل
بوزد تا دل صد تپه ای دیگر
به دنبال دل صد عاشقی دیگر

طوفان

از خفا، شب پیکری آمد برون
گوژپشتی در کمین تند باد
ای غریبان بگذرید زین راه سخت
پیکر من همچو طوفان منحنی ست

کسوف

اگه کمرنگ شده حضورم
نه تقصیر منه، نه تو
من مث یه قرص ماه 
روشنائیمو از تو می گیرم، خورشید
اما این روزا انگار
سایه من افتاده روی تو
حالا من نور از کجا بگیرم؟
...
شاید نباس اینقده جلوی چشمت باشم

خدایا شکرت!

وختی تصادف می کنی، می گن برو خدا رو شکر کن که نمردی!
وختی تنها موندی،  می گن برو خدا رو شکر کن که هیشکی نیس رو مخت باشه!
وختی دزد کیفتو می زنه. می گن برو خدا رو شکر کن که فقط کیفتو زده، چاقو بهت نزده!
وختی عشقت بعد از یه سال و نیم ولت می کنه، می گن برو خدا رو شکر کن که الان این اتفاق افتاده نه چن سال دیگه!
وختی زیر بار قرض و قوله داری داغون می شی، می گن برو خدا رو شکر کن که کار و درآمد داری و می تونی از پسش برآی!
وختی طلاق می گیری، می گن برو خدا رو شکر کن که بچه نداری!
خلاصه که همیشه یه بدبختی بزرگتری هس که بخاطر اتفاق نیفتادنش شاکر باشیم
خدایا شکرت!

نیمکت

اگه فقط سرت رو می چرخوندی
شاید منو می دیدی
که سالهاس با تو
روی این نیمکت نشسته م
تو نگاهت اون دور دوراس
تو آرزوی یکی که از راه برسه یه روزی
منم اینجا کنارت
تو آرزوی اینکه فقط یه بار
ازم بپرسی: ساعت چنده؟
تا بدونم که تموم این سالها
حضورمو حس کرده ی

من و بچگیم!

به هوای پیدا کردن روان نویسم رفتم زیر میز ناهار خوری! یاد بچگیام افتادم،… هیچ خونه چادری ای جای فضای دنج و مرموز زیر میز ناهارخوری رو واسم نمی گرفت! شاید چون اینجا خونه کشف شده خودم بود، نه یه خونه حاضر آماده… شاید چون می تونستم توش خیالپردازی کنم و واسه هر جاییش یه معنی پیدا کنم مثلن نشیمنگاه صندلیا مث طاقچه های خونه م بودن .. شایدم تخت خواب عروسکام بودن، حتی آشپزخونه… ترنج آبی فرش مث حوض بود که ظرفامو توش می شستم، گاهی هم سر وتن بچه هامو… نور از لای رو میزی میومد اون زیر و سایه روشن خوشگلی درس می کرد و…

صدای مامان: صدف چرا نمیای از زیر میز بیرون، یه ربعه رفتی اون زیر دنبال چی می گردی؟

کلن یادم رفته بود دنبال چی می گشتم! شاید دنبال بچگیم!

درختم

رفتم بالای تپه… رفتم اون بالا و به پائین نگاه نکردم… صورتم رو به آسمون بود. چشمامو بستم. باد توی موهام می پیچید یا موهام بود که تصمیم به رقصیدن با باد گرفته بود… موهایی جاری با بوی باد… تازه و شبنم زده … ریشه هام توی زمین فرو رفتن… یه چیزی توی بدنم جاری بود… یه انرژی که تا نوک انگشتامو قلقلک می داد… به قهقهه خندیدم و با شادی دستامو رو به آسمان گرفتم… انگشتام، شاخه هایی بلند شدن… سبز شدم، پر از برگ و شکوفه… دامن پر گلم روی زمین کشیده می شد...
موندم روی تپه ها، بغل دست آسمون، واسه همیشه… سال ها آمدن و رفتن… دخترا هر روز دلای عاشقشونو به انگشتانم دخیل بستن… و هیشکی نفهمید این درخت همیشه سبز روزگاری دختری عاشق بود… دختری سرکش که بالاخره دلش یه جا قرار گرفت.

مرد باس مرد باشه

مرد باس قتش بلن باشه
پوستشم برنزه باشه
باس راحت آدمو بلن کنه و
محکم ماچ کنه
باس صداش خوب باشه و
قهقهه ش دیوونه ت کنه
باس فیلم بشناسه
کتاب بخونه
موزیکم اگه نمی زنه، لا اقل حالیش باشه
باس تو فلسفه بازی اوستا باشه
اونقده سرهم کنه تا گوز پیچ شی و کم بیاری
باس توی لات دیوونه رو دوس داشته باشه
همینجور که هستی
...

مرد باس عاشقی بلت باشه

زن رو باس بغل کرد

زن رو باس بغل کرد و بی دلیل بوسش کرد
حتی وختی آرایش نداره،
موهای دست و پاش یه کم درومده
دو روز وخ نکرده ابروهاشو برداره
موهاشو برات براشینگ نکرده
پیژامه ت رو پوشیده
و خودشو گوله کرده تو تخت
تو جای خالی تو که هنوز گرمای تنتو داره
که سرشو فرو کرده تو بالشت
که بوی تنتو -نه ادکلنت- بوی تنتو با لذت
با هر نفسش بکشه توی ریه هاش
زن رو باس بغل کرد و تو بغل نگه داشت
و با همه شلختگی ظاهریش عاشقونه بوسش کرد
تا احساس امنیت کنه
که مردش همه جوره دوسش داره

صدف فدائیان

به شوما واجب نیس

به شوما واجب نیس...
نه کاملش،
نه کله گنجشکیش
هنوز بنیه عاشقی نداری، زخم خورده!
به خودت فشار نیار

خدا قسمت همه بکنه به حق علی... البت خود بنده

می دونی معشوق بودن نعمت بزرگیه که نصیب هر کسی نمی شه
اصن اینکه معشوق باشی هنره... اینکه دوست داشته شی... اینکه فراموش نشی...
اینکه همیشه تو یاد یه نفر دیگه باشی... اینکه به زندگی یکی دیگه معنا بدی
اینکه واسه شادی یا اصن زندگی یکی دیگه بهانه باشی

معشوق بودن نعمت بزرگیه که متاسفانه هر کسی قدرشو نمی دونه!

صداتو عشقه

بینم اگه مهریه من صدات باشه، می تونم بذارم اجرا

چقده شنونده جمع شن روز اجرات لامصب

بفهم که یه فرقی داشتی...

گاهی اونقده پرم
پر احساسات
پر عشق
که قشنگ دارم می ترکم
اما تو همون حالمم
فک نکن هر کی می تونه معشوق باشه واسم
پس اگه گفتم تو
پس بدون که انتخابم تو بودی خره
نه هزار تا آدمی که دور و برمه

نامه هامو کجا بفرستم آخه؟

واسه عاشقانه هام
دنبال معشوق می گردم
تو فقط بهانه باش

تاکسی باس اصیل باشه

چن وخ پیش منتظر ماشین بودم، یه تاکسی نارنجی داغون جلو پام ترمز کرد… راننده ش یه پیرمرد بی دندون بود با عینک ته استکانی(یه چی در حد ممد پوری خودمون) … داد زد: بپر بالا جوون، یا علی… خندیدم و سوار شدم. تاکسی عالی بودا… صندلیاشو فرش کرده بود و جلو داشتبوردش پر از عکس برگردونای حضرت علی بود و هنرپیشه های هندی… به آینه شم عکس هایده رو چسبونده بود… انگشترای عقیق گنده تو انگشتاش بود… گفت بذا یه آهنگ بذارم جیگرت حال بیاد… حمیرا گذاشت با صدای بلن! … ماشینش اونقده داغون بود که تو هر دست اندازی که مینداخت درای عقبش وا می شد… من از اینور به اونور صندلی می پریدم و درا رو نگه می داشتم… از تو آینه به من نگاه کرد و قاه قاه خندید… بعدم که رسیدیم گفت علی نگهدارت باشه!….ینیا حال کردم با این راننده و تاکسیش… تاکسی اصیل ایرونی با حمیرا که می خوند:
می خوام برم دریا کنار
دریا کنار هنوز قشنگه

دستهایت

بازوهاتو دوس داشتم خعلی
وختی موهای بازوتو نوازش کردم
و تو دستمو محکم فشار دادی و
کف دستمو قلقلک دادی
دستات، دستای مردی بود که
زبون نوازشو می فهمید
شایدم من اشتباه فهمیدم و تو
دستای یکی دیگه رو تو دست داشتی
تو خیالت

بوسه

واسه بوسه وخت بذار
نباس هول هولکی باشه
بوسه هات مث شراب شیرازه
نباس هورتی خوردش
باس مزه مزه ش کرد

تکراررررر

زندگیمون دیگه زیادی تکراری شده
کی قراره Season جدیدش بیاد؟!

آتیش آتیش چه خوبه... حالام تنگ غروبه

دلم می خواد یه آتیش بزرگ راه بندازم… یه آتیش خعلی بزرگ… همه غصه ها، دردا، نبین ها، ناراحتیا، نبودنا، نداشتنا، نمی شه ها، نکن ها، نخورها، نیومدن ها رو بندازم توش تا گر بگیره… تا بسوزه و خاکستر شه. بعدم دورش مث سرخپوستا برقصم و با شادی جیغ بزنم… رقص بارون تا بباره و ببره...همه چی رو

دلتنگی

سرم درد می کنه واسه دردسرام با تو، لعنتی



توضیحات: البت نه خود تو، خیالت تخت

قطعه گم شده

من یه قطعه گم شده ام… یه قطعه گم شده از پازل یه خری که اصن حال و حوصله پازل درس کردن نداره، چه برسه بخواد بفهمه یه قطعه شم کمه

قطعه گم شده

من یه قطعه گم شده ام… یه قطعه گم شده از پازل یه خری که پازلشو باز نکرده هدیه داد به یکی دیگه

قطعه گم شده

من یه قطعه گم شده ام… یه قطعه گم شده از پازل یه خری که پازلش کامل بوده و نیازی به قطعه اضافه نداشته از قرار

دلتنگی

دلم تنگه
برای خاطراتی که با تو نداشتم

مهمون ناخونده

خیلی بده که بدونی
ناخونده ای توی دلی
هی داری بال بال می زنی
که باز کنی شاید دری
با خنده ای، درد دلی
اما چه حیف وقتی دیدی
بعدِ یه عمر در به دری
تازه رسیدی به کسی
که اون نمی خواد هیچ کسی!
خیلی بده که بمونی
وقتی نمی خواد بمونی

عاشقانه های من

دارم یاد می گیرم به سمتت ندوم وقتی از راه می رسی!
با حرکت لبهات به خواب و خیال نروم وقتی با من حرف می زنی!
حسادت نکنم به هر چیزی که نگاهت را از من می گیرد،
به هر فکر و هر کسی که ذهنت را به خود مشغول و از من دور می کند!
دارم یاد می گیرم دلم نگیرد، وقتی نمی شنوی چه می گویم!
دارم یاد می گیرم کمتر گریه کنم، کمتر بهانه بگیرم، کمتر پیله کنم
اما بیشتر دوست بدارم

چقدر خوبه زن بودن

چقدر خوبه بعد از یه هفته کار روز تعطیل رو دامن گلدار بپوشم، لاک قرمز بزنم، موهامو دورم بریزم، بشینم توی آفتاب و سبزی خوردن پاک کنم واسه ناهار… چه خوبه وقتی دارم ناهار می پزم با یه موسیقی شب شبه و قاشق توی دستم بچرخم و برقصم و توی غذام کلی شادی و عشق بریزم… چقدر دوست دارم وقتی دارم لباسها رو از توی ماشین در میارم توی خیالم به ادامه قصه ام فکر کنم و تصاویرشو نقاشی کنم…  بعدم با عجله برم گوشواره های رنگ و وارنگ بندازم، به خودم عطر بزنم، ماتیکمو بزنم تا از راه برسی… وای که چقدر خوبه وقتی محکم بغلم می کنی و موهامو بو می کنی… فقط به خاطر همین لحظه بود تمام هیجان روزم.

انتظار

همیشه افتادن ها، شکستن ها، ریختن ها و سر رسیدن ها بد نیستن به خدا
بعضی اتفاق ها اگه نیفتن، حیفه!
بعضی شرم ها اگه نریزن، گناهه!
بعضی قفل ها اگه نشکنن، اسارته!
بعضی انتظارها اگه سر نرسن، به خدا عینِ مردنه!

می بخشم و رهایت می کنم

می بخشمت که خیلی قوی نبودی
و شاید اهل مبارزه نبودی  که برای داشتن من نماندی و نجنگیدی
شاید ترسیدی که دوستی و عشق مان داشت به مسیر تازه ای کشیده می شد
مسیری که تو آمادگیش را نداشتی

می بخشمت که دلسوزی برای آینده مرا بهانه کردی
و گذشتن از عشقت را ایثاری نشان دادی
برای اینکه من جایی دیگر، با کسی دیگر به خوشبختی برسم
و تو قهرمان یک قصه غمگین عاشقانه شوی
و تا ابد برای خود دل بسوزانی!

می بخشمت برای هر چه پیش از اینها می گفتی:
دوستت دارم ها
تنهایت نمی گذارم ها
عشق و زندگی و همه کسم تویی هایت
همه دروغ هایت!

رها می کنم دنیایی را که با هم ساخته بودیم
خانه مان،… بچه هایمان،… زندگیمان
این ظرف برای مهمان
آن مبلمان برای هال
آن حلقه برای نامزدی
و هزاران رویا که تنها با یک کلام ویرانشان کردی: خداحافظ
چه سرد،… چه غریبه،… چقدر دور!!!
و من، درمانده و بهت زده هیچگاه نفهمیدم که چرا؟!

می بخشمت عزیزم
چرا که سالی را عاشقانه دوستت داشتم و 
هنوز هم دارم!

حال که تو اینگونه می خواهی
تنها به خاطر تو
می بخشم و رهایت می کنم
برای همیشه!